𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴
𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴
روی مبل لم داد و کنترل رو برداشت و «TV» رو روشن کرد.
_پارک جیمین، امروز اجرا داشتن.
_اما اجراشون متفاوت بود..ایشون با چشم بسته بهترین رقص رو انجام دادن! این شگفت انگیزه.
«TV» رو خاموش کرد.
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت و روی تخت خوابش دراز کشید، نوتیفی روی گوشیش اومد.
دستش رو درآز کرد تا از میز عسلی بقل تخت گوشیش رو برداره
شماره ناشناس؟
«هنوزم نمیخای منو ببینی؟»
این مرد ول کن نبود؟
«گفتم علاقه ای ندارم، اصلا شماره منو از کجا پیدا کردی؟»
«شمارت؟من خیلی چیزارو درباره تو میدونم»
«مثلا چی؟»
«اینکه همین چند ساعت پیش اکستو از خونه بیرون کردی! یا اینکه الان روی تختت درآز کشیدی»
تنش یخ کرد، شماره رو بلاک کرد و گوشیشو کنار گذاشت.
ولی دوباره یه نوتیف روی گوشیش اومد
«من هنوز اینجام!»
گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن، قطعش کرد و دوباره شماره رو بلاک کرد اما بازهم با یه شماره دیگه بهش زنگ زد.
از گوشیش فاصله گرفت.
یهو زنگ در به صدا دراومد..پشت سر هم صدای زنگ در میومد.
تلفن قطع شد و نوتیفی براش اومد
«6958 رمز در همینه مگه نه؟»
صدای زدن رمز در اومد سریع از جاش بلند شد و به سمت در رفت
دستگیره رو نگه داشته بود تا در باز نشه.
ولی زورش نرسید و با شتاب روی زمین پرت شد
یه مرد که کلاه و ماسک زده و فقط چشماش معلومه وارد خونه شد، چشمای سیاه براقش.
عقب عقب رفت به سمت مبل رفت و کوسن رو پرت کرد تو صورتش اما مرد همچنان نزدیکتر میشد.
جلوش زانو زد. پسر فقط گریه میکرد..شاید اگه یونا رو از خونه بیرون نمیکرد الان این اتفاق نمیوفتاد. یا حداقل تنها نبود!
شروع کرد به التماس کردن
جیمین: تروخدا بهم رحم کن! چی از جونم میخای؟ پول؟
مرد قهقه ای زد و با صدای بم دورگه اش جواب داد
یونگی: من پول نمیخام..خودت! خودتو میخام.
جیمین: من گ*ی نیستم!
یونگی: واسم مهم نیست
جیمین: ولم کن! اون گل لیلیومت و بردار و ببر..
یونگی: ولی تو ازش خوشت اومده.
جیمین: نه..
یونگی: من همه چیو دربارت میدونم..اینکه دیر انز*الی داری، هیچ نیازج*نسی نداری، سیگار میکشی..اوه سیگار، وقتی سیگار میکشی چشماتو میبندی چون دودش اذیتت میکنه، خیلی بامزه میشی.
پسر تعجب کرده بود..چجوری؟ چجوری همه چیزو میدونست؟
جیمین: من حتی قیافتم ندیدم!
یونگی: میبینی..اگه قبول کنی سه روز باهام قرار بزاری ولت میکنم
جیمین: ولی من دوست ندارم..
یونگی: من به جای جفتمون دوست دارم..پس قبوله؟
با کمی تردید جواب داد
جیمین: قبوله..
بونگی: فردا ساعت سه تو پارکینگ.
مرد از جاش بلند شد و از خونه بیرون رفت و قبل از اینکه درو ببنده گفت
یونگی: رمز در رو عوض کن..خوشم نمیاد یونا بیاد پیشت.
اون حتی از وجود یونا هم خبر داشت.
روی مبل لم داد و کنترل رو برداشت و «TV» رو روشن کرد.
_پارک جیمین، امروز اجرا داشتن.
_اما اجراشون متفاوت بود..ایشون با چشم بسته بهترین رقص رو انجام دادن! این شگفت انگیزه.
«TV» رو خاموش کرد.
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت و روی تخت خوابش دراز کشید، نوتیفی روی گوشیش اومد.
دستش رو درآز کرد تا از میز عسلی بقل تخت گوشیش رو برداره
شماره ناشناس؟
«هنوزم نمیخای منو ببینی؟»
این مرد ول کن نبود؟
«گفتم علاقه ای ندارم، اصلا شماره منو از کجا پیدا کردی؟»
«شمارت؟من خیلی چیزارو درباره تو میدونم»
«مثلا چی؟»
«اینکه همین چند ساعت پیش اکستو از خونه بیرون کردی! یا اینکه الان روی تختت درآز کشیدی»
تنش یخ کرد، شماره رو بلاک کرد و گوشیشو کنار گذاشت.
ولی دوباره یه نوتیف روی گوشیش اومد
«من هنوز اینجام!»
گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن، قطعش کرد و دوباره شماره رو بلاک کرد اما بازهم با یه شماره دیگه بهش زنگ زد.
از گوشیش فاصله گرفت.
یهو زنگ در به صدا دراومد..پشت سر هم صدای زنگ در میومد.
تلفن قطع شد و نوتیفی براش اومد
«6958 رمز در همینه مگه نه؟»
صدای زدن رمز در اومد سریع از جاش بلند شد و به سمت در رفت
دستگیره رو نگه داشته بود تا در باز نشه.
ولی زورش نرسید و با شتاب روی زمین پرت شد
یه مرد که کلاه و ماسک زده و فقط چشماش معلومه وارد خونه شد، چشمای سیاه براقش.
عقب عقب رفت به سمت مبل رفت و کوسن رو پرت کرد تو صورتش اما مرد همچنان نزدیکتر میشد.
جلوش زانو زد. پسر فقط گریه میکرد..شاید اگه یونا رو از خونه بیرون نمیکرد الان این اتفاق نمیوفتاد. یا حداقل تنها نبود!
شروع کرد به التماس کردن
جیمین: تروخدا بهم رحم کن! چی از جونم میخای؟ پول؟
مرد قهقه ای زد و با صدای بم دورگه اش جواب داد
یونگی: من پول نمیخام..خودت! خودتو میخام.
جیمین: من گ*ی نیستم!
یونگی: واسم مهم نیست
جیمین: ولم کن! اون گل لیلیومت و بردار و ببر..
یونگی: ولی تو ازش خوشت اومده.
جیمین: نه..
یونگی: من همه چیو دربارت میدونم..اینکه دیر انز*الی داری، هیچ نیازج*نسی نداری، سیگار میکشی..اوه سیگار، وقتی سیگار میکشی چشماتو میبندی چون دودش اذیتت میکنه، خیلی بامزه میشی.
پسر تعجب کرده بود..چجوری؟ چجوری همه چیزو میدونست؟
جیمین: من حتی قیافتم ندیدم!
یونگی: میبینی..اگه قبول کنی سه روز باهام قرار بزاری ولت میکنم
جیمین: ولی من دوست ندارم..
یونگی: من به جای جفتمون دوست دارم..پس قبوله؟
با کمی تردید جواب داد
جیمین: قبوله..
بونگی: فردا ساعت سه تو پارکینگ.
مرد از جاش بلند شد و از خونه بیرون رفت و قبل از اینکه درو ببنده گفت
یونگی: رمز در رو عوض کن..خوشم نمیاد یونا بیاد پیشت.
اون حتی از وجود یونا هم خبر داشت.
- ۱۳۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط