وقتی برای اولین بار از دوست پسرت درباره آینده می‌پرسی💜

وقتی برای اولین بار از دوست پسرت درباره آینده می‌پرسی💜
پارت ۱

روایت از زبان الارا:
کوک از کمپانی برگشت مثل همیشه خستگی هاشو پشت در گذاشت و با انرژی و خنده خرگوشیش اومد تو
_سلام عشقم
+سلام جونگکوکا
اومد بغلم کرد منم دستامو دور گردنش حلقه کردم و بغلش کردم
شام رو حاضر کرده بودم توی این فاصله کوک رفت دوش گرفت و برگشت
خیلی وقت بود که پارتنر بودیم و میخواستم بدونم تکلیف آیندمون چیه
.
.
بالاخره موقع شام شد کوک اومد و نشستیم پشت میز دقیقا رو به روی من نشست و غذا رو شروع کردیم
یکم گذشت و دیگه طاقت نیاوردم
+کوکی؟؟
_جانم زندگیم؟
+میگم یه سوال...
_بپرس عشقم
+میگم درباره آینده تصمیمی داری؟
یکم فکر کرد انگار انتظار همچین سوالی رو ازم نداشت
_هنوز نه
قاشق توی دستم یکدفعه افتاد داشتم هضم میکردم چی شنیدم؟
یعنی..آیندشو با من نمیبینه؟
+یعنی چی کوک؟
_چی دخترم؟
+یعنی چی که هیچ ایده ای نداری؟
_خب نمیخوام الان قولی بدم که بعدا نتونم بهش عمل کنم
واقعا دیگه نا امید شدم یعنی واضح داره میگه که آیندشو با من نمیبینه
+باشه..من سیر شدم میرم بالا
همین..
نه بیشتر... و نه کمتر
رفتم بالا سمت اتاقمون به پهلو دراز شدم و زانوهام بالا اوردم و بغل کردم
بی صدا اشک می‌ریختم
خیلی خیلی دردناکه ببینی که چندین ساله باهاش تو رابطه ای و آیندتون رو باهاش تصور میکردی یکدفعه بیاد بگه هیچ ایده ای درباره آینده نداره و نمیخواد قولی بده که بعدا نتونه عمل کنه
خیلی خیلی سعی کردم که مغزم رو ببرم سمت سناریو های دیگه
اینکه مثلا توی آینده من هنوزم باهاشم فقط الان نمیدونه آینده چطور قراره پیش بره
و خیلی چیزهای شبیه این
ولی هربار مکالمه من و کوک مثل یه سطل اب سرد روم فرو میریخت که تمام امیدم رو میشکست
امید و ذوق من برای آینده دقیقا شبیه یه آینده شد وه مشت های سنگین بهش خورده باشه و خرد شده باشه و شکسته باشه
توی همین فکرا بودم که با صدای تقه ای به در به خودم اومدم

ادامه دارد......
حمایت کنید فرشته هام💜
دیدگاه ها (۳)

وقتی برای اولین بار از دوست پسرت درباره آینده می‌پرسی💜پارت ۲...

وقتی برای اولین بار از دوست پسرت درباره آینده میپرسی💜پارت۳(l...

coming soon.....

وقتی بعد از از دعوای دعوای با دوست پسرت مجبور بودید شب پیش ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط