#ɬنویسندگیِ‌آیریس

#ɬنویسندگیِ‌آیریس
#BondـofـShadows
#lپیوند‌سایه‌ها
#ᎮᏗᏒᏖ..⁹

مراسم با تنشی که آلیس ایجاد کرده بود، به پایان رسید، اما سکوتِ بعد از آن، از سکوتِ قبل از آن سنگین‌تر بود. نیکولاس، بدون اینکه حتی به الینا یا جمعیت نگاه کند، دست آلیس را محکم گرفت و او را از میان سالن بیرون کشید.
آن‌ها وارد بخش خصوصی عمارت شدند؛ جایی که فقط خودِ نیکولاس اجازه ورود داشت. وقتی درهای سنگینِ اتاقِ خوابِ اصلی بسته شد، آلیس که تا آن لحظه تمامِ وجودش را هیجان و لجبازی گرفته بود، ناگهان با واقعیتِ تنهایی با نیکولاس روبرو شد.
نیکولاس با همان کتِ لکه‌دار و چشمانی که مثلِ دو تکه ذغالِ گداخته می‌سوختند، به سمت آلیس قدم برداشت. او نه تنها عصبانی نبود، بلکه یک نوعِ هیجانِ تاریک در نگاهش موج می‌زد.
فکر کردی خیلی باهوش عمل کردی؟» نیکولاس با صدایی که از شدتِ آرامش، خطرناک‌تر از فریاد بود، پرسید. او فاصله را کم کرد تا آلیس را به دیوارِ سردِ اتاق تکیه دهد. «اون شراب رو ریختی روی من تا جلوی بقیه خودت رو نشون بدی؟»
آلیس با اینکه قلبش داشت از سینه بیرون می‌زد، اما چشمانش را از او برنگرداند. با همان لحنِ کنایه‌آمیز گفت:
فکر کردی از لکه‌ی لباسِ تو بیشتر برام اهمیت داره؟ من فقط نخواستم اون دخترِ حسود، با اون لکه‌ی کثیف، تصویرِ بی‌نقصِ عروسِ تو رو خراب کنه. اگه می‌خواستی لکه‌ای رو ببینی، باید به چشم‌های من نگاه می‌کردی… اون‌ها خیلی کثیف‌تر از این لباس‌ها هستن.»
نیکولاس برای لحظه‌ای میخکوب شد. این دختر نه تنها از اون نمی‌ترسید، بلکه داشت با کلمات، مرزهای قدرتِ اون را جابه‌جا می‌کرد. اون دستش را بالا برد، انگار می‌خواست صورت آلیس را لمس کند، اما در آخرین لحظه، فقط با انگشت، لبه‌ی چانه‌ی او را گرفت و با فشار گفت:
بازیِ تو از اینجا شروع می‌شه، کوچولو. اما یادت باشه، توی دنیای من، وقتی با شیر بازی می‌کنی، باید آمادگیِ گاز گرفته شدن رو هم داشته باشی.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همین مدت، در حالی که فضای اتاقِ نیکولاس در تنشِ مرگبار غرق بود، در حیاطِ پشتیِ عمارت، اوضاع برای دیگران متفاوت بود.
الینا، که از شدتِ خشم و تحقیر، در حالِ تپیدن بود، با تندی از درِ خروجی خارج شد. اون می‌دونست که اگه همین حالا برنگرده و نقشه‌ای نکشه،، آلیس تمامِ توجه‌ها رو از اون میگیره. اون به سمتِ ماشین‌ خودش می‌رفت که ناگهان با مردی روبرو شد که به دیوار تکیه داده بود و با خونسردیِ تمام، سیگاری می‌کشید.
آرتور بود. او که تازه از مراسم خارج شده بود تا کمی هوای تازه بخورد، با دیدنِ چهره‌ی درهم‌رفته‌ی الینا، پوزخندی زد.
اووه… به نظر می‌رسه عروسِ جدید، خیلی خوب از پسِ دشمن‌هاش براومده، نه؟» آرتور با لحنی شوخ و بی‌خیال گفت.
الینا با غیظ به او نگاه کرد: «تو برو پیِ کارت!»
آرتور پالسِ دود سیگارش را در هوا رها کرد
الینا از حرفِ او عصبانی شد و از اونجا دور شد، در همان لحظه، نینا از سایه‌ی درخت‌ها بیرون اومد. نینا با چهره‌ای پریشان و چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بودند، به دنبالِ آلیس می‌گشت تا شاید بتونه در این آشوب، کمی آرامش پیدا کند.
نگاهِ آرتور ناگهان به سمت نینا تغییر کرد. اون که همیشه با شوخی و بی‌خیالی از کنارِ آدم‌ها رد می‌شد، برای اولین بار، در نگاهِ لرزان و بی‌دفاعِ نینا، چیزی دید که اون رو متوقف کرد. یک نوعِ لطافتِ رنج‌کشیده که با این دنیایِ سیاه، اصلاً همخوانی نداشت.
آرتور، با همان لحنِ همیشه بازیگوش، اما این بار با کمی ملایمتِ پنهان، به سمت نینا رفت:
هی… داری دنبالِ چی می‌گردی؟ انگار یه فرشته‌ی گم‌شده پیدا کردم که دنبالِ یه شیطان می‌گرده.»
نینا با تکان دادنِ سریعِ سر، سعی کرد خود را جمع و جور کند، اما نگاهِ آرتور باعث شد که او نتونه فرار کنه.
دیدگاه ها (۰)

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁸مراس...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁷درها...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁴ساعت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط