⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
98
بی‌اختیار به سمت جیمین خم شد.
جیمین قبل از اینکه روی زمین بیفته، اون رو گرفت.
برای چند ثانیه، فقط سکوت بینشون بود.
سکوتی که از هر اعترافی، بیشتر حرف برای گفتن داشت.

بارون روی سقف فلزی ساختمان متروکه می‌بارید.
آخرین سرباز کای رو از سالن بیرون برد.
صدای بسته شدن در، سکوت سنگینی رو توی فضا پخش کرد
جیمین هنوز روی یک زانو نشسته بود.
نینا بی‌جون، تکیه داده به اون، به سختی نفس می‌کشید.
چند تار موی مشکی روی صورت رنگ‌پریده‌اش افتاده بود.
چشم‌هاش نیمه‌باز بودن
سعی کرد چیزی بگه
اما فقط نفس کوتاهی از بین لب‌هاش بیرون اومد
جیمین خیلی آروم گفت:
«حرف نزن.»
صداش دیگه اون خشم چند دقیقه‌ی قبل رو نداشت.
محکم بود...
اما خسته.
نگاهش دوباره روی گردن نینا افتاد.
رد زخم هنوز تازه بود.
چند لحظه همون‌جا موند
بعد نگاهش رو بست.
انگار اگر یک ثانیه‌ی دیگه به اون زخم نگاه می‌کرد، دوباره کنترلش رو از دست می‌داد.
فرمانده وارد سالن شد.
ـ «قربان...ماشین آماده است.»
جیمین فقط سر تکون داد.
سپس بدون کوچک‌ترین عجله، یکی از دست‌های نینا رو بالا آورد.
رد عمیق زنجیر دور مچش، واضح‌تر از قبل دیده می‌شد.
ابروهاش در هم رفت.
زیر لب، اون‌قدر آروم که فقط خودش بشنوه، گفت:
«...دیر رسیدم.»
نینا صداش رو شنید.
با زحمت پلک زد.
«نه...»
جیمین نگاهش کرد.
«...اومدی...»
همین دو کلمه، با صدایی شکسته، کافی بود.
چیزی توی نگاه جیمین تغییر کرد.
نه خشم...
نه اندوه...
بلکه تصمیمی که دیگه جایی برای تردید توی اون نبود.
اون دیگه حقیقت رو پنهان نمی‌کرد.
چند دقیقه بعد...
بارون شدیدتر شده بود.
سربازها اطراف ساختمان ایستاده بودن
وقتی جیمین نینا را توی آغوش گرفت و از ساختمان بیرون اومد، همه بی‌اختیار کنار رفتن
هیچ‌کس حرفی نزد.
هیچ‌کس حتی نگاهش رو بیشتر از چند ثانیه روی اون دو نگه نداشت.
همه فهمیده بودن امشب، چیزی فراتر از یک ماموریت شکست خورده اتفاق افتاده
جیمین، بدون توجه به اطراف، نینا رو داخل ماشین مشکی نشوند
خودش هم کنار اون نشست.
در بسته شد.
ماشین آروم به راه افتاد.
داخل ماشین، فقط صدای بارون شنیده می‌شد.
نینا سرش رو به شیشه تکیه داده بود.
تب داشت.
پلک‌هاش سنگین شده بودن
گاهی از درد مچ دستش، بی‌اختیار صورتش جمع می‌شد.
جیمین متوجه هر حرکت کوچیکش بود.
کت خودش رو درآورد و روی شونه‌های نینا انداخت.
چند ثانیه بعد، آروم گفت:
«وقتی به قلعه برسیم، پزشک منتظرته.»
نینا با لبخند کم‌رنگی که بیشتر شبیه خستگی بود، زمزمه کرد:
«فکر... کردم... دیگه نمیای...»
جیمین نگاهش رو از پنجره گرفت....با یک دستش صورت اون رو به سمت خودش گرفت
مستقیم به اون نگاه کرد.
«دیگه هیچ‌وقت این فکر رو نکن.»
نینا چیزی نگفت.
خستگی، آروم‌آروم اون رو به خواب برد.
ماشین از دروازه‌ی بزرگ قلعه عبور کرد.
چراغ‌های عمارت، یکی‌یکی روشن شده بودن
یونجی، پزشک قلعه و چند خدمتکار از قبل در ورودی منتظر ایستاده بودن
به محض توقف خودرو، در باز شد.
همه با دیدن حال نینا، رنگ از صورتشون پرید.
جیمین بدون اینکه اون رو از آغوشش پایین بگذاره، وارد قلعه شد.
در همون لحظه، توی دلش فقط یک فکر می‌گذشت:
امشب، بعد از اینکه مطمئن بشه نینا حالش بهتره... تمام حقیقت رو براش میگه
دیگه هیچ رازی ارزش این رو نداشت که دوباره اون رو از دست بده

درِ اتاق جیمین با شتاب باز شد.
خدمتکارها کنار رفتن
جیمین، بدون اینکه نینا رو از آغوشش پایین بذاره، مستقیم به سمت تخت بزرگ کنار پنجره رفت و اون رو با دقت روی ملافه های سفید خوابوند.
چند لحظه دستش رو زیر سر نینا نگه داشت تا سرش به لبه‌ی تخت برخورد نکنه
بعد آروم موهای آشفته‌ی روی صورتش رو کنار زد.
توی همون لحظه، پزشک قلعه وارد اتاق شد.
جعبه‌ی چرم مشکی‌ش رو روی میز گذاشت و مشغول معاینه شد.
یونجی بی‌صدا کنار در ایستاده بود و با نگرانی نگاه می‌کرد.

از اول تا آخر معاینه، حتی یک بار هم از کنار تخت دور نشده بود.

روی صندلی کنار تخت نشست.

ساعت‌ها یکی بعد از دیگه گذشتن
بارون پشت پنجره آروم گرفته بود و فقط صدای هیزم‌هایی که توی شومینه می‌سوختن، سکوت اتاق رو می‌شکست.
شمع‌های روی میز یکی‌یکی آب می‌شدن
پزشک، بعد از چند بار معاینه، وسایلش رو جمع کرد.
«تبش هنوز کاملاً پایین نیومده. اگه تا صبح استراحت کنه، حالش بهتر می‌شه.»
برای لحظه‌ای مکث کرد.
نگاهش روی گردن نینا موند
«این زخم... چند روز زمان می‌بره تا خوب بشه.»
جیمین فقط سر تکون داد.
«مچ دست‌هاش رو هر چند ساعت یک‌بار باید پانسمان عوض کنید.»
«خودم انجامش می‌دم.»
پزشک برای لحظه‌ای سکوت کرد.
«قربان... شما هم باید استراحت کنید.»
حتی نگاهش هم نکرد.
«برید.»
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط