جادویی عشق part 39

جادویی عشق part 39

نكني و حنجره خودتم پاره نکني؟

عصبي :گفتم چیکار کنم دست روی دست بذارم؟

بلند گفت: دو دقیقه دهنتو ببند. لبامو با خشم به هم فشردم

خم شد و دسته رو چندین بار بالا و پایین کرد. کلافه بلند شد و در رو هل داد جلو.

سریع رفتم کنارش و دستامو روي در گذاشتم تا باهاش هل بدم.

نگام کرد.‌با حرص گفتم حداقل تو باز کردن این در متحدیم نگاهش رو به در کشید و گفت هر وقت گفتم باهم و رو به

بیرون سر تکون دادم. وی-الان..

با تمام قدرتم در رو هل دادم اما ذره اي تکون نخورد..

هر دو با نفس سنگین عقب کشیدیم.

چرا انقدر این در محکمه ؟ با غیض گفت: ببخشید که قبلا انبار میوه بود و باید محکم
با غیض گفت: ببخشید که قبلا انبار میوه بود و باید محکم

میبود تا دزد نزنه به در نگاه کرد و گفت: جز از بیرون باز نمیشه..

کلافه نچي کردم و از در فاصله گرفتم و روي زمين گوشه

دیوار نشستم. حالا چیکار کنیم؟ نگاهي بهم انداخت و حرفی نزد و با اخم کنار در به دیوار تکیه داد.

حتما جورج یا بقیه میفهمن نیستین و دنبالتون میگردن دیگه نه؟

دست به سرش کشید و گفت گفتم دارم میرم بیرون..فك

میکنن بیرون. متعجب و شوکه گفتم:چی؟

نفسش رو بیرون داد. تند گفتم اصلا اميلي ميفهمه... ميفهمه من دیرکردم و میاد.. هيچي نگفت.

نگاش کردم. گنگ گفتم میفهمه نه؟

نگاهش رو کشید تو چشمام و تلخ گفت: فك نكنم.. مضطرب و مشكوك گفتم: يعني چي؟

چشماش رو بست و دست به صورتش کشید و گفت: قبل دیدن جناب عالی و اینجا اومدنم گفت داره با خیاط میره

لباسهاي مزونشون رو ببينه.. دهنم باز موند.

بهت زده گفتم بدون من؟ وی گفت میخواد برات یه چیزایی بخره خوشحالت کنه... والي..وااي خداا..نه

مغزم جرقه زد و تند گفتم آلبرت تو محوطه بود..دید من

دارم میام اینوري..دیر کنم به يکي ميگه دیگه نه؟ با حرص و کج نگام کرد و گفت اون مامانش رو یادش میره.. من و تو رو یادش میمونه؟ اي خدا!...

ترسیده سریع دویدم سمت در و محکم کوبیدم بهش و داد زدم كمك..كسي اونجا نیست؟ ما اینجا گیر كرديم.. كممممممك .. اميلي... آلبرت.. جورج ..

و محکم با لگد زدم تو در لعنتي.. وی هیچ کس نمیشنوعه..

داد زدم به توچه؟

با خشم نگام کرد و گفت نذار وقتي در رو باز میکنن جنازه

ات رو ببرن بیرونااا... با نفسهاي تند از عصبانیت زل زدم بهش.

به دور و بر نگاه کرد. انگار داشت فکر میکرد آشفته قدم زدم.

چیکار کنیم؟ منم دور و برم رو نگاه کردم. عه...پنجره..

فك كنم پنجره بود. تو ارتفاع خيلي بالاي انبار پنجره بزرگي بود که روش رو

یه تخته چوب پوشونده بود.

سریع به وی نگاه کردم که ببینم دیده با نه که دیدم

سریع به وی نگاه کردم که ببینم دیده با نه که دیدم خیره است به همونجا.. تند گفتم اون..

جدي گفت پنجره است که با چوب پوشوندیمش.. ارتفاعش خيالي زياد بود به راحتی نمیشد رسید بهش..

انگار فکري به سرش زد.. سریع اینور و اونور رو نگاه کرد و رفت جلو چیه؟ دنبال چي ميگردي؟

با غیض گفت: یه دقیقه حرف نزن..ميتوني؟ لبامو با حرص به هم فشار دادم.‌بيشعور.. باز مشغول گشتن شد. رفتم به دیوار تکیه دادم

یه دفعه برگشت و زل زد به من. تند گفتم من که چیزی نگفتم

اومد جلو.. گنگ نگاش کردم. اومد دقیقا روبروم و نزدیکم وایستاد.

قلبم به طرز عجيبي شروع به کوبیده شدن به قفسه سینه ام کرد.

به سختي اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم محکم

باشم و تشویشم رو نبینه.. دستش رو جلو آورد

واقعا قلبم داشت از جا کنده میشد.

داره چیکار میکنه؟‌نمیتونستم نگاه خیره مو از چشماش بردارم و اونم نگاهم میکرد دستش رو برد پشت سرم

هول گفتم چیکار میکنی؟

تند دستش رو پشت موهام برد و بند بسته شده به موهام

رو کشید که موهام پخش شد دورم سریع سرم رو تکون دادم.

با اخم بند رو بالا گرفت و :گفت اینو میخواستم و جدي ازم فاصله گرفت.

تازه تونستم نفس بکشم و نفسم رو سریع بیرون دادم. نشست و سنگي برداشت و به بالاي بند بست و جعبه اي

جلو کشید. چیکار میکنی خوب یه سنگ رو مستقیم بزن بهش

میکشنه دیگه.. بدون نگاه کردن بهم بند رو تو دستش محکم پرتاب کرد

بالا..‌نشد و پایین افتاد اصلا نمیفهمم داره چیکار میکنه

باز پرتاب کرد که این دفعه سرِ بند دور میله فلزي بالاي تخته گیر کرد.

بند رو یه کم چرخوند که دور میله پیچید. چشمامو گشاد کردم..

جااان؟؟‌وی-برو عقب.. تند تا جاي ممكن رفتم عقب..

یه دفعه و خيلي محکم بند رو کشید که میله جدا شد و

تخته چوب پرت شد .پایین تند خودش رو کنار کشید. نه بارا چه حساب شد تند خودش رو کنار کشید.

نه بابا..چه حساب شده.. چه جلب... اخ.. هواي آزاد بیرون زمان..

ادامه توی کامنت ها
دیدگاه ها (۱)

جادویی عشق part 40 خواب میدیدم باز لبه اون پرتگاه و ایستادم....

جادویی عشق part 41 کلافه نفسم رو فوت کردم بیرون. به دلم افتا...

جادویی عشق part 38,,بفهمه ته باغ چه خبره و آقا و تلن گیر کرد...

جادویی عشق part 37 چرا من مدام باید خواب این مرد رو ببینم؟؟ ...

my love part 77

جادویی عشق part 23 من چیکار باید بکنم؟ وی هریسون زل زد بهم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط