🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۱۷ | مردی که اسمش را میدانست
بارون دوباره شروع شده بود.
ماشین جلوی پارک قدیمی توقف کرد.
هانا از شیشه بیرون رو نگاه کرد.
همون پارکی بود که از بچگی توی خوابهاش میدید.
تاب زنگزده...
نیمکت چوبی...
و یه درخت بزرگ وسط پارک.
هانا آرام گفت:
— اینجا رو یادمه.
جونگکوک ماشین رو خاموش کرد.
— چی یادت اومد؟
— من و تو اینجا بودیم.
دوها از صندلی جلو برگشت.
— قبل از اون شب؟
هانا سرش رو تکون داد.
— آره.
از ماشین پیاده شدند.
هانا مستقیم به سمت درخت رفت.
پای درخت چیزی حک شده بود:
H + J
زیرش هم یک جمله:
«قولمون اینجا شروع شد.»
هانا دستش رو روی نوشته کشید.
ناگهان صدای خندهی کودکانهای توی ذهنش پیچید.
— جونگکوک!
صدای پسر بچه:
— چی؟
— اگه یه روز گم شدیم، همینجا همدیگه رو پیدا میکنیم.
— قول؟
— قول.
هانا چشمهاش رو باز کرد.
اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
— یادم اومد...
جونگکوک نزدیکش شد.
— چی؟
— قولمون.
جونگکوک لبخند خیلی آرومی زد.
— بالاخره یادت اومد.
دوها چند قدم عقبتر ایستاده بود.
چهرهاش عجیب شده بود.
هانا متوجهش شد.
— تو چرا اینطوری نگاه میکنی؟
دوها جواب نداد.
هانا دوباره به درخت نگاه کرد.
پای درخت، یک سنگ کوچک بود.
آن را کنار زد.
یک جعبهی فلزی زیر خاک پنهان شده بود.
— پیدا کردم!
جونگکوک سریع کنار او نشست.
جعبه رو بیرون آورد.
داخلش یک فلش و یک تکه کاغذ بود.
هانا کاغذ رو باز کرد.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر اینو پیدا کردی، یعنی تهیونگ هنوز زندهست.»
هانا با تعجب گفت:
— تهیونگ؟
دوها فوراً گفت:
— نه.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— چی؟
دوها یک قدم عقب رفت.
— نباید اینجا باشه.
هانا پرسید:
— تو تهیونگ رو میشناسی؟
دوها جواب نداد.
جونگکوک گفت:
— من میشناسم.
هانا برگشت سمتش.
— کیه؟
جونگکوک به کاغذ نگاه کرد.
— یکی از نزدیکترین آدمهای خانوادهی تو.
هانا گیج شد.
— چرا اسمش توی این جعبهست؟
قبل از اینکه جونگکوک جواب بده...
صدای مردی از پشت سرشون اومد.
— چون پدرت میدونست فقط اون میتونه حقیقت رو بهت بگه.
هر سه برگشتند.
مردی با کت مشکی زیر بارون ایستاده بود.
چهرهاش آرام بود.
نگاهش مستقیم روی هانا بود.
— هانا.
هانا مات موند.
— تو...
مرد لبخند کمرنگی زد.
— بالاخره بزرگ شدی.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
— تهیونگ.
تهیونگ نگاهش کرد.
— هنوزم از من خوشت نمیاد، جونگکوک؟
جونگکوک سرد جواب داد:
— هیچوقت نداشتم.
تهیونگ خندید.
بعد نگاهش دوباره روی هانا افتاد.
— ولی من اومدم یه چیزی رو بهت بگم.
هانا آرام پرسید:
— چی؟
تهیونگ نزدیکتر شد.
— کسی که اون شب به پدرت خیانت کرد... جونگکوک نبود.
هانا نفسش رو حبس کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— اما اون کسی که باعث شد تو همهچیز رو فراموش کنی...
مکث کرد.
— پدرت هم نبود.
هانا با ناباوری نگاهش کرد.
— پس کی بود؟
تهیونگ فقط یک جمله گفت:
— کسی که همین الان کنارته.
هانا آرام برگشت سمت جونگکوک.
و برای چندمین بار...
اعتمادش به او لرزید.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
پارت ۱۷ | مردی که اسمش را میدانست
بارون دوباره شروع شده بود.
ماشین جلوی پارک قدیمی توقف کرد.
هانا از شیشه بیرون رو نگاه کرد.
همون پارکی بود که از بچگی توی خوابهاش میدید.
تاب زنگزده...
نیمکت چوبی...
و یه درخت بزرگ وسط پارک.
هانا آرام گفت:
— اینجا رو یادمه.
جونگکوک ماشین رو خاموش کرد.
— چی یادت اومد؟
— من و تو اینجا بودیم.
دوها از صندلی جلو برگشت.
— قبل از اون شب؟
هانا سرش رو تکون داد.
— آره.
از ماشین پیاده شدند.
هانا مستقیم به سمت درخت رفت.
پای درخت چیزی حک شده بود:
H + J
زیرش هم یک جمله:
«قولمون اینجا شروع شد.»
هانا دستش رو روی نوشته کشید.
ناگهان صدای خندهی کودکانهای توی ذهنش پیچید.
— جونگکوک!
صدای پسر بچه:
— چی؟
— اگه یه روز گم شدیم، همینجا همدیگه رو پیدا میکنیم.
— قول؟
— قول.
هانا چشمهاش رو باز کرد.
اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
— یادم اومد...
جونگکوک نزدیکش شد.
— چی؟
— قولمون.
جونگکوک لبخند خیلی آرومی زد.
— بالاخره یادت اومد.
دوها چند قدم عقبتر ایستاده بود.
چهرهاش عجیب شده بود.
هانا متوجهش شد.
— تو چرا اینطوری نگاه میکنی؟
دوها جواب نداد.
هانا دوباره به درخت نگاه کرد.
پای درخت، یک سنگ کوچک بود.
آن را کنار زد.
یک جعبهی فلزی زیر خاک پنهان شده بود.
— پیدا کردم!
جونگکوک سریع کنار او نشست.
جعبه رو بیرون آورد.
داخلش یک فلش و یک تکه کاغذ بود.
هانا کاغذ رو باز کرد.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر اینو پیدا کردی، یعنی تهیونگ هنوز زندهست.»
هانا با تعجب گفت:
— تهیونگ؟
دوها فوراً گفت:
— نه.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— چی؟
دوها یک قدم عقب رفت.
— نباید اینجا باشه.
هانا پرسید:
— تو تهیونگ رو میشناسی؟
دوها جواب نداد.
جونگکوک گفت:
— من میشناسم.
هانا برگشت سمتش.
— کیه؟
جونگکوک به کاغذ نگاه کرد.
— یکی از نزدیکترین آدمهای خانوادهی تو.
هانا گیج شد.
— چرا اسمش توی این جعبهست؟
قبل از اینکه جونگکوک جواب بده...
صدای مردی از پشت سرشون اومد.
— چون پدرت میدونست فقط اون میتونه حقیقت رو بهت بگه.
هر سه برگشتند.
مردی با کت مشکی زیر بارون ایستاده بود.
چهرهاش آرام بود.
نگاهش مستقیم روی هانا بود.
— هانا.
هانا مات موند.
— تو...
مرد لبخند کمرنگی زد.
— بالاخره بزرگ شدی.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
— تهیونگ.
تهیونگ نگاهش کرد.
— هنوزم از من خوشت نمیاد، جونگکوک؟
جونگکوک سرد جواب داد:
— هیچوقت نداشتم.
تهیونگ خندید.
بعد نگاهش دوباره روی هانا افتاد.
— ولی من اومدم یه چیزی رو بهت بگم.
هانا آرام پرسید:
— چی؟
تهیونگ نزدیکتر شد.
— کسی که اون شب به پدرت خیانت کرد... جونگکوک نبود.
هانا نفسش رو حبس کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— اما اون کسی که باعث شد تو همهچیز رو فراموش کنی...
مکث کرد.
— پدرت هم نبود.
هانا با ناباوری نگاهش کرد.
— پس کی بود؟
تهیونگ فقط یک جمله گفت:
— کسی که همین الان کنارته.
هانا آرام برگشت سمت جونگکوک.
و برای چندمین بار...
اعتمادش به او لرزید.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
- ۴۴۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط