‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹
تهیونگ کنار پنجره وایساده بود.
امروز به جای کت‌وشلوار رسمی،یه پیراهن سفید و شلوار مشکی پوشیده بود.
لبخند ملیحی زدم و گفتم:صبح تو هم بخیر
تهیونگ فنجون قهوه‌ش رو روی میز گذاشت و گفت:خوب خوابیدی؟
قبل از اینکه جواب بدم،صدای قدم‌های آرومی از پشت سرمون اومد.
جونگ‌کوک..
با همون خونسردی همیشگیش از پله‌ها پایین اومد.
نگاهی کوتاه بین من و تهیونگ انداخت.
بعد بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:آماده‌ای؟
ابروهام کمی بالا رفت.
بعد پرسیدم:برای چی؟
جونگ‌کوک ساعت مچیش رو نگاه کرد و جواب داد:پدرم گفته امروز توی مأموریت باید تورو هم ببریم
تهیونگ آروم نفس عمیقی کشید و گفت:نمی‌دونم چه لزومی داشت رزا رو هم بیاریم،اون تازه وارد..
جونگ کوک حرفشو قطع کرد و گفت:او..چطوره از این به بعد شما رئیس باند بشین آقای کیم
تهیونگ نیشخندی زد و نگاهشو از جونگ‌کوک گرفت.
خنده فیکی کردم و گفتم:خب..من مشکلی ندارم،بهتره زودتر راه بیفتیم
به سمتِ درِ بزرگِ عمارت حرکت کردیم و رفتیم بیرون.
حیاط بزرگ عمارت غرق نور بود..
دیشب توی اون تاریکی چیزی دیده نمی‌شد..
اما عمارت حیاطِ واقعا زیبا و سرسبزی داشت.
چهار تا ماشینِ رولز-رویس مشکی رنگ درست جلویِ ورودی پارک شده بود و چندین بادیگاردِ مسلح کنارشون وایساده بودن.
جونگ‌کوک درِ جلوی یکی از ماشین ها رو باز کرد و گفت:بشین
به سمت ماشین قدم برداشتم و سوار شدم.
درو بست و خودش اون طرف جای راننده نشست..
اون خودش رانندگی میکنه؟
عجیبه..
هنوز ماشین راه نیفتاده بود که پرسیدم:چرا..چرا تو رانندگی میکنی؟
آینه رو تنظیم کرد و گفت:پدرم گفته باید شخصاً مواظبت باشم
سرمو اروم تکون دادم.
دستشو گذاشت روی دسته‌دنده و شروع به رانندگی کرد.
ماشین ها یکی یکی از دروازه بزرگ عمارت خارج شدن.
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش‌و از جاده برداره با همون لحنِ سردش گفت:زیاد سؤال نپرس
لبخند کم‌رنگی زدم،دست‌هام‌و روی هم گذاشتم و گفتم:فقط کنجکاوم
لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت:کنجکاوی توی این عمارت می‌تونه دردسر درست کنه،رزا..
زیر لب «هوم» کوتاهی گفتم و به شیشه‌ی کناری تکیه دادم.
از پشتِ شیشه،فقط جنگل دیده میشد و خونه های ساده روستایی..
این باند خوب می‌دونه کجا پنهان بشه..
از توی آینه‌بغل می‌تونستم یکی از ماشین ها رو ببینم که کمی عقب‌تر از ما حرکت می‌کرد.
می‌تونستم چهره خونسرد تهیونگ رو ببینم.
راستش اون برام قابل تحمل تر از جونگ‌کوکه.
کنجکاو بودم..
درمورد محل مأموریت و هدفش..
ماشین یهو سرعتش‌و کم کرد.
سرمو از پنجره جدا کردم.
یکم دور‌تر یه کامیون دیده میشد که چند‌تا مرد سیاه‌پوش اطرافش‌و گرفته بودن.
یعنی توی اون کامیون چیه؟‌...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۹)

حمایت؟@carla_tales

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸کلافه خندیدم و گفتم:کای..شوخیت گرفته؟...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷همش فکر میکردم قراره اشتباهی ازم سر ب...

پلیس من...p3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط