⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁷

بادِ سرد هنوز بر فرازِ برج زوزه می‌کشید، اما اِلا دیگر فقط سرما را حس نمی‌کرد؛ چیزی عمیق‌تر، تاریک‌تر، درونِ استخوان‌هایش می‌خزید. انگار فرمانی که چند لحظه قبل با صدایِ خودش از دهانش بیرون آمده بود، هنوز در هوایِ اطرافش زنده بود و به پوست و رگ و روحش می‌چسبید.

چشم از تصویرِ لرزانِ تالارِ هفت امپراتور برنداشت. پادشاهِ آرکان آنجا ایستاده بود؛ همان مردی که روزی قرار بود تاج را کنارش تقسیم کند، همان کسی که لبخندهایِ درباری‌اش بویِ زندان می‌داد و وعده‌هایش مثلِ طنابِ دار، نرم و کشنده بود. حالا صورتش سرخ و آشفته شده بود و وحشت را پشتِ فریادهایش پنهان می‌کرد.

اِلا به‌آرامی گفت: «می‌خوای من برگردم پیشِ همونا؟»
صدایش پایین بود، اما شکافِ نازکی از خشم در آن موج می‌زد.
«پیشِ همون آدمایی که برایِ سرپیچی از فرمانشون، حکمِ مرگم رو امضا کردن؟»

وُید نگاهش کرد؛ آن نگاهِ تاریک و سنگین، مثلِ تیغه‌ای که نه گوشت، بلکه فکر را می‌برید.
«آره. دقیقاً پیشِ همونا.»

اِلا خندید؛ خنده‌ای کوتاه، بی‌رمق، و نزدیک به فروپاشی.
«تو یا دیوونه‌ای... یا خیلی مطمئنی که هیچ‌کس جرئت نمی‌کنه منو لمس کنه.»

وُید یک قدم نزدیک‌تر آمد. ردایِ سیاهش رویِ سنگِ برج کشیده شد و سایه‌اش تا نوکِ کفش‌های اِلا خزید.
«من هیچ‌وقت چیزی رو که مطمئن نباشم، حرکت نمی‌دم.»

بعد دستش را بالا آورد. هوا پیشِ انگشتانش ترک خورد؛ نه مثلِ شکستنِ شیشه، بلکه مثلِ پاره شدنِ پوسته‌یِ واقعیت. از دلِ آن شکافِ سیاه، صدایی بیرون خزید؛ صدایِ نجواهایِ درهم، صدها یا شاید هزاران زمزمه که هیچ زبانِ زنده‌ای به آن تعلق نداشت. برج برایِ یک لحظه لرزید.

اِلا ناخودآگاه عقب رفت.
«اون دیگه چیه؟»

وُید جواب نداد. نگاهش به شکاف دوخته شده بود؛ شکافی که حالا آرام‌آرام بازتر می‌شد و از دلِ تاریکی‌اش چیزی بیرون می‌آمد.

اول فقط چند انگشت دیده شد؛ بلند، استخوانی و پوشیده از حلقه‌هایی شبیه زنجیرِ زنده. بعد دستی خاکستری، بازویی کشیده، و در نهایت پیکری خمیده که نه کاملاً انسانی بود، نه شبیهِ هیچ موجودی که اِلا تا آن روز دیده باشد. صورت نداشت؛ یا شاید صورتش پشتِ نقابی از استخوانِ سیاه پنهان شده بود. از میانِ شکاف‌هایِ آن نقاب، نورِ کم‌جانی شبیه آتشِ سرد بیرون می‌زد.

موجود رویِ یک زانو فرود آمد.
نه جلویِ اِلا.
جلویِ وُید.

صدایش، وقتی حرف زد، مثلِ ساییده شدنِ فلزاتِ زنگ‌زده رویِ هم بود.
«مرزِ شرقی شکسته شده، سرورِ سایه‌ها.»

برایِ اولین بار، حالتی شبیه تغییر در چهره‌یِ وُید نشست. نه ترس. نه تعجب.
چیزی خطرناک‌تر.
توجه.

«چه کسی؟»

موجود سرش را پایین‌تر آورد.
«نه انسان‌ها. نه ارتشِ امپراتورها. مُهرِ زیرِ قصر... بیدار شده.»

هوایِ اطراف ناگهان سنگین شد؛ آن‌قدر سنگین که اِلا حس کرد نفس کشیدن به کاری خشونت‌آمیز تبدیل شده. باد قطع شد. حتی صدایِ دورِ میدانِ نبرد هم انگار در گلویِ جهان خفه شد.

اِلا با اخم به وُید نگاه کرد.
«مهرِ زیرِ قصر یعنی چی؟»

وُید چند ثانیه سکوت کرد. این سکوت بدتر از هر فریادی بود. بعد خیلی آرام، خیلی کنترل‌شده، رو به موجود گفت:
«چه کسی به تالارِ زیرین رفته؟»

«هیچ‌کس با اجازه‌یِ ما وارد نشده. اما چیزی از خواب بیدار شده که به اجازه نیاز نداره.»

اِلا حس کرد پوستِ بازوهایش مورمور شد. دردِ زخم‌هایش دوباره زیرِ لباس زنده شد، انگار چیزی در اعماقِ بدنش پاسخِ آن نامِ نشنیده را داده باشد. زنجیره‌یِ لعنتیِ نامرئی که این روزها در جانش سنگینی می‌کرد، حالا می‌سوخت.

او دندان‌هایش را رویِ هم فشار داد.
«وُید... چه چیزی زیرِ این قصر زندانیه؟»

وُید این بار مستقیم به او نگاه کرد.
تاریکیِ چشم‌هایش عمیق‌تر از همیشه بود.
«اشتباهِ قدیمیِ من.»

اِلا برایِ لحظه‌ای حرفش را نفهمید.
«چی؟»

«قبل از این‌که هفت امپراتور جرئت کنن اسمِ قدرت رو بیارن، قبل از این‌که این قصر ساخته بشه، چیزی وجود داشت که حتی این سرزمین هم تحملش نمی‌کرد.»
صدایِ وُید پایین بود، اما هر کلمه‌اش مثلِ سنگی در آبِ سیاه فرو می‌رفت.
«من دفنش کردم. با خون. با قانون. با زنجیر.»

اِلا به شکافِ تاریک و موجودِ زانو‌زده نگاه کرد، بعد دوباره به وُید.
«و حالا بیدار شده؟ همین‌جوری؟»

وُید لبخندی زد؛ لبخندی خونسرد و خطرناک که هیچ آرامشی در آن نبود.
«نه. هیچ‌چیز این پایین همین‌جوری بیدار نمی‌شه.»

بعد نگاهش آرام رویِ گلویِ اِلا نشست. جایی که هنوز ردِ زخم‌ها و سایه‌یِ طنابِ دار، مثلِ خاطره‌ای زنده، رویِ پوستش مانده بود.

اِلا یخ زد.
«...من؟»

وُید چیزی نگفت، اما سکوتش از هر جوابی واضح‌تر بود.

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۵)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

بچه ها این پیج دوم منه توی این پیج فیکشن های مدرن و امروزی ن...

سلام خوشگلا این دوستمون فیک نویس هست یه فیکشن جذاب داره می‌ن...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط