تکه ای یخ عاشق خورشید شد...

تکه ای یخ عاشق خورشید شد...
گفت ای خورشید من، برمن بتاب...

بی تو.از سرمای خود یخ میزنم...
میخورم درخود همیشه پیچ وتاب...

بانگاه و گرم و زیبایت بیا...
روزهایم.را کمی شاداب کن...

بوسه های نرم گرمت رافقط...
برسرو بر روی من پرتاب کن...

گفت خورشید، ای یخ زیبای من...
عمرتو اینگونه پر پر میشود...

دوستی بامن برایت خوب نیست...
عمرکوتاه تو کمتر میشود...

صحبت خورشید، یخ را آب کرد...
بیشتر آشفته و بی تاب کرد...

نور خورشید و هوای گرم، نه...
تکه یخ را گرمی "عشق" آب کرد
دیدگاه ها (۳)

با تمام وسع خود پیش تو کم می آورمای که می دانی و می دانم زیا...

آستین خیس پیراهنمطعم شورعشق می دهد گریه کجا بود!یادت رفته سف...

بگو به عقربه ها موقع دویدن نیستکه شب همیشه برای به سر رسیدن ...

.گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنندهرچه تنهاتر شوی آتش به ج...

a dream. p2

سناریو بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط