دل ناشاد و حزین را

دل ناشاد و حزین را
به دَمی شاد کنیم
سخن از دل بزنیم و
گره از زلف بتان باز کنیم
گیسوان شب یلدا
به سر انگشت نیاز
شانه با عطر دل انگیز زنیم
من تفأل کنم از صدق و صفا
شعری از دفتر حافظ تو بخوان
نقل شیرین به دهان گیر و
من از کام تو لب
دل ما را ببرد
پسته ی خندان به دو لب
مشتی از مَجمَع آجیل گشا
به کف آریم و نظر باز کنیم
بشِکافیم اناری و
به هر دانه ی سرخ
شکر ایزد به تمنای دل خویش کنیم
امشب این قصه دراز است
چو یلدا شب سرد
قصه ی عشق من و
عاشقی و خلوت یار
دیدگاه ها (۶)

زمستان آمد و پاییز غم رفتز نو سرما بر این کاشانه برگشتدو چند...

فال میخواهم بگیرم میشود نیت کنــےمیشودبااین غزل،احساس سنخیت ...

بلبل از هجران یارش درد دل آغاز کردسوی مجهولات هستی چشم خود ر...

قول دادم به دل از عشق پریشان نشود از بدِ حادثه ها ؛  یکشبه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط