Ep 1 : bingo
برنامههایی که آیدلها توش میدرخشیدن،
فنهایی که جونشونم میدادن واسه یه لبخند کوچیک...
اما این فقط یه روی سکهست.
روی روشن.
روی خوشبخت.
اما اون طرف سکه چی؟
اون طرفی که هیچوقت پخش زنده نداره...
در دنیایی که قدرت از پشت لبخندها زهر میچکه،
هشتگ #Mistiralkit_iland ترند جهانی شده بود.
همه فکر میکردن یه شو سرگرمیه، یه Reality Show لاکچری با تهمایهی مافیا بازی.
اما حقیقت، خیلی تاریکتر از این حرفها بود.
"میستیرالکیت ایلند" هر سال برگزار میشد.
برای وارثین خاندانهای سلطهگر.
شوی مرگ.
شوی خیانت.
شوی انتخاب.
تالاری بزرگ، در بسته شد.
نورها محو، صداها خفه.
خندههایی که تن رو یخ میزد.
صدای شلیکهایی که جنگل رو خالی میکرد از جون.
دور تا دور میز دایرهای بزرگ،
بزرگان خاندانها نشسته بودن.
جامهای شراب توی دستها...
نه یه قطره کمتر، نه یه لحظه خالی.
سکوت.
تا اینکه آقای پارک بلند شد تا حرف بزنه—
اما صدای کسی دیگه زودتر بلند شد.
بم. سرد. زمختتر از سنش.
آقای کیم فقط یک کلمه گفت.
همه لرزیدن.
یکی بیشتر از بقیه.
همه نگاهها چرخید سمت «لی».
پارک سرشو کمی خم کرد:
ـ منظورت چیه؟
لی با همون نگاه مرموزش زُل زد توی چشمهای پارک.
ـ من یه حرف رو دوبار نمیزنم.
پارک:
ـ آخه... لی؟ واضح بگو. "مینترالگیت" بلند شه یعنی چی؟ همهی ما میستیرالکیتیم، یادته؟ مگه نه اینکه با هم ساختیمش؟ یعنی اینقدر بهمون بیاعتمادی؟ چقدر پَست شدی...
کیم یه قلپ از شرابش خورد.
ـ پارک... هنوزم همون سادهلوحی. واسه همینه بین ۸۴ خاندان، همیشه تو نفر هشتاد و پنجمی.
عصبانیت توی چشمای پارک موج میزد.
ـ چرا... چرا شما دو نفر اینطوری شدید؟ چرا اینقدر دور از ما؟ من نفهمیدم، باشه! ولی این سادهلوحی نیست، این فقط... ندونستن یک چیزه.
و این بار حتی بقیه هم گیج بودن.
انگار کیم و لی، چیزهایی رو میدونستن که هیچکدوم از بزرگان نمیدونستن.
و اونا، آگاهترینهای دنیا بودن...
کیم لیوانش رو به سمت لی گرفت.
ـ لیوانم خالیه لی. زیادی داری وقت تلف میکنی.
لی بدون اینکه پلک بزنه، آهی کشید.
بلند شد.
به آرومی به سمت یکی از خاندانها رفت.
خم شد، کنار گوشش چیزی زمزمه کرد.
صدای اون یه کلمه، مثل پتک خورد توی سکوت اتاق:
ـ بینگو.
فنهایی که جونشونم میدادن واسه یه لبخند کوچیک...
اما این فقط یه روی سکهست.
روی روشن.
روی خوشبخت.
اما اون طرف سکه چی؟
اون طرفی که هیچوقت پخش زنده نداره...
در دنیایی که قدرت از پشت لبخندها زهر میچکه،
هشتگ #Mistiralkit_iland ترند جهانی شده بود.
همه فکر میکردن یه شو سرگرمیه، یه Reality Show لاکچری با تهمایهی مافیا بازی.
اما حقیقت، خیلی تاریکتر از این حرفها بود.
"میستیرالکیت ایلند" هر سال برگزار میشد.
برای وارثین خاندانهای سلطهگر.
شوی مرگ.
شوی خیانت.
شوی انتخاب.
تالاری بزرگ، در بسته شد.
نورها محو، صداها خفه.
خندههایی که تن رو یخ میزد.
صدای شلیکهایی که جنگل رو خالی میکرد از جون.
دور تا دور میز دایرهای بزرگ،
بزرگان خاندانها نشسته بودن.
جامهای شراب توی دستها...
نه یه قطره کمتر، نه یه لحظه خالی.
سکوت.
تا اینکه آقای پارک بلند شد تا حرف بزنه—
اما صدای کسی دیگه زودتر بلند شد.
بم. سرد. زمختتر از سنش.
آقای کیم فقط یک کلمه گفت.
همه لرزیدن.
یکی بیشتر از بقیه.
همه نگاهها چرخید سمت «لی».
پارک سرشو کمی خم کرد:
ـ منظورت چیه؟
لی با همون نگاه مرموزش زُل زد توی چشمهای پارک.
ـ من یه حرف رو دوبار نمیزنم.
پارک:
ـ آخه... لی؟ واضح بگو. "مینترالگیت" بلند شه یعنی چی؟ همهی ما میستیرالکیتیم، یادته؟ مگه نه اینکه با هم ساختیمش؟ یعنی اینقدر بهمون بیاعتمادی؟ چقدر پَست شدی...
کیم یه قلپ از شرابش خورد.
ـ پارک... هنوزم همون سادهلوحی. واسه همینه بین ۸۴ خاندان، همیشه تو نفر هشتاد و پنجمی.
عصبانیت توی چشمای پارک موج میزد.
ـ چرا... چرا شما دو نفر اینطوری شدید؟ چرا اینقدر دور از ما؟ من نفهمیدم، باشه! ولی این سادهلوحی نیست، این فقط... ندونستن یک چیزه.
و این بار حتی بقیه هم گیج بودن.
انگار کیم و لی، چیزهایی رو میدونستن که هیچکدوم از بزرگان نمیدونستن.
و اونا، آگاهترینهای دنیا بودن...
کیم لیوانش رو به سمت لی گرفت.
ـ لیوانم خالیه لی. زیادی داری وقت تلف میکنی.
لی بدون اینکه پلک بزنه، آهی کشید.
بلند شد.
به آرومی به سمت یکی از خاندانها رفت.
خم شد، کنار گوشش چیزی زمزمه کرد.
صدای اون یه کلمه، مثل پتک خورد توی سکوت اتاق:
ـ بینگو.
- ۱.۵k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط