𝑰𝒄𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒓𝒕, 𝑺𝒐𝒖𝒍 𝒐𝒇 𝑺𝒑𝒓𝒊𝒏𝒈
𝑰𝒄𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒓𝒕, 𝑺𝒐𝒖𝒍 𝒐𝒇 𝑺𝒑𝒓𝒊𝒏𝒈
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
در سرزمینی دور، جایی که هر کودک از لحظهی تولد نشانی از قدرتی در وجودش داشت، نامها چیزی فراتر از وسیلهای برای صدا زدن آدمها بودند؛ آنها سرنوشت هر فرد را مشخص میکردند.
در این سرزمین، هفت شاهزاده زندگی میکردند که هرکدام وارث یکی از قدرتهای الهی بودند.
نامجون، نخستین پسر شاه، الههی دانش بود. ذهنش پر از اطلاعاتی بود که جمعآوریشان شاید برای دیگران به اندازهی یک عمر زمان میبرد. از زبانهای باستانی گرفته تا رازهای فراموششدهی طبیعت، چیزی نبود که دستکم دربارهاش مطالعه نکرده باشد. او پیش از آنکه حرفی بزند، خوب فکر میکرد و معمولاً پاسخ هر سؤالی را در میان کتابهای بیشمارش پیدا میکرد.
جین، الههی آب، قدرت فرمانروایی بر چشمهها، رودها و برکهها را داشت. آب در حضورش آرام میگرفت و دستانش میتوانستند زخمهایی را درمان کنند که هیچ دارویی از پسشان برنمیآمد. برای همین، هرکس در قصر به آرامش یا درمان نیاز داشت، پیش از همه سراغ او میرفت.
یونگی، الههی ماه، بیشتر وقتش را در سکوت میگذراند. شبها برایش معنایی متفاوت داشتند؛ تاریکی نه چیزی برای ترسیدن بود و نه نشانهای از تنهایی. او در نور نقرهای ماه آرامش پیدا میکرد و حضورش همان حس سکونی را به دیگران میداد که آسمان در نیمهشب به زمین میبخشید.
در مقابلش، جیهوپ، برادر دوقلوی یونگی و الههی خورشید، درست نقطهی مقابل او بود. پرانرژی، خوشخنده و همیشه آمادهی گفتوگو. کافی بود وارد اتاقی شود تا سکوتش بشکند. نور خورشید با او پیوندی عجیب داشت و هرجا قدم میگذاشت، گرمای حضورش به همه منتقل میشد.
جونگکوک، الههی قدرت، از همان کودکی ارادهای شکستناپذیر داشت. قدرت جسمانیاش زبانزد همه بود، اما چیزی که او را متمایز میکرد، پشتکار و سرسختیاش بود. وقتی تصمیمی میگرفت، بهسختی میشد منصرفش کرد. او از ضعف بیزار نبود، اما باور داشت هیچکس نباید اجازه دهد ضعف مانع پیشرفتش شود.
جیمین، الههی مهربانی، توانایی عجیبی در درک احساسات دیگران داشت. حضورش به آدمها آرامش میداد و حتی در سختترین لحظهها میتوانست لبخندی کوچک روی لبهایشان بنشاند. او همیشه سعی میکرد پیش از قضاوت کردن، دلیل رفتار آدمها را بفهمد.
و در نهایت، تهیونگ؛ کوچکترین پسر شاه و الههی یخ.
او با بقیهی برادرانش تفاوت زیادی داشت. کمحرف بود، بهندرت لبخند میزد و معمولاً اجازه نمیداد کسی بیش از اندازه به او نزدیک شود. سرمای وجودش فقط به قدرتش محدود نمیشد؛ انگار دیواری نامرئی میان او و تمام دنیا کشیده شده بود.
اما هیچکس نمیدانست پشت آن چهرهی سرد، قلبی وجود دارد که سالهاست با دردی قدیمی دستوپنجه نرم میکند.
مادرشان، ملکه، درست پس از به دنیا آوردن تهیونگ از دنیا رفته بود.
مرگ او زندگی هر هفت برادر را تغییر داده بود، اما تهیونگ بیش از همه از آن اتفاق آسیب دیده بود. هرچند آن زمان هنوز کودکی بیش نبود، از همان سالها احساس میکرد چیزی در وجودش برای همیشه از دست رفته است.
شاه، پدرشان، هیچوقت دربارهی مرگ همسرش حرف نمیزد. حتی وقتی یکی از پسرانش سؤالی دربارهی آن روز میپرسید، سکوت میکرد و بحث را تغییر میداد.
سالها گذشته بود، اما جای خالی ملکه هنوز در گوشهوکنار قصر احساس میشد.
هفت برادر در کنار هم بزرگ شده بودند، اما هرکدام به شیوهی خودش با این فقدان کنار میآمد؛ یکی به کتابها پناه میبرد، دیگری به کارهایش، و تهیونگ به سکوت.
آنها هنوز نمیدانستند سرنوشت چه چیزی برایشان در نظر گرفته است.
در همان سرزمین، دور از قصر باشکوه شاه، دهکدهای وجود داشت که مردم آن را «دهکدهی الههها» مینامیدند.
دهکدهای که تقریباً تمام ساکنانش قدرتی ویژه داشتند.
تقریباً تمامشان...
بهجز دختری به نام الورا.
دختری که هیچکس نمیدانست قرار است چه تغییری در زندگی هفت شاهزاده ایجاد کند.
و شاید از همه مهمتر، چه تغییری در قلب یخی کوچکترین آنها.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
در سرزمینی دور، جایی که هر کودک از لحظهی تولد نشانی از قدرتی در وجودش داشت، نامها چیزی فراتر از وسیلهای برای صدا زدن آدمها بودند؛ آنها سرنوشت هر فرد را مشخص میکردند.
در این سرزمین، هفت شاهزاده زندگی میکردند که هرکدام وارث یکی از قدرتهای الهی بودند.
نامجون، نخستین پسر شاه، الههی دانش بود. ذهنش پر از اطلاعاتی بود که جمعآوریشان شاید برای دیگران به اندازهی یک عمر زمان میبرد. از زبانهای باستانی گرفته تا رازهای فراموششدهی طبیعت، چیزی نبود که دستکم دربارهاش مطالعه نکرده باشد. او پیش از آنکه حرفی بزند، خوب فکر میکرد و معمولاً پاسخ هر سؤالی را در میان کتابهای بیشمارش پیدا میکرد.
جین، الههی آب، قدرت فرمانروایی بر چشمهها، رودها و برکهها را داشت. آب در حضورش آرام میگرفت و دستانش میتوانستند زخمهایی را درمان کنند که هیچ دارویی از پسشان برنمیآمد. برای همین، هرکس در قصر به آرامش یا درمان نیاز داشت، پیش از همه سراغ او میرفت.
یونگی، الههی ماه، بیشتر وقتش را در سکوت میگذراند. شبها برایش معنایی متفاوت داشتند؛ تاریکی نه چیزی برای ترسیدن بود و نه نشانهای از تنهایی. او در نور نقرهای ماه آرامش پیدا میکرد و حضورش همان حس سکونی را به دیگران میداد که آسمان در نیمهشب به زمین میبخشید.
در مقابلش، جیهوپ، برادر دوقلوی یونگی و الههی خورشید، درست نقطهی مقابل او بود. پرانرژی، خوشخنده و همیشه آمادهی گفتوگو. کافی بود وارد اتاقی شود تا سکوتش بشکند. نور خورشید با او پیوندی عجیب داشت و هرجا قدم میگذاشت، گرمای حضورش به همه منتقل میشد.
جونگکوک، الههی قدرت، از همان کودکی ارادهای شکستناپذیر داشت. قدرت جسمانیاش زبانزد همه بود، اما چیزی که او را متمایز میکرد، پشتکار و سرسختیاش بود. وقتی تصمیمی میگرفت، بهسختی میشد منصرفش کرد. او از ضعف بیزار نبود، اما باور داشت هیچکس نباید اجازه دهد ضعف مانع پیشرفتش شود.
جیمین، الههی مهربانی، توانایی عجیبی در درک احساسات دیگران داشت. حضورش به آدمها آرامش میداد و حتی در سختترین لحظهها میتوانست لبخندی کوچک روی لبهایشان بنشاند. او همیشه سعی میکرد پیش از قضاوت کردن، دلیل رفتار آدمها را بفهمد.
و در نهایت، تهیونگ؛ کوچکترین پسر شاه و الههی یخ.
او با بقیهی برادرانش تفاوت زیادی داشت. کمحرف بود، بهندرت لبخند میزد و معمولاً اجازه نمیداد کسی بیش از اندازه به او نزدیک شود. سرمای وجودش فقط به قدرتش محدود نمیشد؛ انگار دیواری نامرئی میان او و تمام دنیا کشیده شده بود.
اما هیچکس نمیدانست پشت آن چهرهی سرد، قلبی وجود دارد که سالهاست با دردی قدیمی دستوپنجه نرم میکند.
مادرشان، ملکه، درست پس از به دنیا آوردن تهیونگ از دنیا رفته بود.
مرگ او زندگی هر هفت برادر را تغییر داده بود، اما تهیونگ بیش از همه از آن اتفاق آسیب دیده بود. هرچند آن زمان هنوز کودکی بیش نبود، از همان سالها احساس میکرد چیزی در وجودش برای همیشه از دست رفته است.
شاه، پدرشان، هیچوقت دربارهی مرگ همسرش حرف نمیزد. حتی وقتی یکی از پسرانش سؤالی دربارهی آن روز میپرسید، سکوت میکرد و بحث را تغییر میداد.
سالها گذشته بود، اما جای خالی ملکه هنوز در گوشهوکنار قصر احساس میشد.
هفت برادر در کنار هم بزرگ شده بودند، اما هرکدام به شیوهی خودش با این فقدان کنار میآمد؛ یکی به کتابها پناه میبرد، دیگری به کارهایش، و تهیونگ به سکوت.
آنها هنوز نمیدانستند سرنوشت چه چیزی برایشان در نظر گرفته است.
در همان سرزمین، دور از قصر باشکوه شاه، دهکدهای وجود داشت که مردم آن را «دهکدهی الههها» مینامیدند.
دهکدهای که تقریباً تمام ساکنانش قدرتی ویژه داشتند.
تقریباً تمامشان...
بهجز دختری به نام الورا.
دختری که هیچکس نمیدانست قرار است چه تغییری در زندگی هفت شاهزاده ایجاد کند.
و شاید از همه مهمتر، چه تغییری در قلب یخی کوچکترین آنها.
- ۹۵۵
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط