پارت
پارت ²⁹
+( شروع کردم به مرتب کردن اتاق رو تختی رو عوض کردم و ......... حدود ۱ ساعت گذشته بود حوله رو خیس کردم و شروع کردم به پاک کردن بدن کوک واقعا بدنش همش عضله بود توی همین فکرا بودم که چشماش رو باز کرد )
_ هنوز نخوابیدی
+ چرا بیدار شدی درد داری ؟
_ نه چرا اینجوری نگام میکنی
+ دلم واست تنگ شده ازت متنفرم( گریه )
_ بیا
( رفت بغل کوک خوابید )
_ ببخشید اگه منتظرت گذاشتم اگه ترسیدی اگه تنها بودی بخاطر همه چیز ببخشید
+ ( سرم رو بیشتر توی بدن لختش کردم ) حتما خیلی درد داری
_ آره ولی بار اولم نیست تازه الان که تو بغلمی دردش بیشتره 😂
+ چی ولی اون ورت تیر خورده من اینورتم
_ دستت روشه
+ ای وای راست میگی ببخشید
_ گشنت نی....( نگاش کردم خوابش برده بود بتو رو روش کشیدم موهاش رو از روی صورتش کنار زدم بوسه روی صورتش کاشتم روزی که باهاش ازدواج کردم فکرشم نمیکردم یه روز توی بغلم خوابش ببره )
صدا زنگ گوشی
_ بگو
هیونگ : هی پسر یه خبر برات دارم
_ خب ؟
هیونگ : رئیس جمهور به خاطر بردی که داشتی فردا شب یه مهمونی بیرون از شهر توی عمارت بزرگ بگزار کرده
_ اوکی میام
هیونگ : اها اون گفت همسرتم بیاری
_ چی لارا اون هنوز نمیتونه بیاد
هیونگ : آشناش کن با دور اطرافت انقد قایمش نکن
..........
بازنشر بالا
+( شروع کردم به مرتب کردن اتاق رو تختی رو عوض کردم و ......... حدود ۱ ساعت گذشته بود حوله رو خیس کردم و شروع کردم به پاک کردن بدن کوک واقعا بدنش همش عضله بود توی همین فکرا بودم که چشماش رو باز کرد )
_ هنوز نخوابیدی
+ چرا بیدار شدی درد داری ؟
_ نه چرا اینجوری نگام میکنی
+ دلم واست تنگ شده ازت متنفرم( گریه )
_ بیا
( رفت بغل کوک خوابید )
_ ببخشید اگه منتظرت گذاشتم اگه ترسیدی اگه تنها بودی بخاطر همه چیز ببخشید
+ ( سرم رو بیشتر توی بدن لختش کردم ) حتما خیلی درد داری
_ آره ولی بار اولم نیست تازه الان که تو بغلمی دردش بیشتره 😂
+ چی ولی اون ورت تیر خورده من اینورتم
_ دستت روشه
+ ای وای راست میگی ببخشید
_ گشنت نی....( نگاش کردم خوابش برده بود بتو رو روش کشیدم موهاش رو از روی صورتش کنار زدم بوسه روی صورتش کاشتم روزی که باهاش ازدواج کردم فکرشم نمیکردم یه روز توی بغلم خوابش ببره )
صدا زنگ گوشی
_ بگو
هیونگ : هی پسر یه خبر برات دارم
_ خب ؟
هیونگ : رئیس جمهور به خاطر بردی که داشتی فردا شب یه مهمونی بیرون از شهر توی عمارت بزرگ بگزار کرده
_ اوکی میام
هیونگ : اها اون گفت همسرتم بیاری
_ چی لارا اون هنوز نمیتونه بیاد
هیونگ : آشناش کن با دور اطرافت انقد قایمش نکن
..........
بازنشر بالا
- ۳۷.۳k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط