آدمی در آغوش خــدا غمی نداشت

آدمی در آغوش خــدا غمی نداشت
پیش خــدا حسرت هیچ بیش و کم
نداشت
دل از خــدا برید و در زمین نشست
صد بار عاشق شد و دلش شکست
به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود
یادش آمد یه روزدل خداراشکسته بود
دیدگاه ها (۱)

"توکل یعنی"اجازه بدهی خداوند خودش تصمیم بگیردتو فقط دعا کن و...

روح زندگی را در حیاط قدیمی،کنار حوض کاشی آبی،حوالی شمعدانیها...

در ایـن روز های عزیزاز خداوند مـهربان میخواهمآنچه را که شـای...

خداوندا...در این ساعات نورانیزندگی همه عزیزان را غرق برکت و ...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

مینی فیک

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

( last minute )

رمان دخت من

#پارت سهجونگکوک زانو زده بود کنار لیها، و برای اولین بار بعد...

قسمت هفده

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p46......نینا حرفی نزد.اخمش هنوز سر جاش ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط