قمارسرنوشت
#قمار_سرنوشت
پارت¹⁷
ویو لونا
بلند شدم لباسام رو عوض کردم و موهام رو شونه کردم رفتم پایین
جونهو : لونا امروز با ته برید خرید برای جمعه
قراره خاستگار بیاد برات
اینو که گفت غذا پرید تو گلوم داشتم خفه میشدم که کوک بهم یه لیوان آب داد
کوک : خوبی
لونا : چییی خاستگاررر کیییی
جونهو : یون هو
لونا : شوخی میکنی ( با خنده )
جونهو : نه
لونا : عمرا من از اون آشغال متنفرم
جونهو : مجبوری
لونا : بمیرم هم این کار و نمیکنم
جونهو : فردا میان خاستگاری برو وسایل های لازم رو بخر
با بعض نگاهش کردم و رفتم تو اتاقم و زدم زیر گریه
ویو کوک
ته بلند شد و رفت تو حیاط منم رفتم دنبالش
ته : تو چرا اومدی اینجا
کوک : بهش گفتی
ته : چی رو ( کوک و ته رفیق صمیمی هستن )
کوک : پس نگفتی
نظرت چیه الان بهش بگی
ته : دیوونه شدی الان که دیگه داره ازدواج میکنه برم بهش بگم دوست دارم ؟؟؟
اتفاقا الان باید ازش فاصله بگیرم که بهم وابسته نشه
کوک : باش خودت میدونی
ته : میشه تو لونا رو ببری خرید
کوک : نه
ته : چرا
کوک : اممممم... چیزه... اها من کار دارم باید بزم اسلحه جدید بگیرم
ته : من که میدونم دروغ میگی ولی باش برو
ویو ته
این گفتم و رفتم سمت اتاق لونا و در زدم ول جواب نداد منم نگران شدم و آروم در رو باز کردم که دیدم گوشه اتاق نشسته و انقدر گریه کرده که خوابش برده رفتم بالا سرش و ...
پارت¹⁷
ویو لونا
بلند شدم لباسام رو عوض کردم و موهام رو شونه کردم رفتم پایین
جونهو : لونا امروز با ته برید خرید برای جمعه
قراره خاستگار بیاد برات
اینو که گفت غذا پرید تو گلوم داشتم خفه میشدم که کوک بهم یه لیوان آب داد
کوک : خوبی
لونا : چییی خاستگاررر کیییی
جونهو : یون هو
لونا : شوخی میکنی ( با خنده )
جونهو : نه
لونا : عمرا من از اون آشغال متنفرم
جونهو : مجبوری
لونا : بمیرم هم این کار و نمیکنم
جونهو : فردا میان خاستگاری برو وسایل های لازم رو بخر
با بعض نگاهش کردم و رفتم تو اتاقم و زدم زیر گریه
ویو کوک
ته بلند شد و رفت تو حیاط منم رفتم دنبالش
ته : تو چرا اومدی اینجا
کوک : بهش گفتی
ته : چی رو ( کوک و ته رفیق صمیمی هستن )
کوک : پس نگفتی
نظرت چیه الان بهش بگی
ته : دیوونه شدی الان که دیگه داره ازدواج میکنه برم بهش بگم دوست دارم ؟؟؟
اتفاقا الان باید ازش فاصله بگیرم که بهم وابسته نشه
کوک : باش خودت میدونی
ته : میشه تو لونا رو ببری خرید
کوک : نه
ته : چرا
کوک : اممممم... چیزه... اها من کار دارم باید بزم اسلحه جدید بگیرم
ته : من که میدونم دروغ میگی ولی باش برو
ویو ته
این گفتم و رفتم سمت اتاق لونا و در زدم ول جواب نداد منم نگران شدم و آروم در رو باز کردم که دیدم گوشه اتاق نشسته و انقدر گریه کرده که خوابش برده رفتم بالا سرش و ...
- ۱۰۳
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط