~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~

~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~
*شـــکــارچـــی*
#پارت8

جونگ کوک و یونگی وارد محل جشن شدن.اول یک حیاط خیلی بزرگ با میز های بزرگ توی حیاط که پر از خوردنی های سلف بود و بعد یک سالن بزرگ با صندلی میز و صندلی های دور تا دور سالن.بعضی ها مشغول رقص بودن و بعضی ها مشغول صحبت.و خب...بعضی ها هم گوشه ای نشسته بودن.جونگ کوک سرتاسر حیاط و سالن رو نگاه کرد.سوتی کشید.
+((چه جمعیتی.هرسال بیشتر و بزرگتر میشه.))
-((اره چون تو کل سال همه باند ها برای بزرگتر کردن باندشون افراد زیادی رو جمع میکنن و اموزش میدن.))
جونگ کوک همینطور که به دور و بر نگاه میکرد گفت
+((هی میگم...اون پسره رو نگا کن.اون کله ابی عه.شبیه اون پسره که توی بار اجرا میکرد نیست؟شاید خودش باشه...))
-((شبیهش اره ولی فکر نکنم خودش باشه.اون پسر کوچیک خانواده پارک عه.پدرش سختگیره و فکر نکنم از این کار ها خوشش بیاد.قطعا اون نیست.))
+((هومم...راست میگی.بیخیال بریم سر یه میزی چیزی بشینیم.))
باهم رفتن و سر یه میز نشستن.
--------------------------------------------------
جیمین وارد سالن شد.از اون ادما و اون جمعیت و اون جوی که داشتن خیلی خوشش نمیومد.پدرش و برادرش رفتن به سمت بقیه و مشغول صحبت شدن.مادرش هم به سمت همسرای اون مرد ها رفت.و جیمین...خب رفت و سر یه میز نشست.چون قطعا اونجا نمیتونست مکالمه ای داشته باشه و دلیلیش هم این بود که اصلا بحث مکالمه اون هارو بلد نبود و قطعا گند میزد.*ای گوو...هنوز شروع نشده حوصلم سر رفت.هر جور شده باید اینجارو بپیچونم .امشب هم اجرا دارم.راستی باید از تهیونگ بپرسم مکان اجرا کجاست.*گوشی اش رو در اورد و به تهونگ پیام داد
-«محل اجرای امشب کجاست؟»
+«مگه امشب جشن نیست؟»
-«چرا ولی میپیچونمش .»
+«خوبه.محل احرای امشب سالن بزرگ مرکزی سئول عه.»
جیمین خشکش زد.سالن بزرگ مرکزی؟اون همین الان هم توش بود.
-«تهیونگ یجوری اجرای امشب رو لغو کن»
+«چرا چیشده؟»
-«سالن مرکزی همون جایی که الان توش ام.سالن جشن سالانه.»
+«بد بخت شدی جیمین.لیدر گروه اصرار داشت که امشب مهم ترین اجرای سالمون رو داریم.و عمرا راضی بشه که اجرا رو لغو کنه.»
-«پس یجوری راضیش کن که من اجرا نکنم»
+«اوکی سعیمو میکنم.»

نظرای خوشگلتون رو بگید و لایک فراموش نشه ✨🌟
دیدگاه ها (۲)

🍰🥐 ₊˚✩𝐷𝑜𝑛'𝑡 𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡 𝑡𝑜 𝑙𝑖𝑘𝑒 𝑎𝑛𝑑 𝑐𝑜𝑚𝑚𝑒𝑛𝑡, 𝑚𝑦 𝑠𝑡𝑎𝑟𝑠.ᯓ★اره..‌.

🍰🥐 ₊˚✩𝐷𝑜𝑛'𝑡 𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡 𝑡𝑜 𝑙𝑖𝑘𝑒 𝑎𝑛𝑑 𝑐𝑜𝑚𝑚𝑒𝑛𝑡, 𝑚𝑦 𝑠𝑡𝑎𝑟𝑠.ᯓ★

~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~*شـــکــارچـــی*#پارت7بوسه عمیق و متقابل بود.تا اینک...

مردم براتتت بیا خودم بهت یاد بدممم

ازدواج اجباری part3ا.ت :بخاطر همین بیدارم کردیجولی: ا.ت چقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط