***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۱:
سه ماه از اون شبِ پر از هیاهو و فرارِ ما گذشته بود. سه ماه که من و لیسا زیرِ سایهی نامهای مستعار و درِ دلِ یک شهرِ ساحلیِ دورافتاده، زندگیِ آروم و پنهانی داشتیم. جیمین هم با هوش و زیرکی، تمامِ ردپاهای دیجیتالی ما رو پاک کرده بود، اما میدونستم... میدونستم اون نگاهِ سردِ جونگکوک توی اون ویدئوی هکشده، یعنی اون فقط منتظرِ یه اشتباهِ کوچیکه.
امشب، بارون شدیدی میبارید. من توی آپارتمانِ کوچیکمون، نشسته بودم و داشتم طرحهای جدیدِ لباسم رو میکشیدم. لیسا هم داشت با جیمین دربارهی یه بیزنسِ جدید بحث میکرد.
ناگهان، صدایِ برخوردِ یه جسمِ سنگین به درِ آپارتمان بلند شد: **«تَق!»**
قلبم از سینه پرید بیرون. لیسا و جیمین هم خشکشون زد. جیمین سریع از پشتِ میز بلند شد و یه کلت از توی کشوی میز درآورد.
- «ا/ت، نترس. بیا پشتِ من!» صدای لرزانِ جیمین رو شنیدم.
من با دستهای لرزون، مداد رو روی کاغذ رها کردم. صدای قدمهای سنگین و منظمای از پشتِ در میاومد... قدمهایی که من از هزاران کیلومتر دورتر هم میشناختمش. قدمهایی که بویِ بارون و سیگارِ گرانقیمت و... مرگ میداد.
صدایِ بم و خشدارِ جونگکوک از پشتِ در، مثلِ رعد و برق توی اتاقم پیچید:
- «فکر کردی با عوض کردنِ رمزِ حسابهات، میتونی از سایهی من فرار کنی، ا/ت؟ باز کردنِ این در، فقط یه شروعِ سادهست...»
در با شدتِ وحشتناکی از جا کنده شد و وارد شد. جونگکوک با یه کتِ سیاه و چشمهایی که حالا دیگه از اون خشمِ کنترلشده به یه وحشتِ تاریک تبدیل شده بود، ایستاده بود. پشتِ سرش هم نامجون بود که با قیافهای که انگار از قبر بیرون اومده بود، به ما زل زده بود.
جونگکوک بدونِ اینکه به کلتِ جیمین توجه کنه، مستقیم اومد جلو و با یه حرکتِ سریع، مداد رو از دست من گرفت و روی میز پرت کرد. با فاصله چند سانتیمتری از صورتم، پچپچ کرد:
- «این بار، دیگه خبری از فرار نیست... این بار، تو خودت میخوای برگردی به اون قفس.»
***
فصل دوم با یه ورودِ پرقدرت شروع شد! 🔥🥳
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۱:
سه ماه از اون شبِ پر از هیاهو و فرارِ ما گذشته بود. سه ماه که من و لیسا زیرِ سایهی نامهای مستعار و درِ دلِ یک شهرِ ساحلیِ دورافتاده، زندگیِ آروم و پنهانی داشتیم. جیمین هم با هوش و زیرکی، تمامِ ردپاهای دیجیتالی ما رو پاک کرده بود، اما میدونستم... میدونستم اون نگاهِ سردِ جونگکوک توی اون ویدئوی هکشده، یعنی اون فقط منتظرِ یه اشتباهِ کوچیکه.
امشب، بارون شدیدی میبارید. من توی آپارتمانِ کوچیکمون، نشسته بودم و داشتم طرحهای جدیدِ لباسم رو میکشیدم. لیسا هم داشت با جیمین دربارهی یه بیزنسِ جدید بحث میکرد.
ناگهان، صدایِ برخوردِ یه جسمِ سنگین به درِ آپارتمان بلند شد: **«تَق!»**
قلبم از سینه پرید بیرون. لیسا و جیمین هم خشکشون زد. جیمین سریع از پشتِ میز بلند شد و یه کلت از توی کشوی میز درآورد.
- «ا/ت، نترس. بیا پشتِ من!» صدای لرزانِ جیمین رو شنیدم.
من با دستهای لرزون، مداد رو روی کاغذ رها کردم. صدای قدمهای سنگین و منظمای از پشتِ در میاومد... قدمهایی که من از هزاران کیلومتر دورتر هم میشناختمش. قدمهایی که بویِ بارون و سیگارِ گرانقیمت و... مرگ میداد.
صدایِ بم و خشدارِ جونگکوک از پشتِ در، مثلِ رعد و برق توی اتاقم پیچید:
- «فکر کردی با عوض کردنِ رمزِ حسابهات، میتونی از سایهی من فرار کنی، ا/ت؟ باز کردنِ این در، فقط یه شروعِ سادهست...»
در با شدتِ وحشتناکی از جا کنده شد و وارد شد. جونگکوک با یه کتِ سیاه و چشمهایی که حالا دیگه از اون خشمِ کنترلشده به یه وحشتِ تاریک تبدیل شده بود، ایستاده بود. پشتِ سرش هم نامجون بود که با قیافهای که انگار از قبر بیرون اومده بود، به ما زل زده بود.
جونگکوک بدونِ اینکه به کلتِ جیمین توجه کنه، مستقیم اومد جلو و با یه حرکتِ سریع، مداد رو از دست من گرفت و روی میز پرت کرد. با فاصله چند سانتیمتری از صورتم، پچپچ کرد:
- «این بار، دیگه خبری از فرار نیست... این بار، تو خودت میخوای برگردی به اون قفس.»
***
فصل دوم با یه ورودِ پرقدرت شروع شد! 🔥🥳
- ۳۶۹
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط