یونگی برای اولین بار برای جیمین غذا درست کرد چون جیمین کلی اصرار کرده ...
ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ¹³
یونگی برای اولین بار برای جیمین غذا درست کرد چون جیمین کلی اصرار کرده بود.
-ووواییییی اشپزیت خیلی خوبه!!
-اوه واقعا؟...
و کمی از غذا خورد.
-ممم.. بد نیست
-نامم ناممم
با ذوق از غذا میخورد و یونگی فقط نگاهش میکرد که ناگهان گوشیش زنگ خورد.
توی بالکن رفت و سی دقیقه بعد برگشت.
-کی بود؟
جیمین با گیجی پرسید.
-برای کارم باید برم
-کجا؟ تا کی؟ نمیشه نری؟
-امشب میرم و احتمالا پس فردا برمیگردم
-ولی-
-گوش کن... زود برمیگردم... از خونه بیرون نرو باشه؟
-ب-باشه... ولی زود بیا
محکم بغلش کرد و موهاش رو بوسید.
-خیلی دوست دارم جوجه...
و رفت...
...
یه هفته گذشته بود... جیمین هرشب گریه میکرد و منتظر یونگی بود. اگه بلایی سرش اومده بود چی؟ اگه یونگی برای همیشه ترکش کرده بود چی؟
امشب هم مثل هرشب داشت گریه میکرد که صدای جیغ یکی از ندیمه هارو شنید.
-ارباب!!!!!!!
تند تند پله هارو پایین دوید و با یونگی که بیهوش توی خون خودش غرق بود مواجه شد.
-یونگی!!!!!!!!!!!!!!
سمتش دوید. شدید گریه میکرد و اخر سر هم بیهوش شد...
...
چندین روز بود که یونگی بیهوش بود و حتی به زور زنده نگه داشته بودنش... جیمین نه خوب میخورد و نه خوب میخوابید...
همش کنار تخت یونگی بود و گریه میکرد و از الهه ماه میخواست که یونگی رو نجات بده.
-گفته بودم هقق نری هقق اخه چرا هقق به حرفم گوش نکردی هقق خیلی هقق عوضی ای اگه هقق بمیری هقق خودم میکشمت!! هقق
به یونگی که به سختی نفس میکشید نگاه کرد.
-بیدار هقق شو عوضی!!!! هقق
و مشت ضعیفی به سینه اش زد.
-خب...حالا که الفات هم مرد و مارکت خوب به خود از بین میره چرا با من نمیای؟
با شنیدن صدا خشکش زد و وقتی چرخید با دیدن جونگکوک ترسید و عقب رفت.
-ج-جونگکوک؟!
پوزخندی زد.
-فکر کردی الفات به همین راحتی میتونه منو بکشه و در بره؟
دستاش از ترس میلرزید.
-انتقام تهیونگم رو از جفتتون میگیرم!!
چیزی تو گردنم حس کردم و سیاهی...
~~~~~~~~~
میخوام پیج رو خصوصی کنمم..
البته نمیدونم چرا میگم ولی حالا😐
یونگی برای اولین بار برای جیمین غذا درست کرد چون جیمین کلی اصرار کرده بود.
-ووواییییی اشپزیت خیلی خوبه!!
-اوه واقعا؟...
و کمی از غذا خورد.
-ممم.. بد نیست
-نامم ناممم
با ذوق از غذا میخورد و یونگی فقط نگاهش میکرد که ناگهان گوشیش زنگ خورد.
توی بالکن رفت و سی دقیقه بعد برگشت.
-کی بود؟
جیمین با گیجی پرسید.
-برای کارم باید برم
-کجا؟ تا کی؟ نمیشه نری؟
-امشب میرم و احتمالا پس فردا برمیگردم
-ولی-
-گوش کن... زود برمیگردم... از خونه بیرون نرو باشه؟
-ب-باشه... ولی زود بیا
محکم بغلش کرد و موهاش رو بوسید.
-خیلی دوست دارم جوجه...
و رفت...
...
یه هفته گذشته بود... جیمین هرشب گریه میکرد و منتظر یونگی بود. اگه بلایی سرش اومده بود چی؟ اگه یونگی برای همیشه ترکش کرده بود چی؟
امشب هم مثل هرشب داشت گریه میکرد که صدای جیغ یکی از ندیمه هارو شنید.
-ارباب!!!!!!!
تند تند پله هارو پایین دوید و با یونگی که بیهوش توی خون خودش غرق بود مواجه شد.
-یونگی!!!!!!!!!!!!!!
سمتش دوید. شدید گریه میکرد و اخر سر هم بیهوش شد...
...
چندین روز بود که یونگی بیهوش بود و حتی به زور زنده نگه داشته بودنش... جیمین نه خوب میخورد و نه خوب میخوابید...
همش کنار تخت یونگی بود و گریه میکرد و از الهه ماه میخواست که یونگی رو نجات بده.
-گفته بودم هقق نری هقق اخه چرا هقق به حرفم گوش نکردی هقق خیلی هقق عوضی ای اگه هقق بمیری هقق خودم میکشمت!! هقق
به یونگی که به سختی نفس میکشید نگاه کرد.
-بیدار هقق شو عوضی!!!! هقق
و مشت ضعیفی به سینه اش زد.
-خب...حالا که الفات هم مرد و مارکت خوب به خود از بین میره چرا با من نمیای؟
با شنیدن صدا خشکش زد و وقتی چرخید با دیدن جونگکوک ترسید و عقب رفت.
-ج-جونگکوک؟!
پوزخندی زد.
-فکر کردی الفات به همین راحتی میتونه منو بکشه و در بره؟
دستاش از ترس میلرزید.
-انتقام تهیونگم رو از جفتتون میگیرم!!
چیزی تو گردنم حس کردم و سیاهی...
~~~~~~~~~
میخوام پیج رو خصوصی کنمم..
البته نمیدونم چرا میگم ولی حالا😐
- ۹.۹k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط