دلنوشته اي از خودم:

دلنوشته اي از خودم:
دست‌هایمان خيلي خالي بود
بینشان یک شکاف باريك بود
چشم‌هايمان خيلي جاري بود
اميدي نبود غم نزديك بود

من نشستم بدون دلداري
به جاي عشق سخن از آبرو كردي
بعد از آن روزهای تكراري
توبا سکوت بامن گفتگو کردي

می‌دویدغم تمام شب در من
شکل اشباح کودکی‌هایم بود
تنهايي شبیه کابوس تب درمن
چكيده اي درون رگ‌هایم بود

رنگ هذيان تمام دنيايم شد
انديشه هاي برباد زن غمگيني
احاطه بر سراب رؤيايم شد
ته مانده از عشق زخم چرکینی

من عاشقانه باورت می‌کردم
فرو خفته به شيريني رويايي
من فاتحانه سرورت مي كردم
ندانسته افتاده درون ابهامي

من غرقه ام درون يك بازي
نه قدرت پروازي نه تصميمي
تو از سمت خود رفته اي قاضي
شدم متهم چو استاد تفهيمي

تو هنوز در تكرارجواب‌هایت ماندي
سال‌ها می‌شود که رسيده بر لب جانم
می‌دانم كه تو درآن خوابهايت ماندي
اين اعترافي هست رسيده به خط پايانم

دستهايمان خيلي خالي بود
بينشان يك شكاف باريك بود
بهارك.
93/3/8
دیدگاه ها (۱۹)

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

« ازدواج به اجبار »Part 24 ویوی لیانا:جونگ‌کوک گفت که بهتره ...

!مسافر خانه تسخیر شدهیک شب سرد زمستونی بود،هوا گرگ و میش بود...

!مسافر خانه تسخیر شدهیک شب سرد زمستونی بود،هوا گرگ و میش بود...

﮼توبخواه‌من‌بمیرم‌برات💙!#عاشقانه #love #موسیقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

♥️꙰ꦿ♥️꙰ꦿ... سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟نفس، بى تو کجا ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط