.

.
همه چیز غرق در زیبایی بود؛ من فقط نگاه می‌کردم..

چشمانم بسته بود و تق تقِ ریزِ باران رویِ شیشه تو سَرَم میچرخید...

با خودم فکر میکردم کاش میشد عطرها را هم پُست کرد ؛ سِیو کرد و نگه داشت که هر وقت دلتنگ شدی ؛ صفحه را باز کنی و بویش را برایِ همیشه داشته باشی ؛ مثلِ همین قابِ آخرِ شهریور سال هایِ دور که وقتی دیدمش همان بوها تویِ بینی ام پیچید ؛ پاییز داشت می آمد و من منتظر ....

منتظرِ اتفاقی؛ معجزه ای؛شاید...
دیدگاه ها (۴)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.چرا...

وارث سایه‌ها — پارت ۱۱صدای باران روی شیشه‌های بلند عمارت می‌...

لبخند قاتلپارت⁴⁴ویو جونگ‌کوکبارون آروم روی شیشه ماشین می‌خور...

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش دوم)

پارت نهم: چهار مظنون 🥀🖤چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای دستگاه ...

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟹(صبح روز بعد شرکت K.V Global Investment)«سا...

فاصله یک لبخند تا جنون

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹¹﴿ویو ات﴾وقتی چشم‌هایم را باز کردم، همه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط