دلم یک برف سنگین می خواهد

دلم یک برف سنگین می خواهد..
از همان برفهایی که یک شب میخوابیدی وصبح،
تمام کوچه ها را سفیدی می گرفت!
صدای سکوت تمام شهر را پر میکرد و خانه،
دلخواهترین جای شهر برایم میشد..
دلم یک برف سنگین میخواهد که دغدغه تعطیل شدن مدرسه تمام آرزوی همان روزم باشد..
که صدای رادیو را بلند کنم و خبر شنیدنش مرا از خود بی خود کند!
صبح تا غروب مشغول درست کردن آدمی باشم که جنسش از برف است و تمام نگرانی روزهای بعد خراب شدن و آب شدن آدم برفی ام باشد!
دلم همان روزها را میخواهد..
همان روزهای برفی ای که فاصله آرزو کردن تا برآورده شدن آرزوها آنقدر کم و شدنی بود..
می خواهم برگردم و آرزو کنم تا بزرگ نشوم و همیشه دلم برف سنگین بخواهد....
دیدگاه ها (۶)

دانه دانه آرزوهایت را می کشند؛ تا آنکه یک روز در میابی بدون ...

و تو جبران نمی‌شوی حتی به گریه های عمیق!و این قصه ادامه دارد...

با اینکه میترسم از اینکه چه خواهم نوشت اما فکری بر سرم زد شا...

سناریو گتو و گوجو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹]*تهیونگ ویو*توی یک شب زمستونی، شب مو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط