پارت چهارم[فصل اول] | اولین آشنایی 🌸📖
پارت چهارم[فصل اول] | اولین آشنایی 🌸📖
الیزه با نگرانی به کتابی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
چند برگه از لای آن بیرون آمده بود و روی سنگفرشهای حیاط پخش شده بودند.
«وای... نه...» 😣
همین که خواست خم شود تا آنها را جمع کند، دست کوچکی زودتر از او کتاب را برداشت.
الیزه آرام سرش را بالا آورد.
دختری با موهای صورتی، لبخند شیرینی روی لبش داشت.
کتاب را به سمت الیزه گرفت.
"فکر کنم این مال توئه! 🌸"
الیزه چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
همان دختر...
همان دختری که از لحظهی ورودش به آکادمی چشمش را گرفته بود.
همان دختری که یک تکه از موهایش، درست همرنگ تکهی صورتی موهای خودش بود.
با دستهای لرزان کتاب را گرفت.
"م... ممنون..."
آنیا با ذوق گفت:
"خواهش میکنم! آنیا فورجره!" 😆✨
الیزه لبخند خیلی کمرنگی زد.
"ا... الیزه... الیزه ولین..."
چشمهای آنیا برق زد.
"اسم قشنگی داری!"
گونههای الیزه کمی صورتی شد.
کمتر کسی تا آن روز اینقدر راحت با او صحبت کرده بود.
💭 ذهن الیزه:
"اون... باهام حرف زد..."
"بدون اینکه منو بشناسه..."
"شاید... واقعاً بتونم اینجا دوست پیدا کنم..." 🌸
آنیا که طبق معمول ذهنش را خوانده بود، با خودش خندید.
💭 «اوه... این دختر خیلی مهربونه! آنیا ازش خوشش اومد! 🥜✨»
در همان لحظه، بکی هم به آنها نزدیک شد.
با کنجکاوی نگاهی به الیزه انداخت.
"پس تو همون دختر جدیدی هستی؟"
الیزه مودبانه سرش را تکان داد.
"بله..."
بکی لبخند زد.
"من بکی بلکبل هستم."
"از آشناییتون خوشوقتم."
بکی آهسته کنار گوش آنیا گفت:
"چقدر مؤدبه..."
آنیا هم با هیجان سر تکان داد.
چند قدم آنطرفتر...
لئو با بیحوصلگی دستهایش را داخل جیب گذاشته بود.
نگاهش بین جمعیت میچرخید تا اینکه دوباره روی بکی ثابت ماند.
💭 ذهن لئو:
"همون دختر بلونده..."
"از نزدیکم خوشگلتره..." 😏
همین که خواست به سمتشان برود...
صدای دامیان از کنارش بلند شد.
"هی، تو."
لئو برگشت.
دامیان با همان غرور همیشگی نگاهش میکرد.
"اسم تو لئو بود، درسته؟"
لئو لبخند زد.
"آره."
دامیان گفت:
"بدو، وگرنه دیر میرسیم."
لئو خندید.
"فکر نمیکردم نگران دیر رسیدن من باشی."
دامیان اخمی کرد.
"اشتباه فکر نکن."
امیل و اوئن هم پشت سر دامیان راه افتادند.
لئو نگاهی کوتاه به بکی انداخت و زیر لب گفت:
"بعداً باهات آشنا میشم..." 😏
الیزه، آنیا و بکی کنار هم وارد سالن اجتماعات شدند.
الیزه هنوز باورش نمیشد.
کمتر از چند دقیقه قبل، فکر میکرد هیچ دوستی پیدا نخواهد کرد...
اما حالا، دختری با موهای صورتی کنار او راه میرفت و مدام با ذوق حرف میزد.
شاید...
آغاز سال دوم، قرار بود زندگی همهی آنها را تغییر بدهد... 🌸
ادامه دارد... ✨
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
الیزه با نگرانی به کتابی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
چند برگه از لای آن بیرون آمده بود و روی سنگفرشهای حیاط پخش شده بودند.
«وای... نه...» 😣
همین که خواست خم شود تا آنها را جمع کند، دست کوچکی زودتر از او کتاب را برداشت.
الیزه آرام سرش را بالا آورد.
دختری با موهای صورتی، لبخند شیرینی روی لبش داشت.
کتاب را به سمت الیزه گرفت.
"فکر کنم این مال توئه! 🌸"
الیزه چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
همان دختر...
همان دختری که از لحظهی ورودش به آکادمی چشمش را گرفته بود.
همان دختری که یک تکه از موهایش، درست همرنگ تکهی صورتی موهای خودش بود.
با دستهای لرزان کتاب را گرفت.
"م... ممنون..."
آنیا با ذوق گفت:
"خواهش میکنم! آنیا فورجره!" 😆✨
الیزه لبخند خیلی کمرنگی زد.
"ا... الیزه... الیزه ولین..."
چشمهای آنیا برق زد.
"اسم قشنگی داری!"
گونههای الیزه کمی صورتی شد.
کمتر کسی تا آن روز اینقدر راحت با او صحبت کرده بود.
💭 ذهن الیزه:
"اون... باهام حرف زد..."
"بدون اینکه منو بشناسه..."
"شاید... واقعاً بتونم اینجا دوست پیدا کنم..." 🌸
آنیا که طبق معمول ذهنش را خوانده بود، با خودش خندید.
💭 «اوه... این دختر خیلی مهربونه! آنیا ازش خوشش اومد! 🥜✨»
در همان لحظه، بکی هم به آنها نزدیک شد.
با کنجکاوی نگاهی به الیزه انداخت.
"پس تو همون دختر جدیدی هستی؟"
الیزه مودبانه سرش را تکان داد.
"بله..."
بکی لبخند زد.
"من بکی بلکبل هستم."
"از آشناییتون خوشوقتم."
بکی آهسته کنار گوش آنیا گفت:
"چقدر مؤدبه..."
آنیا هم با هیجان سر تکان داد.
چند قدم آنطرفتر...
لئو با بیحوصلگی دستهایش را داخل جیب گذاشته بود.
نگاهش بین جمعیت میچرخید تا اینکه دوباره روی بکی ثابت ماند.
💭 ذهن لئو:
"همون دختر بلونده..."
"از نزدیکم خوشگلتره..." 😏
همین که خواست به سمتشان برود...
صدای دامیان از کنارش بلند شد.
"هی، تو."
لئو برگشت.
دامیان با همان غرور همیشگی نگاهش میکرد.
"اسم تو لئو بود، درسته؟"
لئو لبخند زد.
"آره."
دامیان گفت:
"بدو، وگرنه دیر میرسیم."
لئو خندید.
"فکر نمیکردم نگران دیر رسیدن من باشی."
دامیان اخمی کرد.
"اشتباه فکر نکن."
امیل و اوئن هم پشت سر دامیان راه افتادند.
لئو نگاهی کوتاه به بکی انداخت و زیر لب گفت:
"بعداً باهات آشنا میشم..." 😏
الیزه، آنیا و بکی کنار هم وارد سالن اجتماعات شدند.
الیزه هنوز باورش نمیشد.
کمتر از چند دقیقه قبل، فکر میکرد هیچ دوستی پیدا نخواهد کرد...
اما حالا، دختری با موهای صورتی کنار او راه میرفت و مدام با ذوق حرف میزد.
شاید...
آغاز سال دوم، قرار بود زندگی همهی آنها را تغییر بدهد... 🌸
ادامه دارد... ✨
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۸۸۹
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط