"به نام آنكه هست كرد اساس هستي را و استوار ساخت پايه هاي
"به نام آنكه هست كرد اساس هستي را و استوار ساخت پايه هاي اميد را"
از عشق سخن گفتن دلم را ميسوزاند و داغ ان را از عشق تازه ميكند...
در تنهاييم قلم به پناهم ميشتابد, نميدانم اگر ان نبود غم خود را چگونه مي نگاشتم
و چگونه ميگفتم:
اي عالميان من هم غصه دارم....
اري....
من نيز غم دارم تب عشق روي دوست را دارم...
در ظاهرم هيچ گاه غم را كسي نميبيند,
ولي كجاست ان كه ببيند خراشهاي سخت روي روحم را....
روحي كه مملو از درد و رنج عشق است اري اي كاش عشق را از ابتدا تفسير كرده بودم تا بدانم چيست ؟
و اينگونه اسيرش نشوم...
اري اسير عشق هستم اسير و ديوانه و شيداي عشق,
نميدانم چگونه حالم را بگويم با هيچ كلامي تفسير نميشود....
اري....
من در چهارچوبي ار ايينه كاري عشق افتاده ام كه به هر سويم نگاه ميكنم,
خود را ميبينم و چشمهاي اشك الود ي كه سالهاست ميخواهد از عشق بنالد....
ولي اشكي از ان جاري نميشود,
مانند اينكه غم عشق در سينه پنهان است و اشك در چشمها....
اي كاش عاشق نميشدم, اي كاش زندگي نميكردم و از اين دنيا ميرفتم,
تا درد عشق را در پرواز روحم فراموش كنم....
اري.....
درد عشق چون زخمي نا علاج , چون سرطاني نا مفهوم ميرود تا نهايت سلول را ويران كند....
و زخم كاري خود را بر قلب بنشاند و انگاه است كه عشق,
سر بر سنگ خورده و قلبي با زخمي نا علاج نميدان چه كار كند....
عشق به هر چيزي غير از پروردگار گناه است,
ولي من بعد از خداي خودم به عشقي جانسوز,
به محبت به يك انسان سجده مي نهم و او را به حد پرستش ميستايم....
باشد كه مفهوم محبت را فهميده باشم....
اري....
من سوختن را مردن و فنا شدن را براي درگاه عشق دوست دارم....
از عشق سخن گفتن دلم را ميسوزاند و داغ ان را از عشق تازه ميكند...
در تنهاييم قلم به پناهم ميشتابد, نميدانم اگر ان نبود غم خود را چگونه مي نگاشتم
و چگونه ميگفتم:
اي عالميان من هم غصه دارم....
اري....
من نيز غم دارم تب عشق روي دوست را دارم...
در ظاهرم هيچ گاه غم را كسي نميبيند,
ولي كجاست ان كه ببيند خراشهاي سخت روي روحم را....
روحي كه مملو از درد و رنج عشق است اري اي كاش عشق را از ابتدا تفسير كرده بودم تا بدانم چيست ؟
و اينگونه اسيرش نشوم...
اري اسير عشق هستم اسير و ديوانه و شيداي عشق,
نميدانم چگونه حالم را بگويم با هيچ كلامي تفسير نميشود....
اري....
من در چهارچوبي ار ايينه كاري عشق افتاده ام كه به هر سويم نگاه ميكنم,
خود را ميبينم و چشمهاي اشك الود ي كه سالهاست ميخواهد از عشق بنالد....
ولي اشكي از ان جاري نميشود,
مانند اينكه غم عشق در سينه پنهان است و اشك در چشمها....
اي كاش عاشق نميشدم, اي كاش زندگي نميكردم و از اين دنيا ميرفتم,
تا درد عشق را در پرواز روحم فراموش كنم....
اري.....
درد عشق چون زخمي نا علاج , چون سرطاني نا مفهوم ميرود تا نهايت سلول را ويران كند....
و زخم كاري خود را بر قلب بنشاند و انگاه است كه عشق,
سر بر سنگ خورده و قلبي با زخمي نا علاج نميدان چه كار كند....
عشق به هر چيزي غير از پروردگار گناه است,
ولي من بعد از خداي خودم به عشقي جانسوز,
به محبت به يك انسان سجده مي نهم و او را به حد پرستش ميستايم....
باشد كه مفهوم محبت را فهميده باشم....
اري....
من سوختن را مردن و فنا شدن را براي درگاه عشق دوست دارم....
- ۱.۰k
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط