𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②
_بخش سوم_
توی راهپله دستی روی شانهم مینشیند.جولیت است"بله جولیت؟"
"من لیلی رو دیدم."
"الان باید چی بگم؟"
"راستش رو.صفر تا صد.یادت نره که گول کلک هاتو نمیخورم"
دستم را روی شانه اش میگذارم"باشه.بیا بریم بالا.برات همهشو تعریف میکنم"
_
همه چیز را به جولیت گفتم.سیر تا پیاز.واو به واو مو به مو.از حماقتم وقتی به لیلی گفتم گندزاده از دعواها و کلکل های قبلش از ناکافی بودنم و از سرکوفت های لیلی از دعوای امروز و نتیجه دعوا.
"خیلی کار بدی کردی بهش گفتی گندزاده!"
"میدونم"
"و اون یه عوضیه که حتی قبل اون دعوا هم اونقدر اذیتت میکرد و اعصابتو به هم میریخت"
"راستش انتظار نداشتم طرف منو بگیری."
"تو برادرمی لعنتی!میتونی بفهمی چقدر برام سخته که ببینم دوست بچگیت از مهربونی و سادگیت اینطوری سواستفاده میکرده و حالا که تصمیم گرفتی بهش بگی که پخمه نیستی اینجوری قشقرق میکنه چه حالی میشم؟!"
"من خوبم جولی.جدی میگم"
صدایش کمی بغض دارد"چندتا زخم رو بخشیدی فقط بخاطر اینکه اونی که چاقو دستش بود رو دوست داشتی؟چند بار از خودت گذشتی؟چرا قدر خودتو نمیدونی؟!"
"جولیت...من_
بغضش میشکند"کاش اونجوری که تو منو از کابوسم بیرون کشیدی منم زورم میرسید بهت کمک کنم.ولی من نمیدونستم.نمیتونستم کمکت کنم...کاش اونقدری که حواست به بقیه هست حواست به خودتم بود"
دستم را نوازش وار به کمرش میکشم"هی...چیزی نیست"
گریه اش شدت میگیرد"انقدر قوی و ساکت بودی...که یادم رفت توام درد میکشی"
نوازش اثر ندارد پس او را محکم به آغوش میکشم.در آغوشم هق هق میکند"من روزای بدی هم داشتم.روزای خیلی بد.ولی هیچوقت تنها ازشون رد نشدم جولیت.من تورو داشتم.مامانو داشتم و این کافی بود.وقتی میومدم خونه و باهم کلکل میکردیم وقتی مامان شام میآورد و با لبخند نگاهمون میکرد...من احساس بدبختی نمیکردم.همه زخمی میشن...من اصلاً از زندگیم ناراضی نیستم.حالا یه اتفاق خیلی خوب دیگه هم برام افتاده.من ری رو دارم."
"دلت برای لیلی تنگ میشه؟"
"برای لیلی... نه.ولی برای اون ورژن از خودم وقتی که پیش لیلی بودم...بله"
"گور باباش!"
"آره"
"سِوی"
"بله"
"میخوام مزخرف بگم"
"اوه راحت باش.هفده ساله کاری به جز این نکردی"
"تف تو قبر بابات سوروس این صحنه یه رمانتیک خواهر برادریه!نباید نابودش کنی"
"نه متشکرم.ترجیح میدم بمیرم!"
"خیلی دوسِت دارم سوروس"
"ننه بابات ادب یادت ندادن پتیاره؟!"
بلند میخندد"نه واقعا!"
"دیگه چی؟!مزخرفاتت تموم شد یا چاقو بکنم تو گوشم"
"نه تموم شد."
بلند میشوم"مرسی عتیقه معاشرت باهات فوق العاده بود.حالا باید حداقل هفتاد و دو ساعت قرنطینه باشم تا سم حرفات از بدنم خارج بشه.موفق باشی روز بخیر"
بالش کنار دستش را به طرفم پرت میکند آن را توی هوا میگیرم و روی کاناپه کنار در میگذارم"دیوونه خونهس اینجا!"
_بخش سوم_
توی راهپله دستی روی شانهم مینشیند.جولیت است"بله جولیت؟"
"من لیلی رو دیدم."
"الان باید چی بگم؟"
"راستش رو.صفر تا صد.یادت نره که گول کلک هاتو نمیخورم"
دستم را روی شانه اش میگذارم"باشه.بیا بریم بالا.برات همهشو تعریف میکنم"
_
همه چیز را به جولیت گفتم.سیر تا پیاز.واو به واو مو به مو.از حماقتم وقتی به لیلی گفتم گندزاده از دعواها و کلکل های قبلش از ناکافی بودنم و از سرکوفت های لیلی از دعوای امروز و نتیجه دعوا.
"خیلی کار بدی کردی بهش گفتی گندزاده!"
"میدونم"
"و اون یه عوضیه که حتی قبل اون دعوا هم اونقدر اذیتت میکرد و اعصابتو به هم میریخت"
"راستش انتظار نداشتم طرف منو بگیری."
"تو برادرمی لعنتی!میتونی بفهمی چقدر برام سخته که ببینم دوست بچگیت از مهربونی و سادگیت اینطوری سواستفاده میکرده و حالا که تصمیم گرفتی بهش بگی که پخمه نیستی اینجوری قشقرق میکنه چه حالی میشم؟!"
"من خوبم جولی.جدی میگم"
صدایش کمی بغض دارد"چندتا زخم رو بخشیدی فقط بخاطر اینکه اونی که چاقو دستش بود رو دوست داشتی؟چند بار از خودت گذشتی؟چرا قدر خودتو نمیدونی؟!"
"جولیت...من_
بغضش میشکند"کاش اونجوری که تو منو از کابوسم بیرون کشیدی منم زورم میرسید بهت کمک کنم.ولی من نمیدونستم.نمیتونستم کمکت کنم...کاش اونقدری که حواست به بقیه هست حواست به خودتم بود"
دستم را نوازش وار به کمرش میکشم"هی...چیزی نیست"
گریه اش شدت میگیرد"انقدر قوی و ساکت بودی...که یادم رفت توام درد میکشی"
نوازش اثر ندارد پس او را محکم به آغوش میکشم.در آغوشم هق هق میکند"من روزای بدی هم داشتم.روزای خیلی بد.ولی هیچوقت تنها ازشون رد نشدم جولیت.من تورو داشتم.مامانو داشتم و این کافی بود.وقتی میومدم خونه و باهم کلکل میکردیم وقتی مامان شام میآورد و با لبخند نگاهمون میکرد...من احساس بدبختی نمیکردم.همه زخمی میشن...من اصلاً از زندگیم ناراضی نیستم.حالا یه اتفاق خیلی خوب دیگه هم برام افتاده.من ری رو دارم."
"دلت برای لیلی تنگ میشه؟"
"برای لیلی... نه.ولی برای اون ورژن از خودم وقتی که پیش لیلی بودم...بله"
"گور باباش!"
"آره"
"سِوی"
"بله"
"میخوام مزخرف بگم"
"اوه راحت باش.هفده ساله کاری به جز این نکردی"
"تف تو قبر بابات سوروس این صحنه یه رمانتیک خواهر برادریه!نباید نابودش کنی"
"نه متشکرم.ترجیح میدم بمیرم!"
"خیلی دوسِت دارم سوروس"
"ننه بابات ادب یادت ندادن پتیاره؟!"
بلند میخندد"نه واقعا!"
"دیگه چی؟!مزخرفاتت تموم شد یا چاقو بکنم تو گوشم"
"نه تموم شد."
بلند میشوم"مرسی عتیقه معاشرت باهات فوق العاده بود.حالا باید حداقل هفتاد و دو ساعت قرنطینه باشم تا سم حرفات از بدنم خارج بشه.موفق باشی روز بخیر"
بالش کنار دستش را به طرفم پرت میکند آن را توی هوا میگیرم و روی کاناپه کنار در میگذارم"دیوونه خونهس اینجا!"
- ۱۵۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط