right here waiting
right here waiting
از اتاقی که مادرش توش بود بیرون اومد و به سمت اتاق دکتر چوی رفت
تقه ای به در زد و تا صدای ( بیا تو ) رو شنید آروم در رو باز کرد
_ تویی هیونجین
_ آجوشی
هیونجین با نگاه پر از بغض و التماس لب زد
_ حال مامانم بهتره
_ ما باهم حرف زدیم هیونجین
_ نخیر اونا حرف نبود . یسری اصطلاحات پزشکی بود که اصلا به مامان من ربطی نداشت . فقط بگو مامانم امروز حالش بهتره و قراره دوباره یه خانواده سه نفره باشیم
_ باید یه چیزی بهت بگم هیونجین
_ بگو مامانم خوبه دیگه
_ باید اجازه بدی مادرت بره
_ چ..چی . چی میگین آقای چوی مامانم زندست تا چند روز دیگه هم خوب میشه . مگه نه ؟
_ هیون پسرم مادرت زنده نمیمونه
هیون با صدایی که از بغض میلرزید گفت
_ مامانم زندست داره نفس میکشه بعد شما به جای اینکه کاری کنید حالش بهتر بشه میگید زنده نمیمونه
_ پسرم من هفته ی پیش هم به پدرت گفتم . مادرت دچار مرگ مغزی شده و نمیتونه به زندگیش ادامه بده . اگه الان تو اجازه ندی ممکنه جون یه نفر دیگه هم به خطر بیوفته
_ چی میگید آجوشی
_ یه پسر همسن سال تو نیاز به پیوند قلب داره . لطفا اجازه بده ما جون اونو نجات بدیم . اینطوری قلب مادرت زنده میمونه
_ نخیر من همچین کاری نمیکنم . مامانم قراره حالش خوب بشه
_ آروم باش هیون
_ عصبی ادامه داد
_ چجوری آروم باشم . شما با این کار مامانمو میکشید تا یه نفر دیگه رو نجات بدین
هیون بدون این که صبر کنه از اونجا دور شد و اجازه داد اشکاش سرازیر بشه
نمیتونست باور کنه دیگه قرار نیست مادرش رو ببینه
از اتاقی که مادرش توش بود بیرون اومد و به سمت اتاق دکتر چوی رفت
تقه ای به در زد و تا صدای ( بیا تو ) رو شنید آروم در رو باز کرد
_ تویی هیونجین
_ آجوشی
هیونجین با نگاه پر از بغض و التماس لب زد
_ حال مامانم بهتره
_ ما باهم حرف زدیم هیونجین
_ نخیر اونا حرف نبود . یسری اصطلاحات پزشکی بود که اصلا به مامان من ربطی نداشت . فقط بگو مامانم امروز حالش بهتره و قراره دوباره یه خانواده سه نفره باشیم
_ باید یه چیزی بهت بگم هیونجین
_ بگو مامانم خوبه دیگه
_ باید اجازه بدی مادرت بره
_ چ..چی . چی میگین آقای چوی مامانم زندست تا چند روز دیگه هم خوب میشه . مگه نه ؟
_ هیون پسرم مادرت زنده نمیمونه
هیون با صدایی که از بغض میلرزید گفت
_ مامانم زندست داره نفس میکشه بعد شما به جای اینکه کاری کنید حالش بهتر بشه میگید زنده نمیمونه
_ پسرم من هفته ی پیش هم به پدرت گفتم . مادرت دچار مرگ مغزی شده و نمیتونه به زندگیش ادامه بده . اگه الان تو اجازه ندی ممکنه جون یه نفر دیگه هم به خطر بیوفته
_ چی میگید آجوشی
_ یه پسر همسن سال تو نیاز به پیوند قلب داره . لطفا اجازه بده ما جون اونو نجات بدیم . اینطوری قلب مادرت زنده میمونه
_ نخیر من همچین کاری نمیکنم . مامانم قراره حالش خوب بشه
_ آروم باش هیون
_ عصبی ادامه داد
_ چجوری آروم باشم . شما با این کار مامانمو میکشید تا یه نفر دیگه رو نجات بدین
هیون بدون این که صبر کنه از اونجا دور شد و اجازه داد اشکاش سرازیر بشه
نمیتونست باور کنه دیگه قرار نیست مادرش رو ببینه
- ۵.۷k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط