بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه میکنی
اشکی نمانده در سبوی من ای دل چه میکنی
شمعی شدم که در میانه روز، آب میشود
آری کجاست های و هوی من ای دل چه میکنی
دیشب، هجوم آه، زخم مرا تازه می نمود
آیا تویی به گفت وگوی من ای دل چه میکنی
من زخم دیدهام ز ضربه تیر دو چشم خویش
آخر تو گریه رو به روی من ای دل چه میکنی
در بزمِ غم، پیاله میکشی و با منی ولی
آگه نیی ز خلق و خوی من ای دل چه میکنی
من غسل دادهام تو را به شراب دو چشم خویش
تو همچنان در آرزوی من ای دل چه میکنی
گفتم دلا سکوت، لازمه حفظ آبروست
اینک کجاست آبروی من ای دل چه میکنی
من ماندهام میان کلبه غربت، به جرمِِ عشق
تو رفتهای به جست و جوی من ای دل چه میکنی
مرداب گشتهام، سراسر ذهنم پُر از غبار،
بیهودهای به شست و شوی من ای دل چه میکنی
تا انتقام خون رهبرش از پا نمی نشست
بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه میکنی
بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه میکنی
اشکی نمانده در سبوی من ای دل چه میکنی
شمعی شدم که در میانه روز، آب میشود
آری کجاست های و هوی من ای دل چه میکنی
دیشب، هجوم آه، زخم مرا تازه می نمود
آیا تویی به گفت وگوی من ای دل چه میکنی
من زخم دیدهام ز ضربه تیر دو چشم خویش
آخر تو گریه رو به روی من ای دل چه میکنی
در بزمِ غم، پیاله میکشی و با منی ولی
آگه نیی ز خلق و خوی من ای دل چه میکنی
من غسل دادهام تو را به شراب دو چشم خویش
تو همچنان در آرزوی من ای دل چه میکنی
گفتم دلا سکوت، لازمه حفظ آبروست
اینک کجاست آبروی من ای دل چه میکنی
من ماندهام میان کلبه غربت، به جرمِِ عشق
تو رفتهای به جست و جوی من ای دل چه میکنی
مرداب گشتهام، سراسر ذهنم پُر از غبار،
بیهودهای به شست و شوی من ای دل چه میکنی
تا انتقام خون رهبرش از پا نمی نشست
بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه میکنی
- ۲۷۳
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط