خــدا تنــها امیــدیست ڪه

خــدا تنــها امیــدیست ڪه
وقتے همه رفتند میماند

وقتے همه تنهایت گذاشتند
محــرمت میــشود

وقتے همه دشــمنی ڪردن
او مےبخشد

خــدا را برایتان آرزو میڪنم
دیدگاه ها (۲)

قصه دوم: مالک اشترشیری که در میدان ماند، اما از میز کنارش گذ...

لبخند ذوق مانندی زد سپس نگاهی به لیوان در دستش دوخت یک لیوان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط