پارت ۳۹

پارت ۳۹

نام سناریوی:

《پرنسس دورگه من》

---

(اتاق جیمز. همان شب، بعد از رفتن از اتاق کلارا.)

(اتاق بزرگ است. خیلی بزرگ تر از اتاق کلارا. دیوارهای بلند. پرده‌های مخمل مشکی. شومینه بزرگ. آتش زبانه می‌کشد. نور نارنجی روی همه چیز افتاده.)

(جیمز پشت میز نشسته. دست‌هایش را روی هم قلاب کرده. به آتش خیره. چند دقیقه ایست همانطور. هیچ حرکتی نمی‌کند.)

(بعد آرام بلند می‌شود. می‌رود سمت پنجره. پرده را کنار می‌زند. بیرون را نگاه می‌کند. شب است. ماه پشت ابر. باغ شمالی از اینجا دیده نمی‌شود. ولی می‌داند کجاست.)

(دستش را می‌کشد توی جیبش. چیزی بیرون می‌آورد. یک برگ خشک شده. شبدر سفید. نه، مال خودش نیست. مال کلارا بود. افتاده بود روی فرش. برداشته بود بدون اینکه ببیند. بدون اینکه فکر کند.)

(به برگ نگاه می‌کند. چند ثانیه. بعد می‌گذاردش روی میز. کنار شمع.)

(روی تخت می‌نشیند. به سقف خیره می‌شود.)

(یادش می‌آید. سال‌ها پیش. وقتی بچه بود.)

---

(خاطره. جیمز ۷ ساله.)

(اتاق جیمز. همان اتاق. اما سال‌ها پیش. مبلمان فرق داشت. اسباب‌بازی بود روی زمین. سربازهای چوبی. شمشیر پلاستیکی. چند تا کتاب تصویری.)

(جیمز کوچک روی قالی نشسته بود. داشت با سربازها بازی می‌کرد. صدای در آمد. نگاه کرد. پدرش وارد شد.)

(شاهزاده کاسپین. موهای مشکی. چشمان کهربایی. شبیه جیمز. ولی لبخندش فرق داشت. جیمز هیچوقت یادش نیست پدرش لبخند زده باشد. شاید یک بار. همین.)

کاسپین: "جیمز."

(جیمز کوچک بلند شد. صاف ایستاد. به پدرش نگاه کرد. نه با ترس. با احترام. طوری که بهش یاد داده بودند.)

جیمز کوچک: "بله پدر."

کاسپین: "می‌خواهم چیزی بهت بگویم."

(آمد جلو. زانو زد. هم قد جیمز. دستش را گذاشت روی شانه پسرش.)

کاسپین: "ممکن است روزهایی بیاید که من نباشم. می‌خواهم تو قوی باشی. برای مادرت."

جیمز کوچک: "کجا می‌روی؟"

کاسپین: (مکث) "نمی‌دونم. شاید هیچ جا. شاید خیلی دور."

(جیمز کوچک چیزی نفهمید. فقط نگاه کرد. دست پدرش گرم بود. عجیب. خون‌آشام‌ها نباید اینقدر گرم باشند.)

جیمز کوچک: "پدر... چرا همیشه غمگینی؟"

(کاسپین چند ثانیه نگاهش کرد. بعد لبخند زد. همان لبخند. تنها لبخندی که جیمز از پدرش دید.)

کاسپین: "چون کسی را دارم که دلم برایش تنگ شده."

جیمز کوچک: "مادرم؟"

(کاسپین لبخندش محو شد. سرش را تکان داد.)

کاسپین: "نه. کس دیگری."

(جیمز کوچک پرسید: "کی؟")

(کاسپین جواب نداد. فقط بلند شد. رفت سمت در. قبل از بیرون رفتن، ایستاد. برنگشت.)

کاسپین: "یادت باشد جیمز. بعضی چیزها ارزشش را دارند که آدم همه چیز را برایشان از دست بدهد."

(و رفت.)

(جیمز کوچک تنها ماند. با سربازهای چوبی. با شمشیر پلاستیکی. با سوالی که هیچوقت جوابش را نگرفت.)

ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴۰

پارت ۴۱نام سناریوی:《پرنسس دورگه من》---(اتاق جیمز. ساعاتی مان...

حرومت اگه کامنت نزاشتی پارت ۳۸ :)

بدون کامنت خوندی خدا از توی هلقومت بکشش بیرون ۳۷

پارت ۲۵

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط