Bd d
Bₐₙd ₐᵢd
ₚₐᵣₜ : ¹¹
( یه نکته اینکه آلیا به نگهبانای خونه تهیونگ پول داده که جونگکوک رو براش بیارن و پدر تهیونگ هم همدسته باهاشون ولی مادرش از چیزی خبر نداره )
م،ت : چیشده ؟
با نگران پرسید و به سمت تهیونگ رفت اما تهیونگ بی اهمیت مادرش رو کنار زد و با عصبانیت به پدرش نزدیک شد
_ باهاش چیکار کردی ؟
پ،ت : داری راجب چی حرف میزنی
_ انقدر نقش بازی نکن میدونم کار خودته
صدای عربده هاش در کل عمارت پیچید
+ چرا انقدر به اون پسره ضعیف و بدرد نخور اهمیت می...
تهیونگ سیلی محکمی به گونه آلیا زد و حرفش را قطع کرد
_ جرات داری یه بار دیگه اینجوری راجبش حرف بزن تا همینجا با دستای خودم تیکه تیکت کنم
آلیا متعجب به تهیونگ نگاه کرد
پ،ت : این چه کاریه ؟ دیوونه شدی ؟ حالا واسه اون پسره هرزه اینجوری داد و بیداد راه میندازی !!
تهیونگ به پدرش نگاه کرد
_ هرزه ؟ حالا اون پسر بی گناه شد هرزه و آلیا که هرروز زیر یکی شد آدم خوبه ؟
صدایش به اندازه زمزمه پایین اومده بود ، درست مثل آرامش قبل از طوفان
ناگهان صدای بلند خنده هایش توی عمارت پیچید ، مثل دیوونه ها با صدای بلند میخندید
آلیا با وحشت به تهیونگ نگاه کرد
م،ت : تهیونگ آرام باش
_ چطوریییی ؟
فریاد زد و به مادرش نگاه کرد
مادرش سکوت کرد و نگاهش را از تهیونگ دزدید
تهیونگ دوباره به پدرش نگاه کرد
_ اگه یه تار مو ازش کم بشه بلایی به سرت میارم که به کوه خوردم بیوفتی
و با عصبانیت از عمارت بیرون آمد و به عمارتش برگشت تا شاید یه سر نخی از جونگکوک پیدا کنه
.....
بدن بی جانش غرق در خون روی زمین افتاده بود ، به سختی نفس میکشید و بدن زیبایش حالا پر از جای شکنجه های مختلف بود .
کاملا برهنه بود و خونی بود و هیچ جای سالمی روی بدنش نمونده بود
دستانش را پشت سرش بسته بودند و چشم بندی روی چشمانش بود
مرد با پوزخند موهایش را گرفت و بدن ضعیفش را روی زمین کشیده و گوشه دیوار انداخت ، جونگکوک انقدر ضعیف بود که حتی نمیتوانستم از درد فریاد بزند فقط ناله های آرامی از لبان خشکش خارج میشد
مرد دیگر کنار جونگکوک زانو زد و سیلی محکمی به گونه اش زد
_ هوی نباید بمیری
با سردی زمزمه کرد و لگدی به شکمش زد
+ ب...سه ، خ..خواهش میکنم ، م...من ، هیچ...کاری نکردم...لطفا...بسه
صدایش آنقدر ضعیف بود که به سختی شنیده میشد ، انگار از انتهای چاه میومد
× کارمون تازه شروع شده
پوزخندی زد و زیپ شلوارش را پایین کشید
....ادامه دارد
جونگکوکمممممم 😭😂
ₚₐᵣₜ : ¹¹
( یه نکته اینکه آلیا به نگهبانای خونه تهیونگ پول داده که جونگکوک رو براش بیارن و پدر تهیونگ هم همدسته باهاشون ولی مادرش از چیزی خبر نداره )
م،ت : چیشده ؟
با نگران پرسید و به سمت تهیونگ رفت اما تهیونگ بی اهمیت مادرش رو کنار زد و با عصبانیت به پدرش نزدیک شد
_ باهاش چیکار کردی ؟
پ،ت : داری راجب چی حرف میزنی
_ انقدر نقش بازی نکن میدونم کار خودته
صدای عربده هاش در کل عمارت پیچید
+ چرا انقدر به اون پسره ضعیف و بدرد نخور اهمیت می...
تهیونگ سیلی محکمی به گونه آلیا زد و حرفش را قطع کرد
_ جرات داری یه بار دیگه اینجوری راجبش حرف بزن تا همینجا با دستای خودم تیکه تیکت کنم
آلیا متعجب به تهیونگ نگاه کرد
پ،ت : این چه کاریه ؟ دیوونه شدی ؟ حالا واسه اون پسره هرزه اینجوری داد و بیداد راه میندازی !!
تهیونگ به پدرش نگاه کرد
_ هرزه ؟ حالا اون پسر بی گناه شد هرزه و آلیا که هرروز زیر یکی شد آدم خوبه ؟
صدایش به اندازه زمزمه پایین اومده بود ، درست مثل آرامش قبل از طوفان
ناگهان صدای بلند خنده هایش توی عمارت پیچید ، مثل دیوونه ها با صدای بلند میخندید
آلیا با وحشت به تهیونگ نگاه کرد
م،ت : تهیونگ آرام باش
_ چطوریییی ؟
فریاد زد و به مادرش نگاه کرد
مادرش سکوت کرد و نگاهش را از تهیونگ دزدید
تهیونگ دوباره به پدرش نگاه کرد
_ اگه یه تار مو ازش کم بشه بلایی به سرت میارم که به کوه خوردم بیوفتی
و با عصبانیت از عمارت بیرون آمد و به عمارتش برگشت تا شاید یه سر نخی از جونگکوک پیدا کنه
.....
بدن بی جانش غرق در خون روی زمین افتاده بود ، به سختی نفس میکشید و بدن زیبایش حالا پر از جای شکنجه های مختلف بود .
کاملا برهنه بود و خونی بود و هیچ جای سالمی روی بدنش نمونده بود
دستانش را پشت سرش بسته بودند و چشم بندی روی چشمانش بود
مرد با پوزخند موهایش را گرفت و بدن ضعیفش را روی زمین کشیده و گوشه دیوار انداخت ، جونگکوک انقدر ضعیف بود که حتی نمیتوانستم از درد فریاد بزند فقط ناله های آرامی از لبان خشکش خارج میشد
مرد دیگر کنار جونگکوک زانو زد و سیلی محکمی به گونه اش زد
_ هوی نباید بمیری
با سردی زمزمه کرد و لگدی به شکمش زد
+ ب...سه ، خ..خواهش میکنم ، م...من ، هیچ...کاری نکردم...لطفا...بسه
صدایش آنقدر ضعیف بود که به سختی شنیده میشد ، انگار از انتهای چاه میومد
× کارمون تازه شروع شده
پوزخندی زد و زیپ شلوارش را پایین کشید
....ادامه دارد
جونگکوکمممممم 😭😂
- ۳.۷k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط