مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فرا

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت.یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می شود را بنویسید و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر کنند.زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود: ”دوستت دارم عزیزم
دیدگاه ها (۱۵)

حکایت وقت رسیدن مرگیه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید...

دیگرحتی به خواب هایم هم نم اید بهش حق میدهم همخوابی بادیگران...

سلام بچها صبح بخیر

خوشکله؟

کامیل خودشو پشت یوشیرو جمع کرد حضور اون دوتا خیلی سنگین بود ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

پارت ۷هاشیراما با عجله داشت به سمت بیمارستان می‌رفت . همانطو...

پارت اولکامیل مثل همیشه روبروی اینه شکسته اش نشسته بود و و م...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:2اگر کمی دیگر طول می‌کشید ممکن بود قلب ...

شروع ✨کامیل که هنوز سر پا بود قدم هاشو سریع برداشت و خودشو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط