ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۶۲
اما... میترسیدم فين دوناتو نقشي توش داشته باشه..
حتی از تصور بودنش وحشت داشتم.
از اینکه مدام جلوي چشمم باشه و دردهاي پدر و مادرم رو تو صورتم بکوبه اوقم میگیره
با بغض غريبي دست به صورتم کشیدم.
نمیخوام از خطاهاش قسر در بره
خطاهاش به قیمت بدبختی و فوت پدر و مادرم بوده.
جیمین اروم بلند شد.
اومد بالا سرم و اروم سرمو بوسید و سرفه اي زد و رفت
تو اتاقش..اما توي هر شرايطي که باشیم من جیمین رو دارم...
لبخند عمیق و پر بغضي رو لبم اومد.. دارمش..عین یه کوه محکم و مهربون
اروم بلند شدم و رفتم سمت اتاقش
رو به سقف دراز کشیده بود و سنگین نفس میکشید. خواستم کنارش رو تخت بشینم که جدي گفت: امشب نه
الا..
دلم ریخت.. گنگ
و با تردید گفتم:چی؟
تلخ و اروم گفت: امشب برو اتاق خودت لطفا...
اصلا هنگ کردم. من که...
گنگ و ناباور گفتم چرا؟
نفس عميقي کشید و گفت برو
اشک تو چشمام حلقه زد و گفتم : به خاطر.. پدرت؟ به خاطر اینکه میخوام...
تند بین حرفم گفت : نه...نه... باور کن اصلا ربطي به اون
نداره..
نگاهش رو به چشمام کشید و با عشق گفت : فقط
امشب.. لطفا...
چونه ام از بغض لرزید و دلم شکست..
گرفته و تلخ بلند شدم و رفتم سمت در که درمونده
گفت:الا...
پشت بهش وایستادم
قلبم داشت آتیش میگرفت
مظلوم گفت: نفسم سنگینه الا .. چیزی نیست جز اینکه نمیخوام.. اذیت شي..چند شبه خوب نخوابيدي..برو تو اتاق راحت بخواب...
اشکم جاري شد و لبخند زدم و پردرد گفتم کاش میفهمیدي اینکه کنار تو اذيت شم برام خيلي لذت بخش تر از اینه که تو تنهايي راحت باشم..
و داغون زدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم
لرزون به تختم نگاه کردم.
تخت سردم و باز تنهایی.
دلم گرفته بود اما بیشتر نگرانش بودم
میدونستم مغروره و نمیخواد درد کشیدنش رو ببینم و واسه همین خواسته تو اتاقش نباشم و این همه محکم بودنش تو اوج درداش غمگین میکرد.
درمونده رفتم تو تخت
نفس خيلي عميقي کشیدم و خودمو گوله کردم.. شب سردي بود و صداي سرفه هاي گه گاهي جیمین نمیذاشت از نگرانی چشم رو هم بذارم... تلخ و گرفته به روبروم خیره بودم اما دلم طاقت نیاورد... بلند شدم و رفتم سمت اتاقش و غمزده و گرفته زل زدم
بهش... دستشو نرم و پردرد به سینه اش گرفته بود و صورت تو هم کشیده بود.
قلبم نگران میزد.
گرفته و هول رفتم جلو و نگران :گفتم: جیمین میخوای بریم دکتر؟
و تند دستش رو گرفتم
نفسش رو اروم بیرون بخواب..
داد و جدي گفت: نه..خوبم.. برو
با درد گفتم نمیتونم... نگرانتم
سرفه اي زد و در مونده گفت: چیزی نیست.. بخیه هام یه کم اذیت میکنه..
تلخ و لجباز گفتم نمیرم
کلافه گفت: خیله خوب..بیا پیشم
و دستش رو سمتم دراز کرد.
مظلومانه و نگران خودمو تو بغلش کشیدم و سر رو بازوش گذاشت و خیره نگاش کردم
دستشو روی موهام گذاشت و چشماشو بست. با بغض گونه شو بوسیدم. لبخند محوي رو لبش نشست و گفت:تو هر شرايطي که باشم،تو هر درد و گرفتاری که باشم..تو..نفس دوباره ي مني سيندر الا..
و سرفه نرمي زد و به پهلو غلت زد و دستاشو دورم انداخت و محکم بغلم کرد.
( فصل سوم ) پارت ۶۶۲
اما... میترسیدم فين دوناتو نقشي توش داشته باشه..
حتی از تصور بودنش وحشت داشتم.
از اینکه مدام جلوي چشمم باشه و دردهاي پدر و مادرم رو تو صورتم بکوبه اوقم میگیره
با بغض غريبي دست به صورتم کشیدم.
نمیخوام از خطاهاش قسر در بره
خطاهاش به قیمت بدبختی و فوت پدر و مادرم بوده.
جیمین اروم بلند شد.
اومد بالا سرم و اروم سرمو بوسید و سرفه اي زد و رفت
تو اتاقش..اما توي هر شرايطي که باشیم من جیمین رو دارم...
لبخند عمیق و پر بغضي رو لبم اومد.. دارمش..عین یه کوه محکم و مهربون
اروم بلند شدم و رفتم سمت اتاقش
رو به سقف دراز کشیده بود و سنگین نفس میکشید. خواستم کنارش رو تخت بشینم که جدي گفت: امشب نه
الا..
دلم ریخت.. گنگ
و با تردید گفتم:چی؟
تلخ و اروم گفت: امشب برو اتاق خودت لطفا...
اصلا هنگ کردم. من که...
گنگ و ناباور گفتم چرا؟
نفس عميقي کشید و گفت برو
اشک تو چشمام حلقه زد و گفتم : به خاطر.. پدرت؟ به خاطر اینکه میخوام...
تند بین حرفم گفت : نه...نه... باور کن اصلا ربطي به اون
نداره..
نگاهش رو به چشمام کشید و با عشق گفت : فقط
امشب.. لطفا...
چونه ام از بغض لرزید و دلم شکست..
گرفته و تلخ بلند شدم و رفتم سمت در که درمونده
گفت:الا...
پشت بهش وایستادم
قلبم داشت آتیش میگرفت
مظلوم گفت: نفسم سنگینه الا .. چیزی نیست جز اینکه نمیخوام.. اذیت شي..چند شبه خوب نخوابيدي..برو تو اتاق راحت بخواب...
اشکم جاري شد و لبخند زدم و پردرد گفتم کاش میفهمیدي اینکه کنار تو اذيت شم برام خيلي لذت بخش تر از اینه که تو تنهايي راحت باشم..
و داغون زدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم
لرزون به تختم نگاه کردم.
تخت سردم و باز تنهایی.
دلم گرفته بود اما بیشتر نگرانش بودم
میدونستم مغروره و نمیخواد درد کشیدنش رو ببینم و واسه همین خواسته تو اتاقش نباشم و این همه محکم بودنش تو اوج درداش غمگین میکرد.
درمونده رفتم تو تخت
نفس خيلي عميقي کشیدم و خودمو گوله کردم.. شب سردي بود و صداي سرفه هاي گه گاهي جیمین نمیذاشت از نگرانی چشم رو هم بذارم... تلخ و گرفته به روبروم خیره بودم اما دلم طاقت نیاورد... بلند شدم و رفتم سمت اتاقش و غمزده و گرفته زل زدم
بهش... دستشو نرم و پردرد به سینه اش گرفته بود و صورت تو هم کشیده بود.
قلبم نگران میزد.
گرفته و هول رفتم جلو و نگران :گفتم: جیمین میخوای بریم دکتر؟
و تند دستش رو گرفتم
نفسش رو اروم بیرون بخواب..
داد و جدي گفت: نه..خوبم.. برو
با درد گفتم نمیتونم... نگرانتم
سرفه اي زد و در مونده گفت: چیزی نیست.. بخیه هام یه کم اذیت میکنه..
تلخ و لجباز گفتم نمیرم
کلافه گفت: خیله خوب..بیا پیشم
و دستش رو سمتم دراز کرد.
مظلومانه و نگران خودمو تو بغلش کشیدم و سر رو بازوش گذاشت و خیره نگاش کردم
دستشو روی موهام گذاشت و چشماشو بست. با بغض گونه شو بوسیدم. لبخند محوي رو لبش نشست و گفت:تو هر شرايطي که باشم،تو هر درد و گرفتاری که باشم..تو..نفس دوباره ي مني سيندر الا..
و سرفه نرمي زد و به پهلو غلت زد و دستاشو دورم انداخت و محکم بغلم کرد.
- ۴.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط