𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟏𝟎



ویو ا/ت
فک کنم حدود دوساعتی بود تو راه بودیم… ولی شیشه‌های ماشین انقدر دودی بودن که اصلا نفهمیدم کجا داریم می‌ریم.
تهیونگ هم با اون وضع زخمی و دردکشیده‌اش، تو بغلم خوابیده بود… مثه یه خرس کوچولو 🐻 که از درد خودش به خودش پیچیده بود.



تو راه هیچ‌کس هیچ حرفی نمی‌زد. سکوت، سنگین و خفه‌کننده بود تا اینکه راننده با صدای خشن گفت:

– ارباب، رسیدیم.


با صدای تند گفت:
– پیاده شووو!


به تهیونگ نگاه کردم:
– عشقم… ته… ته من… پاشو…


چشماش کم‌کم باز شد و با چشمای خرمایی و کمی گیج، نگام کرد. قلبم داشت از شدت نگرانی می‌ترکید.
– اوهوم… بریم…


یهو اون آقا که اسمش رو هم نمی‌دونم، اومد و با دست اشاره کرد به چند تا بادیگاردش. اونا رفتن و تهیونگ رو از من گرفتن و داشتن می‌بردنش… نه… نه، من نمی‌تونستم بذارم.


– هی! کجا می‌برینش؟ اون زخمیه… لطفا برشگردون!



ولی اون فقط سرش رو تکون داد:
– خیلی حرف میزنی… بیا بریم تو ببینم.
یه لحظه دستم رو گرفت و کشوند تو عمارت… وای… چه عمارت قشنگی بود… بزرگ، پر از لوسترای روشن و فرشای مخملی… حتی از دور هم حس می‌شد که اینجا خونه یه آدم قدرتمنده…



و من… هنوز نمی‌تونستم از نگرانی برای تهیونگ دست بکشم… قلبم می‌خواست از سینه‌م بپره بیرون.




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۲

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

پارت 4۳سه روز از اون ماجرا گذشته بود. عمارتِ کیم مثل یک دژِ ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

شاگرد لوس من

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط