Name عشق و جدایی

Name: عشق و جدایی
Part:47

ویو کوک

تایم زیادی از حرفی که نامجون زد نگذشت که در باز شد همه به درخیره شدیم که با چیزی که دیدم خشکم زد....

ویو بورا

به سمت کلبه داشتم حرکت می کردم....جلوی دهنم با چیزی گرفته شد هر چی سیع می کردم خودم رو ازارد کنم نشد که اروم چشمام به سمت سیاهی رفت....
(چند مین بعد)
.
.
.
.
با برخورد اب سردی به صورتم چشمام رو باز کردم و به اطرافم خیره شدم...توی ماشین بودم...با مرور کردن اتفاق هایی که برام افتاده قطره اشکی از چشمم جاری شد و ریخت...دستام بسته بود...خون توش جریان نداشت....که صدای فردی به گوشم خورد و به بالای سرم خیره شدم....
بادیگارد: بلند شو...(جدی)
و بازوم رو محکم توی دستش فشرد...
از ترسم حتی به کلمه هم نمی تونستم حرف بزنم...و اروم از ماشین پیاده شدم و حرکت کردم به جای نا معلومی....
به سمت پشت خونه رفتیم که جلوترش یه خونه قدیمی ولی بزرگ بود...
در خونه رو باز کرد...و با تمام زورش من رو روز زمین انداخت.....سرم پایین بود که با صدای خنده فردی سرم رو بلند کردم......
کوک....؟
اونا چرا اینجان....؟..
×پس اومدی...(خنده)
با دیدن چهره اون برق از سرم پرید که چرا اینجام.....
+ت....ت...تو..؟
×اره...دوباره همو دیدیم عزیزم...(نیشخند)
کوک جوری که بهش برق وصل کرده بودن سمت اون مرده برگشت...
-دوباره....؟
×اهان....اره..ما همو توی جشن دیدیم....

(ویو جشن)
+منو ببر پیش کوک...
×ببرم که چی بشه..؟
+فقط منو ببر پیشش من اینجا کسی رو نمی شناسم...
× معلوم که نمی شناسی....اگر می شناختی الان با من حرف نمی زدی...

(باز گشت به حال)

+تو...تو ناشناسه بودی..؟
×اره....کسی که در رابطه با گذشتت می دونه...چیزایی...که حتی کوک هم نمی دونه...(نیشخند)
کوک به سمت اون مرده رفت و مشتی روی گونش خوابوند....
×کوک....درست مثل قدیمایی....خب پس اگر اینجوریه سوپرایز دوم هم سریع تر بهت بگم....
-خفه شو نامجون(با داد)
×تیک..تاک...تیک...تاک...زمان داره میگذره...راستی شوگا....از یوری چه خبر...؟ فکر کنم خیلی زمانه که بهت زنگ نزده...درسته...؟(جدی)
شوگا با سرعت به سمت اون مرده که فکر کنم اسمش نامجون بود و به دیوار پشتش چسبوند...
٪نامجون به خدا...فقط...و فقط یه قطره خون از دماغش بیاد...هر جا باشی حتی زیر سنگ...زندت نمی زارم...(عصبی)
×(خنده)من جای تو بودم زمان رو از دست نمی دادم....تیک.....تاک....(خنده با صدای بلند)
شوگا به سرعت به سمت در رفت و سریع به سمت ماشینش رفت که جیمین هم پشتش راه افتاد...
کوک مچ دستم رو توی دستش گرفت و با خودش به حرکت در اورد...قبل از این که از خونه خارج بشیم نگاهی به اون فرد کردم که لب زد....
×مراقب خودت باش!
از حرفش واقعا شوکه شدم...یعنی چی..؟
با کوک سوار ماشین شدیم....توی راه هیچ حرفی با هم نزدیم و کوک فقط با سرعت بالا رانندگی می کرد‌.....از توی چشماش کاملا می شد خشم رو دید....
چند مین گذشت که بلخره به خونه رسیدم شوگا با سرعت از ماشین پیاده شد و وارد خونه شد...پشتش ما هم حرکت کردیم...شوگا با صدا بلند اسم یوری رو داد می زد...که ناگهان....

شرطا:
۵۰لایک
۳۰بازنشر
۳۰کامنت
گلا شرطا رو برسونین که برای گذاشتن فصل دوم هیچ محدودیتی نباشه💫
دیدگاه ها (۱)

بانو فالو شه💫https://wisgoon.com/selin98

Name:عشق و جدایی Part:46ویو بوراچشمام داشت تمام اون پیام رو ...

وقتی فهمید تو خونه پدرت کتک میخوری.بی اهمیت سمت در رفت . سمت...

part:34name: عشق و جداییویو بورابعد از اتمام کتاب بلند شدم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط