😞 لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه، بین ساعت ۷ تا ۷:۱۵ ص
😞 لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه، بین ساعت ۷ تا ۷:۱۵ صبح بود، توی هیچ چیز دیگهای نبود و نیست...
🚸 یادش بخیر...
درِ بهدر دنبال کسی میگشتیم کتابهامونو جلد کنه! 😊
همکلاسیهامونو میشمردیم ببینیم کدوم پاراگراف برای خوندن به ما میافته! 😄
یکی از بزرگترین استرسهامون این بود که زنگ ورزش چه روزیه و چه ساعتی!
افتادن زنگ ورزش، آن هم دو زنگ آخر پنجشنبه، از مدیرکل مایکروسافت شدن هم بیشتر کیف داشت! 😂
سر کلاس به این فکر میکردیم اگه پنکه سقفی بیفته، کله کیها قطع میشه! 🤔😐
حوصله درس نداشتیم، مداد رو بهانه میکردیم و میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم! 😅
آرزومون این بود وقتی از دوستمون میپرسیم «درستون کجاست؟»، یه درس از ما عقبتر باشه! 😆
اوج احتراممون به یه درس، انتخاب دفتر صدبرگ برای اون درس بود! 😎
عکسبرگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم توی دفترمون؛ عکس آدامس خرسی رو هم میچسبوندیم به ساق دستمون و کلی ذوق میکردیم! ☺️
تلویزیون، شام سبک، پنکه شماره ۵ و مشقهایی که خطخط از بالا به پایین نوشته میشد...
اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگهای داشت. ❤️
یادت میاد صدای هواپیما رو که میشنیدیم، میپریدیم توی حیاط و براش دست تکون میدادیم؟ ✋
منتظر کلاس چهارم بودیم تا با خودکار بنویسیم. ✍️
فکر میکردیم قلب آدم دقیقاً همین شکلیه: ❤️
در یخچال رو آروم میبستیم تا ببینیم لامپش چطور خاموش میشه! 👀
اگه کسی میگفت «برو آب بیار»، اول خودمون از سر لیوان میخوردیم و بعد با دست دهنمون رو پاک میکردیم! 😋
قدیما شبها روی پشتبوم میخوابیدیم، ستارهها رو میشمردیم و دلمون به وسعت یه آسمون بود... 🤗
این روزها چشم میدوزیم به سقف اتاق و گرفتاریهامون رو میشماریم... 😔
قدیما یه تلویزیون سیاهوسفید داشتیم و یه دنیای رنگی...
امروز تلویزیونهای رنگی و سهبعدی داریم و گاهی یه دنیای خاکستری... 😞
قدیما اگر نون و تخممرغ تموم میشد، هر ساعتی زنگ همسایه رو میزدیم و باهاش میخندیدیم...
امروز اگر درِ واحد همزمان باز بشه، برمیگردیم که مجبور نشیم سلاموعلیک کنیم... 😔
قدیما پنجشنبه و جمعه یعنی خانه پدربزرگ و جمع فامیل...
این روزها تعطیلی زیاده، اما کو پدربزرگ؟
کو اون فامیل؟
کو اون خونه؟ 😢
چه زود بزرگ شدیم...
چه زود آرزوها و خاطرات کودکیمون رو فراموش کردیم.
قدیما، توی قدیما موند... ❤️
💯
🚸 یادش بخیر...
درِ بهدر دنبال کسی میگشتیم کتابهامونو جلد کنه! 😊
همکلاسیهامونو میشمردیم ببینیم کدوم پاراگراف برای خوندن به ما میافته! 😄
یکی از بزرگترین استرسهامون این بود که زنگ ورزش چه روزیه و چه ساعتی!
افتادن زنگ ورزش، آن هم دو زنگ آخر پنجشنبه، از مدیرکل مایکروسافت شدن هم بیشتر کیف داشت! 😂
سر کلاس به این فکر میکردیم اگه پنکه سقفی بیفته، کله کیها قطع میشه! 🤔😐
حوصله درس نداشتیم، مداد رو بهانه میکردیم و میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم! 😅
آرزومون این بود وقتی از دوستمون میپرسیم «درستون کجاست؟»، یه درس از ما عقبتر باشه! 😆
اوج احتراممون به یه درس، انتخاب دفتر صدبرگ برای اون درس بود! 😎
عکسبرگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم توی دفترمون؛ عکس آدامس خرسی رو هم میچسبوندیم به ساق دستمون و کلی ذوق میکردیم! ☺️
تلویزیون، شام سبک، پنکه شماره ۵ و مشقهایی که خطخط از بالا به پایین نوشته میشد...
اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگهای داشت. ❤️
یادت میاد صدای هواپیما رو که میشنیدیم، میپریدیم توی حیاط و براش دست تکون میدادیم؟ ✋
منتظر کلاس چهارم بودیم تا با خودکار بنویسیم. ✍️
فکر میکردیم قلب آدم دقیقاً همین شکلیه: ❤️
در یخچال رو آروم میبستیم تا ببینیم لامپش چطور خاموش میشه! 👀
اگه کسی میگفت «برو آب بیار»، اول خودمون از سر لیوان میخوردیم و بعد با دست دهنمون رو پاک میکردیم! 😋
قدیما شبها روی پشتبوم میخوابیدیم، ستارهها رو میشمردیم و دلمون به وسعت یه آسمون بود... 🤗
این روزها چشم میدوزیم به سقف اتاق و گرفتاریهامون رو میشماریم... 😔
قدیما یه تلویزیون سیاهوسفید داشتیم و یه دنیای رنگی...
امروز تلویزیونهای رنگی و سهبعدی داریم و گاهی یه دنیای خاکستری... 😞
قدیما اگر نون و تخممرغ تموم میشد، هر ساعتی زنگ همسایه رو میزدیم و باهاش میخندیدیم...
امروز اگر درِ واحد همزمان باز بشه، برمیگردیم که مجبور نشیم سلاموعلیک کنیم... 😔
قدیما پنجشنبه و جمعه یعنی خانه پدربزرگ و جمع فامیل...
این روزها تعطیلی زیاده، اما کو پدربزرگ؟
کو اون فامیل؟
کو اون خونه؟ 😢
چه زود بزرگ شدیم...
چه زود آرزوها و خاطرات کودکیمون رو فراموش کردیم.
قدیما، توی قدیما موند... ❤️
💯
- ۳۰۰
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط