رمان: مادام کوچولوی کیم

رمان: مادام کوچولوی کیم
part:3

صبحانه در سالنِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک تابلویِ نقاشیِ زنده بود. نورِ خورشید که از پنجره‌هایِ بلند و قوسی‌ش عبور می‌کرد، رویِ میزِ بزرگِ چوبی می‌رقصید. ساناز، یا همان «مادام کوچولو» که با هیجانِ همیشگی‌اش روی صندلیِ بزرگِ مخصوصِ خودش نشسته بود، چشم‌هایِ براقش را با کنجکاوی به اطراف می‌چرخاند.

«بیا اینجا جوجه‌یِ من، زود باش نشینی!» صدایِ گرم و مهربانِ جینگ‌کوک از سمتِ میزِ بوفه شنیده شد. او با یک ظرفِ چینیِ ظریف که از آن بخارِ ملایمی بلند می‌شد، به سمتِ ساناز آمد.

ساناز با لبخندی که گوشه‌یِ لبش را به بالا کشیده بود، به سمتِ صندلی‌اش دوید. «عمو جینگ‌کوک! بویش خیلی خوبه! حتماً همون پنکیکِ توت‌فرنگیِ جادوییِ خودته، درسته؟»

جینگ‌کوک با خنده‌ای کوتاه، بشقاب را جلوی او گذاشت. «بله خانم کوچولو، دقیقاً همون چیزیه که برایِ سانیِ من درست کردم.»

در همین لحظه، جیمین که داشت با آرامش چایِ خود را می‌نوشید، نگاهی به ساناز انداخت و با لحنی که از محبت لبریز بود، گفت: «آروم‌تر جوجه! اگه با این همه سرعت بدوی، ممکنه از هیجانِ صبحانه از پا دربیای!»

ساناز با شیطنتی که در چشم‌هایش موج می‌زد، زبان به آشکار می‌کرد و گفت: «عمو جیمین، من اصلاً خسته نمی‌شم! من امروز کلی انرژی دارم!»

تهیونگ، که تا آن لحظه در سکوتِ باشکوهِ خود مشغولِ خواندنِ روزنامه بود، روزنامه را کنار گذاشت. نگاهِ نافذ و قدرتمندش، که در دنیایِ بیرون باعثِ لرزه‌یِ ترس در دلِ دشمنانش می‌شد، حالا تنها چیزی که در آن موج می‌زد، آرامش و عشق بود. او به سمتِ دخترش آمد و دستش را رویِ شانه‌یِ کوچکِ او گذاشت.

«سانی، امروز برنامه‌یِ خاصی داری؟» تهیونگ با آن صدایِ بم و آرامش‌بخش، طوری که انگار تمامِ جهان را در زیرِ پایش دارد، از او پرسید. «می‌خوای با عموهایِ عزیزت به کتابخونه‌یِ بزرگ بریم، یا ترجیح می‌دی تویِ باغچه با گل‌ها وقت بگذرونی؟»

ساناز با چشم‌هایِ درخشان به پدرش نگاه کرد. او می‌دانست که حتی اگر بخواهد ساده‌ترین کار را هم در این خانه انجام دهد، برایِ تهیونگ و بقیه‌یِ اعضا، او مرکزِ جهان است. او با اشتیاق گفت: «بابا، من می‌خوام امروز با همه‌یِ عموها برم تویِ باغچه! می‌خوام ببینم اونا چقدر تویِ بازی‌هایِ جدیدِ من مهربون هستن!»

خنده‌یِ جمعی در سالن پیچید. در آن لحظه، هیچ اثری از آن دنیایِ تاریک و جدیِ مافیا نبود؛ تنها چیزی که وجود داشت، گرمایِ حضورِ یک دخترکِ چهارده‌ساله بود که با هر لبخندش، قلب‌هایِ سختِ مردانِ قدرتمند را، مثلِ گل‌هایِ بهار، نرم و دل‌ستان می‌کرد.

***

**ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

رمان : مادام کوچولوی کیم part :4بعد از آن صبحانه‌یِ پر از خن...

رمان: دختر کوچولو کیم part:5

رمان : مادام کوچولوی کیم part :2نورِ ملایمِ خورشید از لایِ پ...

رمان : مادام کوچولوی کیم part :1خورشید هنوز با تردید از پشتِ...

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۵با اینکه فضایِ باغچه پر از خند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط