دفتر خاطراتش پراز نوشته بود...پر از حرف... روی بعضی از صف

دفتر خاطراتش پراز نوشته بود...پر از حرف... روی بعضی از صفحاتش بغضای لعنتی رو جا گذاشته بود.روی بعضی هام نه بغضی بود نه اشکی نه اهی نه صدای خنده ای کاملا بی حس بود
در بعضی از صفحات هم چشمانش را جا گذاشته بود
در بعضی صفحات تلخی قهوه اش را...
در بعضی صفحات عطرش را....
اما از یه جایی به بعدفقط نام معشوقه اش بود...همین و بس
اونجا بود که ارزو کردم معشوقه ام به معشوقه اش برسه..
شاید مسخره بنظر بیاد اما کار روز شبم شده بود
فال گرفتن و نذر دادن واسه اینکه اون به محبوبش برسه
اینکه بخنده و من شاهد شادیش باشم
برام مهم نبود که کنار من باشه یا جای دیگه،همین که میخندید کافی بود برام
اما فایده نداشت...انگار محبوبش روز بروز ازش دورتر میشد،اینو از غم تو چشماش فهمیدم..
تصمیمو گرفتم،باید یه کاری میکردم، دلو زدم به دریا
خیره خیره زل زدم تو چشمای محبوبهٔ معشوقه ام...نگاهم مهربان بود و لحنم مهربان تر،دستی به موهای بلند و سیاهش کشیدم واز راز دل معشوقه ام برایش گفتم
سرخ شد...
اما الان روبروم ایستاده در کنار معشوقه ام...دور میشن..
کجاااا؟
خونهٔ بخت
دیدگاه ها (۲۱)

بگین ناراحت نمیشم😑 😑 😒 😒 😒

😂 😂 😷 😷 😷

😑 😑 😑 😑

همینههههه😂 😂

معامله نهاییپارت ۴۴اه این خیلی احساس بدی داره . بخاطر اصرار ...

Name:عشق و جداییPart:50ویو نویسندهزمانی که در اتاق رو باز کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط