پارت ششم | جای خالی

پارت ششم | جای خالی

آن روز، لیانا نیامد.

جنگکوک اول متوجه نشد.

ساعت ده شد.

بعد یازده.

بعد دوازده.

هر بار زنگ بالای در صدا می‌کرد، ناخودآگاه سرش را بلند می‌کرد.

اما لیانا نبود.

همکارش که متوجه رفتار او شده بود، گفت:

«منتظر کسی هستی؟»

جنگکوک بدون فکر جواب داد:

«نه.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خودش اضافه کرد:

«یعنی... مشتری‌ها.»

همکارش لبخند زد.

«آره، معلومه.»

جنگکوک اخم کرد.

«چی؟»

«هیچی.»

کافه شلوغ بود، اما میز کنار پنجره خالی مانده بود.

جنگکوک چند بار لیوان‌های روی آن میز را مرتب کرد؛ حتی وقتی هیچ دلیلی برای مرتب کردنشان وجود نداشت.

نزدیک ساعت سه، گوشی‌اش را برداشت.

پیامی روی صفحه نبود.

دوباره گذاشتش روی کانتر.

همکارش گفت:

«تو شماره‌ش رو داری؟»

جنگکوک سریع نگاهش کرد.

«نه.»

«پس چرا هی گوشی رو چک می‌کنی؟»

«چون...»

مکث کرد.

«ساعتم رو نگاه می‌کردم.»

«گوشی دستت بود.»

جنگکوک جواب نداد.

ساعت چهار، بالاخره زنگ در صدا کرد.

جنگکوک سرش را بلند کرد.

لیانا بود.

اما این بار لبخند روی صورتش نبود.

جنگکوک از پشت کانتر بیرون آمد.

«سلام.»

لیانا آرام جواب داد:

«سلام.»

«چرا نیومدی؟»

لیانا نگاهش کرد.

«کجا؟»

جنگکوک تازه فهمید چه سؤالی پرسیده.

«کافه.»

لیانا کمی لبخند زد.

«حالم خوب نبود.»

«الان خوبی؟»

«آره، بهترم.»

جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.

«مطمئنی؟»

«آره.»

«پس بشین.»

لیانا کیفش را روی صندلی گذاشت.

«قهوه نمی‌خوام.»

جنگکوک با تعجب گفت:

«چی؟»

«امروز نه.»

جنگکوک چند ثانیه ساکت ماند.

«چای؟»

لیانا خندید.

«تو فقط بلدی بهم قهوه و چای پیشنهاد بدی؟»

«فعلاً.»

«باشه. چای.»

جنگکوک رفت سمت کانتر.

چند دقیقه بعد، فنجان چای جلوی لیانا بود.

او دست‌هایش را دور فنجان گرفت.

«امروز خیلی ساکتی.»

جنگکوک نشست روی صندلی روبه‌رویش.

«تو هم همین‌طور.»

«من خسته‌ام.»

«منم.»

لیانا به او نگاه کرد.

«تو که هر روز اینجایی.»

«دقیقاً.»

لبخند کوچکی بینشان شکل گرفت.

چند لحظه سکوت کردند.

بعد لیانا آرام گفت:

«راستی...»

«هوم؟»

«دلم برای اینجا تنگ شده بود.»

جنگکوک نگاهش کرد.

«کافه؟»

لیانا سر تکان داد.

«آره.»

جنگکوک لبخند زد.

«خوبه.»

اما چیزی نگفت.

نگفت که امروز، میز کنار پنجره بیشتر از همیشه خالی به نظر می‌رسید.

نگفت که چند بار منتظر صدای زنگ در مانده بود.

و نگفت که وقتی بالاخره لیانا وارد شد، انگار روزش تازه شروع شده بود.
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برآی پآرت بعدی :
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻
دیدگاه ها (۴۲)

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

پارت نهم | امروز تو نیستیلیانا درِ کافه را باز کرد.همان بوی ...

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

پارت چهارم | کتابی که جا ماندلیانا آن روز دیرتر از همیشه وار...

پارت دوم | سفارشِ همیشگیروز بعد، جنگکوک برخلاف همیشه چند دقی...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

🦢 پارت بیست‌ودوم | فاصلهصبح، فضای خانه عجیب ساکت بود.لیانا س...

فصل دومپارت هفتم | حسادتِ شیرینسه روز بعد...لیانا و جنگکوک ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط