مهمونیه خطرناک
مهمونیه خطرناک
پارت=10
ویو ات:
چند دقیقه بعد از اینکه کوک رفت از حموم بیرون اومدم.... بعد از انجام روتین بعد حموم یه تاپ شرتک پوشیدمو رفتم پایین
جونگ کوک منتظرم نشسته بود ..به طرف میز رفتم که جونگ کوک سرش رو بالا آورد
با تعجب نگام کرد و گفت:
از این لباسا هم داشتی و ما خبر نداشتیم؟؟
همینطور که مینشستم گفتم:
ارههه...خوشت نیومد؟
نگاهش رو صورتم ثابت موند و با اطمینان گفت :
نه اتفاقا، عاشقش شدم...
صبحونمون رو که خوردیم ظرف هارو جمع کردم و روی مبل لم دادم جونگ کوک هم رفته بود تا برای شرکت اماده بشه
مطمعنم اگه اینجا بمونم حوصلم سر میره
پله ها رو یکی یکی بالا رفتم و وارد اتاق شدم
جونگ کوک داشت لباس انتخاب میکرد که گفتم:
اون پیراهن سرمهای رو بپوش
برگشت سمتم و گفت:
چرا...اون بهم نمیاد
منم سمتش رفتم و پیراهن سرمه ای رو برداشتم و گفتم:
خب نپوش ..
و همونطور که پیراهن رو تو دستما گرفته بودم از اتاق خارج شدمم
هنوز چند قدم برنداشته بودم که دستم کشیده شد
جونگ کوک با لحن ارومی لب زد:
حالا چرا ناراحت میشی...نگفتم که نمیپوشم فقط گفتم به من نمیاد
اخم کردم و گفتم:
آقای محترم شما هرچی بپوشی بهت میاد
آروم نگام کرد و لبخند ریزی زد:
چشمم هرچی شما بگین خانمم
پیراهنو ازم گرفت و پوشید منم دکمه هاش رو بستم ..همینطور که دکمه هاش رو میبستم گفتم:
میشه منم بیامم حوصله ام اینجا سر میره
دوتا دستاشو به کمرش تکیه داد و گفت:
اونجا هم کاری واسه انجام دادن نیستااا
منم سریع گفتم:
اشکال ندارهه حداقل تنها نیستممم
جونگ کوک کمی نگام کرد و با دو دلی گفت:
باشه بیا اما قول بده ازم دور نشی
منم با هیجان گفتمم:
باشههه قول میدمم
رفتم لباس مناسبی انتخاب
کردم و پوشیدم.. یه آرایش لایت کردم و اکسسوری هام رو انداختم و در اخر کیفمو برداشتمو رفتم پایین
ویو جونگ کوک:
وقتی بهش گفتم میتونه بیاد شرکت کلی هیجان زده شد..مگه شرکت چی داره که ایقدر هیجان زده شدهه
بعد از چند دقیقه اومد پایین...خوبه لباسش مناسبه
اومد کنارم و با ذوق گفت:
خب دیگه من آماده ام بریمم
آخ من قربون اون ذوق کردنش برممم..
آروم دستشو گرفتم و گفتم:
بریم بانوو
به سمت ماشین رفتیم و در جلو رو براش باز کردم تا بشینه...بعدش هم خودم سوار شدمو به طرف شرکت
حرکت کردیم
ویو ات:
بعد از ۳۰ دقیقه بلاخره رسیدیم
از پنجره به ساختمان روبرومون خیره شدم واعووو خیلی بزرگ و شیک بود...
با کوک از ماشین پیاره شدیم و وارد شرکت شدیم ...عررر از بیرونش هم قشنگ ترههه
همینجور که به اطراف خیره بودم وارد آسانسور شدیم...
بعد از چند ثانیه در آسانسور باز شد و چند نفر که گویا کارمندها بودن وارد آسانسور شدن
از همون اول نگاهای خیره و متعجبشون روی من بود
حق هم داشتن ...
ولی خب سعی کردم بی توجه باشم
وقتی وارد شدن به جونگ کوک سلام کردن و جونگ کوک خیلی سرد جوابشون رو داد
راستش تاحالا جنبه سرد جونگ کوک رو ندیده بودم...درسته گاهی اوقات بی توجهی میکنه اما این جنبه جدی و سرد واقعا ترسناکه
ادامه دارد.......
اسلاید دوم : لباس خونگی ات
اسلاید سوم : لباس کوک برای شرکت
اسلاید چهارم : لباس ات برای شرکت
اسلاد پنجم : اکسسوری ات
امیدوارم خوشتون بیاد ....بای بای🫠✨️
پارت=10
ویو ات:
چند دقیقه بعد از اینکه کوک رفت از حموم بیرون اومدم.... بعد از انجام روتین بعد حموم یه تاپ شرتک پوشیدمو رفتم پایین
جونگ کوک منتظرم نشسته بود ..به طرف میز رفتم که جونگ کوک سرش رو بالا آورد
با تعجب نگام کرد و گفت:
از این لباسا هم داشتی و ما خبر نداشتیم؟؟
همینطور که مینشستم گفتم:
ارههه...خوشت نیومد؟
نگاهش رو صورتم ثابت موند و با اطمینان گفت :
نه اتفاقا، عاشقش شدم...
صبحونمون رو که خوردیم ظرف هارو جمع کردم و روی مبل لم دادم جونگ کوک هم رفته بود تا برای شرکت اماده بشه
مطمعنم اگه اینجا بمونم حوصلم سر میره
پله ها رو یکی یکی بالا رفتم و وارد اتاق شدم
جونگ کوک داشت لباس انتخاب میکرد که گفتم:
اون پیراهن سرمهای رو بپوش
برگشت سمتم و گفت:
چرا...اون بهم نمیاد
منم سمتش رفتم و پیراهن سرمه ای رو برداشتم و گفتم:
خب نپوش ..
و همونطور که پیراهن رو تو دستما گرفته بودم از اتاق خارج شدمم
هنوز چند قدم برنداشته بودم که دستم کشیده شد
جونگ کوک با لحن ارومی لب زد:
حالا چرا ناراحت میشی...نگفتم که نمیپوشم فقط گفتم به من نمیاد
اخم کردم و گفتم:
آقای محترم شما هرچی بپوشی بهت میاد
آروم نگام کرد و لبخند ریزی زد:
چشمم هرچی شما بگین خانمم
پیراهنو ازم گرفت و پوشید منم دکمه هاش رو بستم ..همینطور که دکمه هاش رو میبستم گفتم:
میشه منم بیامم حوصله ام اینجا سر میره
دوتا دستاشو به کمرش تکیه داد و گفت:
اونجا هم کاری واسه انجام دادن نیستااا
منم سریع گفتم:
اشکال ندارهه حداقل تنها نیستممم
جونگ کوک کمی نگام کرد و با دو دلی گفت:
باشه بیا اما قول بده ازم دور نشی
منم با هیجان گفتمم:
باشههه قول میدمم
رفتم لباس مناسبی انتخاب
کردم و پوشیدم.. یه آرایش لایت کردم و اکسسوری هام رو انداختم و در اخر کیفمو برداشتمو رفتم پایین
ویو جونگ کوک:
وقتی بهش گفتم میتونه بیاد شرکت کلی هیجان زده شد..مگه شرکت چی داره که ایقدر هیجان زده شدهه
بعد از چند دقیقه اومد پایین...خوبه لباسش مناسبه
اومد کنارم و با ذوق گفت:
خب دیگه من آماده ام بریمم
آخ من قربون اون ذوق کردنش برممم..
آروم دستشو گرفتم و گفتم:
بریم بانوو
به سمت ماشین رفتیم و در جلو رو براش باز کردم تا بشینه...بعدش هم خودم سوار شدمو به طرف شرکت
حرکت کردیم
ویو ات:
بعد از ۳۰ دقیقه بلاخره رسیدیم
از پنجره به ساختمان روبرومون خیره شدم واعووو خیلی بزرگ و شیک بود...
با کوک از ماشین پیاره شدیم و وارد شرکت شدیم ...عررر از بیرونش هم قشنگ ترههه
همینجور که به اطراف خیره بودم وارد آسانسور شدیم...
بعد از چند ثانیه در آسانسور باز شد و چند نفر که گویا کارمندها بودن وارد آسانسور شدن
از همون اول نگاهای خیره و متعجبشون روی من بود
حق هم داشتن ...
ولی خب سعی کردم بی توجه باشم
وقتی وارد شدن به جونگ کوک سلام کردن و جونگ کوک خیلی سرد جوابشون رو داد
راستش تاحالا جنبه سرد جونگ کوک رو ندیده بودم...درسته گاهی اوقات بی توجهی میکنه اما این جنبه جدی و سرد واقعا ترسناکه
ادامه دارد.......
اسلاید دوم : لباس خونگی ات
اسلاید سوم : لباس کوک برای شرکت
اسلاید چهارم : لباس ات برای شرکت
اسلاد پنجم : اکسسوری ات
امیدوارم خوشتون بیاد ....بای بای🫠✨️
- ۶۱۹
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط