او یک کنسرو باز کرد
او یک کنسرو باز کرد .
و بوی آن بلند شد .
پیرمرد با همین بو ، زندگی جدیدی را آغاز میکند .
صبح که پتو را از روی صورتِ خود کنار میزند ، و با انگشت های نازکش ، گونه های خودش را لمس میکند ، او بسیار تنهاست .
او به یاد آغوش مادرش می افتد .
آغوش مادرش اما حالا ، تمام دنیا هست .
از تخت گرفته تا باد سردی که بیرون خانه میوزد و تا شیرجوشِ کنار اجاق
هر روز هم با ذوق بیدار میشود که چه ؟
که عاشق مالیدن کره روی نان است .
و باز کردن پنجره و دیدن آنطرف های آن دشتِ سنگین ...
و بوی آن بلند شد .
پیرمرد با همین بو ، زندگی جدیدی را آغاز میکند .
صبح که پتو را از روی صورتِ خود کنار میزند ، و با انگشت های نازکش ، گونه های خودش را لمس میکند ، او بسیار تنهاست .
او به یاد آغوش مادرش می افتد .
آغوش مادرش اما حالا ، تمام دنیا هست .
از تخت گرفته تا باد سردی که بیرون خانه میوزد و تا شیرجوشِ کنار اجاق
هر روز هم با ذوق بیدار میشود که چه ؟
که عاشق مالیدن کره روی نان است .
و باز کردن پنجره و دیدن آنطرف های آن دشتِ سنگین ...
- ۳۶۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط