دانشجویی میگفت :

دانشجویی میگفت :
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید هرکس بعد از یکدقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.

مسابقه شر وع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم.
سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت :من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد.!
ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده.
قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم.
میتوانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم…
پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم
دیدگاه ها (۲)

کسی چه می داند !!!که من هوش و حواسم رالا به لای ته ریش مردان...

کسی که واقعاعاشق شما باشد باید↙اندوه پنهان شده در لبخندت، عش...

یک زن ٢٧٢ کیلویی فرزند ١٨ کیلویی بدنیا آورد!!!

یک زن ٢٧٢ کیلویی فرزند ١٨ کیلویی بدنیا آورد!!!

KIM V

فیک : بین راندها

دانشجویی میگفت : یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دان...

دانشجویی میگفت:یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان ...

دانشجویی میگفت :یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان...

دانشجویی میگفت :یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان...

دانشجویی میگفت : یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دان...

دانشجویی میگفت : یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دان...

دانشجویی میگفت : یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دان...

دانشجویی میگفت :یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط