پارت²
پارت²
ویو جین
که گوشیم زنگ خورد
جین: بله..آقای مدیر ؟
مدیر: لطفاً بیاید مدرسه
جین: چیزی شده ؟
مدیر: بیاید خودتون میفهمید
جین یکمی نگران شد ، آماده شد و رفت مدرسه سوجی که با قیافه عصبانیه مدیر مواجه شد
جین: آقای مدیر چیشدع ؟
مدیر: بهتره از سوجی بپرسی( عصبانی)
جین یکمی عصبانی شد ولی خودشو کنترل کرد
جین: سوجی چه اتفاقی افتاده؟( عصبانی)
سوجی: چیزی خاصی نیس بابا
مدیر: چیزه خاصی نیسس؟؟؟؟؟ تو اون سوجینه( اسمه قلدرس) بیچاره رو انقدر زدی که بیهوش شد
جین از عصبانیت قرمز شده بود
جین: راس میگه؟
سوجی با لحن آروم و سردی لب زد
سوجی: بله
جین: زود میری و ازش عذر خواهی میکنی فهمیدی؟( عصبانی)
سوجی: هرگز ازش عذر خواهی نمیکنم
جین دسته سوجی رو محکم گرفت و از مدرسه آورد بیرون
جین: باید بری ازش عذر خواهی کنی ( عربدع)
سوجی: اینکارو نمیکنم بابا
جین دیگه نتونست تحمل کنه سوجی رو سوار ماشین کرد و برد عمارت ، وقتی رسیدن موهاشو گرفت و پرتش کرد داخل عمارت
جین: تو خیلی پرو شدی
سوجی: بابا هرچقدر که میخای اذیتم کن من ازش عذر خواهی نمیکنم
جین ۵ تا سیلی محکم پشت سر هم به سوجی زد که ات اومد طرفشون
ات: جین داری چیکار میکنی؟( عربدع)
جین: من چیکار میکنم؟؟؟؟ بهتره بگی سوجی چیکار میکنه..انقدر اون سوجینه بیگناه و بیچاره رو زده که بیهوش شده
سوجی: انقدر به اون نگو بیچاره
جین: خفه شووووو ( عربدع)
ات: ببینم جین راس میگه سوجی ؟
سوجی: اوهوم
جین خیلی خیلی عصبانی بود یه لگد محکم به سمته قلبش زد که باعث شد سوجی محکم بخوره به دیوار ، در همون حین یونا با بدو بدو اومد طرف جین
یونا: بابا بگو که سوجی رو نزدی ؟
جین: زدمش
یونا: وایییی...دیر کردم
ات: چرا؟؟
یونا: تقصیره سوجی نیس...نقشه سوجینه عوضیههه
جین: یعنی چی ؟
یونا دست جین رو گرفت و برد مدرسه
یونا: بابا بیا این دوربین هارو نگا کن
جین داشت به دوربینا نگا میکرد، دید که داشتن سوجی رو اذیت میکردن و سوجی هم زدشون ، خیلی پشیمون بود ولی دیگه خیلی دیر بود، هنوز توی شک بود که ات بهش زنگ زد
ات: سریع خودتو برسون عمارت
جین: چ..چرا؟
ات: وقت ندارم بگم بدووو
صدای ات میلرزید ، جین و یونا با عجله رسیدن عمارت که دیدن ات پیشه سوجی نشسته و گریه میکنه
جین: چیشده؟
ات: س..سوجی..ن..نمیتونه..بلند شه
سوجی هرکاری میکرد نمیتونست بلند شه چون قلبش به شدت تیر میکشید ، یه بار دیگه تلاش کرد که خون بالا آورد، جین هنوز تو شک بود
جین: س..س..سوجی خوبی؟
سوجی: بابا من خوبم..فکر کنم دارم به آرزوم میرسم بلخره دارم میرم پیشه دوستام ( خنده)
جین با گریه عربده زد
جین: اینوو نگوووو
یونا: تو قرار نیس مارو ترک کنی ( گریه)
سوجی چشماشو بست، جین به همراه بقیه اتو بردن بیمارستان
دکتر: وضعیت بیمار خیلی بده سریع ببریدش اتاقه عمل
پرستارا: چشم
جین همش داشت خودشو سرزنش میکرد و گریه میکرد، ات رفت سمته جین و بغلش کرد
ات: گریه نکن جین..اگه سوجی اینجوری ببینتت ناراحت میشه
یونا: اون حالش خوب میشه باباییی
چند ساعت بعد....
دکتر بلخره اومد
جین: دکتر دخترم حالش خوبه ؟؟؟
ات: بگو که حالش خوبه
یونا: اون مارو ترک نمیکنه مگه نه ؟
دکتر:........
ادامه دارد......( فکت: ادامینتون خیلی کرم داره🤭)
ویو جین
که گوشیم زنگ خورد
جین: بله..آقای مدیر ؟
مدیر: لطفاً بیاید مدرسه
جین: چیزی شده ؟
مدیر: بیاید خودتون میفهمید
جین یکمی نگران شد ، آماده شد و رفت مدرسه سوجی که با قیافه عصبانیه مدیر مواجه شد
جین: آقای مدیر چیشدع ؟
مدیر: بهتره از سوجی بپرسی( عصبانی)
جین یکمی عصبانی شد ولی خودشو کنترل کرد
جین: سوجی چه اتفاقی افتاده؟( عصبانی)
سوجی: چیزی خاصی نیس بابا
مدیر: چیزه خاصی نیسس؟؟؟؟؟ تو اون سوجینه( اسمه قلدرس) بیچاره رو انقدر زدی که بیهوش شد
جین از عصبانیت قرمز شده بود
جین: راس میگه؟
سوجی با لحن آروم و سردی لب زد
سوجی: بله
جین: زود میری و ازش عذر خواهی میکنی فهمیدی؟( عصبانی)
سوجی: هرگز ازش عذر خواهی نمیکنم
جین دسته سوجی رو محکم گرفت و از مدرسه آورد بیرون
جین: باید بری ازش عذر خواهی کنی ( عربدع)
سوجی: اینکارو نمیکنم بابا
جین دیگه نتونست تحمل کنه سوجی رو سوار ماشین کرد و برد عمارت ، وقتی رسیدن موهاشو گرفت و پرتش کرد داخل عمارت
جین: تو خیلی پرو شدی
سوجی: بابا هرچقدر که میخای اذیتم کن من ازش عذر خواهی نمیکنم
جین ۵ تا سیلی محکم پشت سر هم به سوجی زد که ات اومد طرفشون
ات: جین داری چیکار میکنی؟( عربدع)
جین: من چیکار میکنم؟؟؟؟ بهتره بگی سوجی چیکار میکنه..انقدر اون سوجینه بیگناه و بیچاره رو زده که بیهوش شده
سوجی: انقدر به اون نگو بیچاره
جین: خفه شووووو ( عربدع)
ات: ببینم جین راس میگه سوجی ؟
سوجی: اوهوم
جین خیلی خیلی عصبانی بود یه لگد محکم به سمته قلبش زد که باعث شد سوجی محکم بخوره به دیوار ، در همون حین یونا با بدو بدو اومد طرف جین
یونا: بابا بگو که سوجی رو نزدی ؟
جین: زدمش
یونا: وایییی...دیر کردم
ات: چرا؟؟
یونا: تقصیره سوجی نیس...نقشه سوجینه عوضیههه
جین: یعنی چی ؟
یونا دست جین رو گرفت و برد مدرسه
یونا: بابا بیا این دوربین هارو نگا کن
جین داشت به دوربینا نگا میکرد، دید که داشتن سوجی رو اذیت میکردن و سوجی هم زدشون ، خیلی پشیمون بود ولی دیگه خیلی دیر بود، هنوز توی شک بود که ات بهش زنگ زد
ات: سریع خودتو برسون عمارت
جین: چ..چرا؟
ات: وقت ندارم بگم بدووو
صدای ات میلرزید ، جین و یونا با عجله رسیدن عمارت که دیدن ات پیشه سوجی نشسته و گریه میکنه
جین: چیشده؟
ات: س..سوجی..ن..نمیتونه..بلند شه
سوجی هرکاری میکرد نمیتونست بلند شه چون قلبش به شدت تیر میکشید ، یه بار دیگه تلاش کرد که خون بالا آورد، جین هنوز تو شک بود
جین: س..س..سوجی خوبی؟
سوجی: بابا من خوبم..فکر کنم دارم به آرزوم میرسم بلخره دارم میرم پیشه دوستام ( خنده)
جین با گریه عربده زد
جین: اینوو نگوووو
یونا: تو قرار نیس مارو ترک کنی ( گریه)
سوجی چشماشو بست، جین به همراه بقیه اتو بردن بیمارستان
دکتر: وضعیت بیمار خیلی بده سریع ببریدش اتاقه عمل
پرستارا: چشم
جین همش داشت خودشو سرزنش میکرد و گریه میکرد، ات رفت سمته جین و بغلش کرد
ات: گریه نکن جین..اگه سوجی اینجوری ببینتت ناراحت میشه
یونا: اون حالش خوب میشه باباییی
چند ساعت بعد....
دکتر بلخره اومد
جین: دکتر دخترم حالش خوبه ؟؟؟
ات: بگو که حالش خوبه
یونا: اون مارو ترک نمیکنه مگه نه ؟
دکتر:........
ادامه دارد......( فکت: ادامینتون خیلی کرم داره🤭)
- ۱.۰k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط