حوالی همین نزدیکیهای دور
حوالی همین نزدیکیهای دور
در خانه ای ,
کنج زمین...
زنی را می شناسم
هر صبح دفن می کند
خودش را زیر درخت سیبی
از دلش بالا می رود آرام
پهن می کند روزمره گیهایش را
روی طناب خورشید
با هر بغض
بوی خاک خیس تنش را
می پاشد در مشام هوا
زنی را می شناسم که
هرروز نخ می کند,
دانه دانه های دل ریخته اش را
رج به رج می بافد,
بر قامت لحظه ها,
همه دلتنگی هایش را
هرروز در آستانه دردی نو
بارور می شود غمی پنهان را
و شب هنگام....
با صدای مهتاب....
زیر درخت سیب ,
باز می یابد زنی را تنها...
در خانه ای ,
کنج زمین...
زنی را می شناسم
هر صبح دفن می کند
خودش را زیر درخت سیبی
از دلش بالا می رود آرام
پهن می کند روزمره گیهایش را
روی طناب خورشید
با هر بغض
بوی خاک خیس تنش را
می پاشد در مشام هوا
زنی را می شناسم که
هرروز نخ می کند,
دانه دانه های دل ریخته اش را
رج به رج می بافد,
بر قامت لحظه ها,
همه دلتنگی هایش را
هرروز در آستانه دردی نو
بارور می شود غمی پنهان را
و شب هنگام....
با صدای مهتاب....
زیر درخت سیب ,
باز می یابد زنی را تنها...
- ۱.۸k
- ۰۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط