#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_31
·
·
·
کوک : " اههه بس کنید دیگه! پاشید بریم ، زود باشین.. "
ته و جیمین باشهای گفتن و از عمارت خارج شدن .
بیشتر خدمتکارا هم رفته بودن .
فقط ا/ت بود و یکی از خدمتکارای جوان توی عمارت .
ا/ت به گوشیش نگاه کرد..
دوباره شمارهای ناشناس بهش پیام داده بود و خودشو پدر ا/ت معرفی کرد..
ا/ت : " شوهرم گفت دیگه پیام ندی! "
فرد : " میدونم میدونم ؛ ولی لطفاً فقط یهبار بیا هم رو ببینیم دخترم.. "
ا/ت : " ...... "
فرد : " مادرت هم خیلی دلتنگته..لطفاً..... "
ا/ت : " باشه تا امشب بهت خبر میدم.. "
و گوشیو گذاشت کنار .
رو به همون خدمتکار که باهاش بود گفت : " لطفاً یه قهوه برام بیار طبقه بالا تو اتاقم . "
خدمتکار با لبخند گفت : " چشم خانم . "
ا/ت متقابل با لبخندی گفت : " ممنون . "
و رفت از پلهها بالا توی اتاق .
جلوی آینه وایساده بود و به خودش نگاهی کرد .
که خدمتکار اومد داخل..
خدمتکار : " خانم قهوهتون.. "
ا/ت : " بزارش رو همون میز . "
خدمتکار : " چشم . "
قهوه رو گذاشت بعد وایساد..
با لبخندی گفت : " خانم میدونین بچهها از آمپول میترسن مگه نه؟؟ "
ا/ت متعجب از سوال دختر گفت : " آره.. چطور؟! "
خدمتکار یه چیزی از تو جیبش آورد بیرون و گفت : " ولی شما بچه نیستین نباید بپرسین مگه نه؟؟ "
ا.ت متعجب برگشت سمت خدمتکار و گفت : " چی.. "
ولی دیر شده بود.. خدمتکار آمپول رو روی گردنش فرو برد.!
ا/ت با چشمایی گشاد فقط تونست خیره نگاهش کنه و بعد پخش زمین شد!
صدای خدمتکار رو تو اخیر لحظه که داشت بیهوش میشد شنید..
خدمتکار : " یه خواب موقته ؛ نگران نباش . "
و بعد اون خنده کثیفش.....
[ دلم میخواد بگیرم خ.ف.ش کنممممم ]
·
·
·
ا/ت با سردردی چشماش رو از هم باز کرد و بخاطر درد شدیدی که رو سرش سنگینی میکرد ، زیر لب لعنتی گفت .
چندی نگذشت که هوشیاریش کامل شد..
با صدای مرد رو به روش نگاهشو برد سمت مرد....
·
·
·
#پارت_31
·
·
·
کوک : " اههه بس کنید دیگه! پاشید بریم ، زود باشین.. "
ته و جیمین باشهای گفتن و از عمارت خارج شدن .
بیشتر خدمتکارا هم رفته بودن .
فقط ا/ت بود و یکی از خدمتکارای جوان توی عمارت .
ا/ت به گوشیش نگاه کرد..
دوباره شمارهای ناشناس بهش پیام داده بود و خودشو پدر ا/ت معرفی کرد..
ا/ت : " شوهرم گفت دیگه پیام ندی! "
فرد : " میدونم میدونم ؛ ولی لطفاً فقط یهبار بیا هم رو ببینیم دخترم.. "
ا/ت : " ...... "
فرد : " مادرت هم خیلی دلتنگته..لطفاً..... "
ا/ت : " باشه تا امشب بهت خبر میدم.. "
و گوشیو گذاشت کنار .
رو به همون خدمتکار که باهاش بود گفت : " لطفاً یه قهوه برام بیار طبقه بالا تو اتاقم . "
خدمتکار با لبخند گفت : " چشم خانم . "
ا/ت متقابل با لبخندی گفت : " ممنون . "
و رفت از پلهها بالا توی اتاق .
جلوی آینه وایساده بود و به خودش نگاهی کرد .
که خدمتکار اومد داخل..
خدمتکار : " خانم قهوهتون.. "
ا/ت : " بزارش رو همون میز . "
خدمتکار : " چشم . "
قهوه رو گذاشت بعد وایساد..
با لبخندی گفت : " خانم میدونین بچهها از آمپول میترسن مگه نه؟؟ "
ا/ت متعجب از سوال دختر گفت : " آره.. چطور؟! "
خدمتکار یه چیزی از تو جیبش آورد بیرون و گفت : " ولی شما بچه نیستین نباید بپرسین مگه نه؟؟ "
ا.ت متعجب برگشت سمت خدمتکار و گفت : " چی.. "
ولی دیر شده بود.. خدمتکار آمپول رو روی گردنش فرو برد.!
ا/ت با چشمایی گشاد فقط تونست خیره نگاهش کنه و بعد پخش زمین شد!
صدای خدمتکار رو تو اخیر لحظه که داشت بیهوش میشد شنید..
خدمتکار : " یه خواب موقته ؛ نگران نباش . "
و بعد اون خنده کثیفش.....
[ دلم میخواد بگیرم خ.ف.ش کنممممم ]
·
·
·
ا/ت با سردردی چشماش رو از هم باز کرد و بخاطر درد شدیدی که رو سرش سنگینی میکرد ، زیر لب لعنتی گفت .
چندی نگذشت که هوشیاریش کامل شد..
با صدای مرد رو به روش نگاهشو برد سمت مرد....
·
·
·
- ۵۵۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط