و دستانِ تو بِداههای گرم و بههنگام بود
و دستانِ تو بِداههای گرم و بههنگام بود
که در ذهنِ گنجشکهای زمستاندیده نمیگنجید
آمدی با سخاوتِ دستانات
برگهای تازه جوانه زد
و بر چندشاخگیِ موهایم
گنجشکهای جوان لانه ساختند
و آوازهای تازه آموختم
به آینه گفتم «فرصت کم است
وقتی برای شمردنِ بهارهای رفته نمانده است
دستی به موهایم بکش
هرطور شده باید این فصل زیبا بمانم »
{ لیلاکردبچه }
که در ذهنِ گنجشکهای زمستاندیده نمیگنجید
آمدی با سخاوتِ دستانات
برگهای تازه جوانه زد
و بر چندشاخگیِ موهایم
گنجشکهای جوان لانه ساختند
و آوازهای تازه آموختم
به آینه گفتم «فرصت کم است
وقتی برای شمردنِ بهارهای رفته نمانده است
دستی به موهایم بکش
هرطور شده باید این فصل زیبا بمانم »
{ لیلاکردبچه }
- ۴۱۷
- ۲۱ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط