چشم که باز کرده بود توی مکان غریبه با ادم های غریبه بود همشون ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 38
چشم که باز کرده بود توی مکان غریبه با ادم های غریبه بود... همشون الفا بودن و رایحه هاشون باعث میشد جونگکوک خیلی اذیت بشه... دلش الفاش رو میخواست... رایحه اش، اغوشش، قربون صدقه رفتن هاش...
-د-ددی ت-ت-تجایی؟( ددی کجایی؟ )
زانوهاش رو بی اختیار بغل کرده بود تا از پرتقال کوچولوش محافظت کنه.
-پس بیدار شدی امگا کوچولو؟ رئیس رو خبر کنید!!!
جونگکوک محکمتر خودش رو تو اغوش گرفت و اشک بیشتری ریخت.
کمی بعد صدای کفش های پاشنه داری اومد و وقتی سرش رو بالا گرفت با زنی که لباس کمی باز پوشیده بود و میکاپ غلیظی کرده بود و رژ قرمز زده بود و ادامس میجوید رو به رو شد.
-هوففف... اخرش هم تهیونگ راضی نشد از شر کثیفت خلاص بشه... خودم باید از شرت خلاص شم! زود باشین بگیرینش و بندازینش تو اون اتاق و دست هاش رو ببندین تا بعدا ببینم باهاش چیکار کنم.
نگهبان ها دست و پاش رو گرفتن و بردنش تو اتاق و دست هاش رو به قدری محکم بستن که دستبندش شکست و دهنش رو با پارچه ای بستن و رفتن...
ناگهان درد وحشتناکی شکمش رو در بر گرفت.
-اییییییی!!!!!!!!!!!!!!
نفسش بالا نمی اومد و بدنش رو درد فرا گرفته بود. به جز اینکه به سختی نفس میکشید دهنش رو بسته بودن و واقعا نمیتونست نفس بکشه.
...
از اونجایی که قبل از اینکه خراب بشه مکان رو دیده بود به زور پیداش کرده بود. نگهبان های در پشتی رو بیصدا کشت و یونگی جیمین رو توی اتاقی که صدا و رایحه انگاشته ازش میومد فرستاد و خودش با یه مشت الفا با اسلحه موند. چشم هاش طلایی شد و با قدرتش و به خاطر انیگما بودنش همه رو تحت سلطه اش گرفت.
-گمشید کنار و برید اون عوضی هرزه رو بیارید!!
داد زد و همه اطاعت کردن و دختر رو به زور اوردن.
-ولم کنین احمقا!!!!
با دیدن دختر چشم هاش دوباره طلایی شد...اون همون دختری بود که تهیونگ رو تو دبیرستان دوست داشت و براش هرزه بازی در میاورد ولی تهیونگ جلوی همه ردش کرد...
-پس توی عوضی بودی که همش منو تحدید میکردی؟ چطور جرئت کردی؟!!!
عربده کشید و قصد داشت همه رو شکنجه کنه ولی ناگهان صدای جیغ جونگکوک اومد که باعث شد فقط همه رو با رایحه بیهوش کنه و بعدا به حسابشون برسه و بی وقفه سمت اتاقی که صدا ازش اومد دوید.
...
دست هاش و دهنش رو باز کردن.
-بدبخت شدیم چیم! همین الان وقت بیرون اومدن اون بچس و... اصلا امن نیست از اینجا ببریمش بیرون!
-خب.. خب... تو دکتری مگه نه؟! یه کاری بکن دیگه!! بدو دیگه بچه تلف شد!!!!
-ولی من-
-زودباش دیگه!!!
یونگی یکی از پرده های دور و ور که تمیز بود رو پاره کرد و سمت جونگکوک دوید.
-وای الان اخه وقت زاییدن بود؟!!!
...
سمت اتاق دوید و درش رو باز کرد و با صحنه رو به روش خشکش زد.
جونگکوک خونی با لب های کبود روی زمین بود و نوزاد خیلی خیلی کوچکی لای پارچه های پاره ای که به نظر مال پرده ها بود پیچیده شده بود توی اغوش جیمین بود...
~~~~~~~~~~~~
این سری هم باز یه سیسی ای پیام داد و بخاطر اون گذاشتم...
دیگه پارتای اخره شرط نمیزارم ولی حسابی حمایت کنیننن✨
ممنونننن💖
دیدگاه ها (۹)

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 39تمام افراد بیهوش رو به نامجون و افراد سپرد...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 40یه هفته گذشته بود و حالا جونگکوک میتونست ر...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 ³⁷-زودباش برگردیم تو چادر جوجه...-وایسا دیگه...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 36-خب... امادس!یونگی گفت و گوشت هارو توی ظرف...

پارت سه بخش دو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط