𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏

صبح روز بعد، مانیا از همون اول صبح مشغول جمع کردن وسایلش شد.

چند تا لباس و وسایل شخصی‌اش رو داخل چمدون گذاشت.

جیمین از کنار در اتاق بهش نگاه می‌کرد.

- واقعاً داری می‌ری؟

مانیا برگشت.

+ آره.

- کی؟

+ احتمالاً تا دو روز دیگه.

جیمین چند لحظه ساکت موند.

- خیلی زوده.

مانیا خندید.

+ شما که خودتون گفتید دیگه می‌تونید بدون کمک راه برید.

- راه رفتن که مشکلی نیست.

+ پس چی مشکله؟

جیمین جواب نداد.

مانیا دوباره مشغول جمع کردن وسایلش شد.

چند دقیقه بعد، جیمین وارد اتاق شد.

چشمش به چمدون افتاد.

- این همه وسیله داشتی؟

+ خب چند ماه اینجا بودم.

- عجیبه.

+ چی؟

- فکر می‌کردم بیشتر از اینا باشه.

مانیا خندید.

+ چرا؟

- چون حس می‌کنم خیلی وقته اینجایی.

مانیا برای لحظه‌ای مکث کرد.

+ منم همین حس رو دارم.

جیمین کنار چمدون نشست.

- آدرس خونه‌ت رو یادمه.

مانیا با تعجب نگاهش کرد.

+ شما از کجا یادتونه؟

- یه بار روی پرونده‌ات دیدمش.

+ شما پرونده منو خوندید؟

جیمین سریع گفت:

- نه، فقط آدرس رو دیدم.

مانیا خندید.

+ عجب آدم فضولی.

جیمین هم خندید.

- شاید.

مانیا زیپ چمدون رو بست.

+ خب، دیگه تموم شد.

جیمین به چمدون نگاه کرد.

- آره.

چند ثانیه سکوت شد.

مانیا گفت:

+ نگران نباشید. هر وقت لازم داشتید می‌تونید باهام تماس بگیرید.

جیمین نگاهش کرد.

- هر وقت؟

+ آره.

جیمین لبخند زد.

- پس خوبه.

مانیا نمی‌دونست چرا...

اما از نگاه جیمین حس عجیبی گرفت.

انگار رفتنش برای او خیلی سخت‌تر از چیزی بود که نشان می‌داد.


#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
دیدگاه ها (۰)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐روز رفتن مانیا بالاخره رسید.چمدونش کنار...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎چند هفته گذشت.جیمین تقریباً کاملاً خوب ...

فالوشه @fate.suga7

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒صبح روز بعدمانیا وارد اتاق جیمین شد+ صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط