تکپارتی جیمین

تکپارتی جیمین

هوا گرفته بود. آسمون خاکستری و دلگیر بود و باد خنکی بین درخت‌ها می‌پیچید.
جیمین، خسته و بی‌حوصله، روی نیمکت استراحت استودیو نشسته بود و بطری آبش رو توی دستش می‌چرخوند. یه هفته تا اجرای بزرگشون مونده بود، و اون هنوز حس می‌کرد آماده نیست.

چند روز بود که هرچی تمرین می‌کرد، حس می‌کرد صداش به دل خودش نمی‌شینه. انگار انرژی لازم رو نداشت. همه چیز براش تکراری شده بود: تمرین‌های مداوم، ضبط‌ها، برنامه‌ریزی‌ها… انگار فراموش کرده بود چرا این مسیر رو شروع کرده.

همون موقع، جونگ‌کوک، یکی از نزدیک‌ترین دوست‌هاش، از راه رسید. یه نوشیدنی گرم دستش بود. کنارش نشست و گفت:
«هی، جیمین. چرا انقدر ساکتی؟»

جیمین شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
«نمی‌دونم. انگار دیگه حس خاصی به تمرینا ندارم. می‌دونم اجرای بزرگیه، می‌دونم باید آماده باشم، اما… دلم شور نمی‌زنه. مثل قبل نیست.»

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:
«می‌خوای بریم یه جایی؟»

جیمین با تعجب گفت:
«کجا؟ ما تمرین داریم.»

جونگ‌کوک خندید و گفت:
«گاهی لازمه تمرین رو ول کنی و به خودت فرصت بدی. بیا، فقط بیا.»

جیمین با بی‌میلی دنبالش راه افتاد. چند دقیقه بعد، توی یه خیابون شلوغ رسیدن به یه پارک کوچیک و نسبتا خلوت. بچه‌ها داشتن بازی می‌کردن، چند نفر مشغول دویدن بودن، و صدای خنده‌ها و حرف‌های ساده توی هوا پیچیده بود.

جونگ‌کوک به یه نیمکت خالی اشاره کرد و گفت:
«بشین. فقط به اطراف نگاه کن. بدون فکر به اجرا، بدون فکر به تمرین.»

جیمین نشست و نفس عمیقی کشید. برای چند دقیقه فقط ساکت بود. نگاهش به بچه‌هایی افتاد که دنبال هم می‌دویدن، زنی که با تلفن حرف می‌زد و با دست دیگه‌ اش کالسکه‌ی بچه‌ اش رو هل می‌داد، و مرد مسنی که با لبخند به دوردست‌ها نگاه می‌کرد.

جونگ‌کوک گفت:
«می‌بینی؟ زندگی برای همه در جریانه. اونا منتظر اجرای ما نیستن، اما وقتی تو بخونی، شاید یکی از همین آدم‌ها، توی خونه‌ش، وقتی خسته‌ست، بشنوه و دلش آروم بگیره. شاید اصلا ندونه که صدای توئه، اما حس می‌کنه یه نفر داره براش می‌خونه. برای همین باید تمرین کنیم، برای همین باید بخونیم. نه برای شهرت، نه برای فروش بیشتر...... برای همون آدمایی که حتی شاید ندونن ما کی هستیم.»

جیمین نگاهش رو به جونگ‌کوک دوخت. حرفاش مثل یه تلنگر تو دلش نشست. لبخندی زد و گفت:
«حق با توئه. گاهی یادمون می‌ره چرا شروع کردیم.»

جونگ‌کوک خندید و گفت:
«همه‌مون یادمون می‌ره. ولی مهم اینه که دوباره یادت بیاد.»

ادامه در کامنت
دیدگاه ها (۱۴)

تکپارتی جیمین یه روز بارونی، جیمین از خواب بیدار شد. پنجره ر...

پارت دوم ( پارت اول دوباره گذاشتم کیوتیام )از اون شب به بعد،...

طوری که عاشق این اهنگ هستم 😍کل احساساتم نشون میده

ظاهر زیبا ملاک نیست مهم شخصیت زیباس که من همه را در درون تو ...

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط