مادرش آلزایمر داشت

مادرش آلزایمر داشت...
بهش گفت مادر یه بیماری داری ,باید بخاطر همین ببرمت آسایشگاه سالمندان ...
مادر گفت :چه بیماریی؟
گفت:آلزایمر...
گفت :چی هست...
گفت :یعنی همه چیو فراموش میکنی...
گفت مثل اینکه خودتم همین بیماریو داری
گفت: چطور..؟؟
گفت : انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم، چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قد راست کنی..

پسر رفت توی فکر...

برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش...
گفت : برای چی؟
گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم...

مادر گفت:
من که چیزی یادم نمیاد!!!
#hastm_hanooz
دیدگاه ها (۰)

پيرمرد هر بار كه می خواست اجرت پسرک واكسی كر و لال را بدهد، ...

روزی نه چندان دور دور،او هم نگاری بوده است...#hastm_hanooz

عشق منp14یوها:کی دوست دختر پیدا کردی چرا ما خبر نداریمکوک:خو...

P14🐣-دخترم؟&اوم-بهتر شدی؟&نه{بغض}-الهی بمیرم برات بلند شو بل...

چندپارتی: وقتی بچه نمیخواست و تو...pt²وقتی رسیدن خونه..داهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط