P25
تعطیلات کریسمس
تو قطار نشسته بودن و تقریبا نیم ساعت دیگه پیدا میشدن
لونا:درای ؟
درای:جانم پرنسس؟
لونا:همه چی رو میخوام امروز به بابا بگم درای اون احتمالا ناراحت و عصبی میشه یا شاید حتی خواست ببینتت
درای :پرنسسم لازم نیست نگران باشی خودم امروز باهات میام و براش همه چی با هم توضیح میدیم هوم؟
درای بوسه به پیشونی دخترش زد و اونو تو بغلش کشید
لونا:باشه
از قطار پیاده شدن و بعد از دریافت چمدونشون طبق معمول رانندههای هر کدوم منتظر بودن
درای رو به راننده:به مامانم بگو تا چند ساعت دیگه برمیگردم و بهش میگم چرا دیر کردم
و چمدونشو بهش داد و دست لونا رو گرفت و با هم سوار ماشین راننده لونا شدن
درای متوجه استرس لونا شده بود لونا وقتی استرسی میشد ساکت میشد و هیچ حرفی نمیزد
درای:عزیزم چرا انقد استرس داری؟
لونا:من فقط نمیخوام ناراحتش کنم بیشتر از ۲سال ازش قایم کردیم و مطمئنا این قراره عصبیش کنه
درای دستای لونا رو تو دستاش گرفت:عزیزم یکم آروم باش و منفی باف نباش شاید اصلا خوشحال شد کی بهتر از من هوم؟
لونا:هی درای متواضع بودن بعضی وقتا خوبه ها
درای:درسته ولی من همیشه متواضعم عزیزم
لونا:قطعا
بالاخره لحظات پر از استرس برای لونا رد شد و ماشین وارد محوطه عمارت شد و پارک کرد لوناو درای دست تو دست هم پیاده شدن و به سمت خونه رفتن لونا زنگ در رو زد که کریچر باز کرد لونا قبل از اینکه کریچر چیزی بگه پرسید:بابام خونس؟
کریچر:بله بانو تو اتاق کارشون هستن
لونا دست دریکو رو کشید و به طبقه بالا رفتن بالاخره به اتاق کار پدرش رسیدن لونا در زد و با شنیدن بیا تو از جانب پدرش دست تو دست هم وارد اتاق شدن البته لونا نمیخواست اینقدر یهویی بهش بگه ولی گرفتن دست به خواست دریکو بود
پدرش با دیدن دریکو پیش لونا تعجب کرد و به دیدن دستاهاشون که بهم قفل شده بود تعجبش بیشتر شد و سوالی نگاهشون کرد
لونا خواست چیزی بگه که زودتر از اون درای با خونسردی گفت:وقت بخیر ما بیش از دو ساله که با همیم
لونا از این همه خونسردی دریکو تعجب کرده بود و همچنین رگیولوس از تعجب فقط نگاشون میکرد
لونا:پدر ببخشید که مخفیش کردیم ولی این خواست خودم بود
رگیولوس اخمی کرد:ببینم مگه شما دو تا همونی نبودین که حتی به سایه همدیگه رحم نمیکردین الان اومدین میگین با همین اونم تازه نه بیش از ۲ سال ببینم یه شوخیه دیگه نه؟
درای:نه!هیچ شوخی در کار نیست و حتی بهش پیشنهاد نامزدی دادم و لونا قبول کرد!
رگیولوس که عصبانیت و تعجبش لحظه به لحظه بیشتر میشد:ببینم لونا از کی سرخود تصمیم میگیری؟
لونا:پدر لطفا آروم باشین شما خوب متوجه این هستین که عشق دست خود آدم نیست درسته ما ۲ سال از هم متنفر بودیم ولی این تنفر الان جاشو به یه عشق قوی داده!
رگیولوس:یعنی داری روی عشق بودن این رابطه و احساس تاکید میکنی؟!
لونا:پدر اگه از عشق نبود اونقدر جرئت نداشتیم که الان جلوتون باشیم
رگیولوس:از اول علاقتون همه چیو توضیح بده لونا، همه چی!
لونا نگاهی به درای کرد که داشت با اطمینان کامل نگاش میکرد درای که متوجه زیاد شدن استرس لونا شده بود آروم دست لونا رو که تو دست خودش قفل بود رو نوازش کرد و آروم لب زد:همه چیو کامل توضیح بده پرنسس اون پدرته پس نگران نباش
لونا نفس عمیقی کشید و همه چیو توضیح داد همه اتفاقاتی که تو این سه سال افتاده بود و البته علاقهشون
رگیولوس بعد از شنیدن همه اینا انگار که یکم آرومتر شده باشه گفت:لونا برو بیرون میخوام با دریکو حرف بزنم ۵ دقیقه دیگه دوباره برگرد
لونا با استرس سری تکون داد و نگاهی به درای کرد و دستشو ول کرد
درای:عزیزم آروم باش!
لونا سری تکون داد و از اتاق خارج شد
-چرا دریکو؟ من بهت اعتماد کردم و تنها دخترمو بهت سپردم و تو الان داری میگی عاشقشی؟
+میدونین که عاشق شدن دست خودتون نیست و دلتون این تصمیم رو میگیره و من از اعتمادتون سواستفاده نکردم و کامل مراقبش بودم
-یعنی الان داری میگی دست خودت نبود که عاشقش شدی و نمیخواستی که دوسش داشته باشی؟ و من ازت خواسته بود به صورت یه برادر بزرگترش ازش مراقبت کنی نه به عنوان دوست پسرش!
تو قطار نشسته بودن و تقریبا نیم ساعت دیگه پیدا میشدن
لونا:درای ؟
درای:جانم پرنسس؟
لونا:همه چی رو میخوام امروز به بابا بگم درای اون احتمالا ناراحت و عصبی میشه یا شاید حتی خواست ببینتت
درای :پرنسسم لازم نیست نگران باشی خودم امروز باهات میام و براش همه چی با هم توضیح میدیم هوم؟
درای بوسه به پیشونی دخترش زد و اونو تو بغلش کشید
لونا:باشه
از قطار پیاده شدن و بعد از دریافت چمدونشون طبق معمول رانندههای هر کدوم منتظر بودن
درای رو به راننده:به مامانم بگو تا چند ساعت دیگه برمیگردم و بهش میگم چرا دیر کردم
و چمدونشو بهش داد و دست لونا رو گرفت و با هم سوار ماشین راننده لونا شدن
درای متوجه استرس لونا شده بود لونا وقتی استرسی میشد ساکت میشد و هیچ حرفی نمیزد
درای:عزیزم چرا انقد استرس داری؟
لونا:من فقط نمیخوام ناراحتش کنم بیشتر از ۲سال ازش قایم کردیم و مطمئنا این قراره عصبیش کنه
درای دستای لونا رو تو دستاش گرفت:عزیزم یکم آروم باش و منفی باف نباش شاید اصلا خوشحال شد کی بهتر از من هوم؟
لونا:هی درای متواضع بودن بعضی وقتا خوبه ها
درای:درسته ولی من همیشه متواضعم عزیزم
لونا:قطعا
بالاخره لحظات پر از استرس برای لونا رد شد و ماشین وارد محوطه عمارت شد و پارک کرد لوناو درای دست تو دست هم پیاده شدن و به سمت خونه رفتن لونا زنگ در رو زد که کریچر باز کرد لونا قبل از اینکه کریچر چیزی بگه پرسید:بابام خونس؟
کریچر:بله بانو تو اتاق کارشون هستن
لونا دست دریکو رو کشید و به طبقه بالا رفتن بالاخره به اتاق کار پدرش رسیدن لونا در زد و با شنیدن بیا تو از جانب پدرش دست تو دست هم وارد اتاق شدن البته لونا نمیخواست اینقدر یهویی بهش بگه ولی گرفتن دست به خواست دریکو بود
پدرش با دیدن دریکو پیش لونا تعجب کرد و به دیدن دستاهاشون که بهم قفل شده بود تعجبش بیشتر شد و سوالی نگاهشون کرد
لونا خواست چیزی بگه که زودتر از اون درای با خونسردی گفت:وقت بخیر ما بیش از دو ساله که با همیم
لونا از این همه خونسردی دریکو تعجب کرده بود و همچنین رگیولوس از تعجب فقط نگاشون میکرد
لونا:پدر ببخشید که مخفیش کردیم ولی این خواست خودم بود
رگیولوس اخمی کرد:ببینم مگه شما دو تا همونی نبودین که حتی به سایه همدیگه رحم نمیکردین الان اومدین میگین با همین اونم تازه نه بیش از ۲ سال ببینم یه شوخیه دیگه نه؟
درای:نه!هیچ شوخی در کار نیست و حتی بهش پیشنهاد نامزدی دادم و لونا قبول کرد!
رگیولوس که عصبانیت و تعجبش لحظه به لحظه بیشتر میشد:ببینم لونا از کی سرخود تصمیم میگیری؟
لونا:پدر لطفا آروم باشین شما خوب متوجه این هستین که عشق دست خود آدم نیست درسته ما ۲ سال از هم متنفر بودیم ولی این تنفر الان جاشو به یه عشق قوی داده!
رگیولوس:یعنی داری روی عشق بودن این رابطه و احساس تاکید میکنی؟!
لونا:پدر اگه از عشق نبود اونقدر جرئت نداشتیم که الان جلوتون باشیم
رگیولوس:از اول علاقتون همه چیو توضیح بده لونا، همه چی!
لونا نگاهی به درای کرد که داشت با اطمینان کامل نگاش میکرد درای که متوجه زیاد شدن استرس لونا شده بود آروم دست لونا رو که تو دست خودش قفل بود رو نوازش کرد و آروم لب زد:همه چیو کامل توضیح بده پرنسس اون پدرته پس نگران نباش
لونا نفس عمیقی کشید و همه چیو توضیح داد همه اتفاقاتی که تو این سه سال افتاده بود و البته علاقهشون
رگیولوس بعد از شنیدن همه اینا انگار که یکم آرومتر شده باشه گفت:لونا برو بیرون میخوام با دریکو حرف بزنم ۵ دقیقه دیگه دوباره برگرد
لونا با استرس سری تکون داد و نگاهی به درای کرد و دستشو ول کرد
درای:عزیزم آروم باش!
لونا سری تکون داد و از اتاق خارج شد
-چرا دریکو؟ من بهت اعتماد کردم و تنها دخترمو بهت سپردم و تو الان داری میگی عاشقشی؟
+میدونین که عاشق شدن دست خودتون نیست و دلتون این تصمیم رو میگیره و من از اعتمادتون سواستفاده نکردم و کامل مراقبش بودم
-یعنی الان داری میگی دست خودت نبود که عاشقش شدی و نمیخواستی که دوسش داشته باشی؟ و من ازت خواسته بود به صورت یه برادر بزرگترش ازش مراقبت کنی نه به عنوان دوست پسرش!
- ۵.۹k
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط