" پرواز قوها"
" پرواز قوها"
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۶
ویو راوی
فردا صبح هر دو با صدای ساعت از خواب بیدار شدن و رفتن تا مسواک بزنن ، هر دو جلوی آینه مشغول مسواک زدن بودن که نورا با دهن پر از کف و مسواک گفت
+ ناهار تو ساعت چند بیارم ؟
تهیونگ هم به همون صورت گفت
_ چی ؟
نورا مسواک رو از دهنش در اورد و گفت
+میگم ناهارتو ساعت چند بیارم چاپخونه
_ ساعت دو
+ چی ؟
تهیونگ هم مسواک رو از دهنش دراورد و گفت
_ میگم که ساعت ۲ بیار
+اهان باشه
بعد از اینکه مسواکشون رو زدن رفت صبحونه شون رو خوردن بعد از صبحونه هم تهیونگ لباساشو پوشید و اومد دم در و نورا هم بدرقه اش کرد
+وایسا
_ جانم ؟
+یه چیزی یادت رفت
تهیونگ سریع اومد و بوسه ای به لب های نورا زد و سوار ماشین شد و رفت نورا هم رفت لباس شیرینی پزیش رو پوشید و از پله ها پایین رفت و در رو باز کرد و وارد شیرینی فروشی شد * نکته : خونه شون بالای مغازه شیرینی فروشی هست *
+خب شروع کنیم
نورا سینی خمیر ها رو اورد و شروع کرد به ورز دادن خمیر و بعدش بهشون طرح داد و گذشت تو فر و رفت سراغ شیرینی های دیگه ۲ ساعت گذشت و ساعت ۹ شده بود و باید کم کم مغازه رو باز میکرد رفت سمت در و تابلو رو به سمت حاضر است برگردوند و برگشت سرجاش چند ثانیه نگذشت که اولین مشتری اومد پسر کوچولوی وارد مغازه شد
... : سلام خاله ( کیوت )
+سلامم .....همون همیشگی؟
... : اره خاله
+چشمم الان میدم بهت
چند تا از شیرینی ها رو گذاشت تو پاکت و داد به پسر کوچولوی و اون هم با دستای کوچولوش سکه ای از جیبش دراورد و به نورا داد
+ممنون کوچولو
... : خداحافظ خاله
+خداحافظ👋
۴ ساعت گذشت و کلی مشتری اومدن و نورا هم بدون خستگی به همشون میرسید ، ساعت تقریبا ۱:۱۵ بود و در با صدای زنگوله باز شد نورا سرش رو بالا اورد و با تعجب سرشار از خوشحالی گفت
+سلامممم
و محکم رفت و دوستش سارا رو بغل کرد ( علامت سارا ♡ )
♡ سلام خانوم خانوما
+فعک نمیکردم بیایی؟
♡ ببخشید دیروز نتونستم بیام رفته بودم دکتر
+خب کردی بچت مهم تره
نورا از دست سارا گرفت و بردش رو صندلی نشوند و خودشم هم روی اون یکی صندلی نشست ..............
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۶
ویو راوی
فردا صبح هر دو با صدای ساعت از خواب بیدار شدن و رفتن تا مسواک بزنن ، هر دو جلوی آینه مشغول مسواک زدن بودن که نورا با دهن پر از کف و مسواک گفت
+ ناهار تو ساعت چند بیارم ؟
تهیونگ هم به همون صورت گفت
_ چی ؟
نورا مسواک رو از دهنش در اورد و گفت
+میگم ناهارتو ساعت چند بیارم چاپخونه
_ ساعت دو
+ چی ؟
تهیونگ هم مسواک رو از دهنش دراورد و گفت
_ میگم که ساعت ۲ بیار
+اهان باشه
بعد از اینکه مسواکشون رو زدن رفت صبحونه شون رو خوردن بعد از صبحونه هم تهیونگ لباساشو پوشید و اومد دم در و نورا هم بدرقه اش کرد
+وایسا
_ جانم ؟
+یه چیزی یادت رفت
تهیونگ سریع اومد و بوسه ای به لب های نورا زد و سوار ماشین شد و رفت نورا هم رفت لباس شیرینی پزیش رو پوشید و از پله ها پایین رفت و در رو باز کرد و وارد شیرینی فروشی شد * نکته : خونه شون بالای مغازه شیرینی فروشی هست *
+خب شروع کنیم
نورا سینی خمیر ها رو اورد و شروع کرد به ورز دادن خمیر و بعدش بهشون طرح داد و گذشت تو فر و رفت سراغ شیرینی های دیگه ۲ ساعت گذشت و ساعت ۹ شده بود و باید کم کم مغازه رو باز میکرد رفت سمت در و تابلو رو به سمت حاضر است برگردوند و برگشت سرجاش چند ثانیه نگذشت که اولین مشتری اومد پسر کوچولوی وارد مغازه شد
... : سلام خاله ( کیوت )
+سلامم .....همون همیشگی؟
... : اره خاله
+چشمم الان میدم بهت
چند تا از شیرینی ها رو گذاشت تو پاکت و داد به پسر کوچولوی و اون هم با دستای کوچولوش سکه ای از جیبش دراورد و به نورا داد
+ممنون کوچولو
... : خداحافظ خاله
+خداحافظ👋
۴ ساعت گذشت و کلی مشتری اومدن و نورا هم بدون خستگی به همشون میرسید ، ساعت تقریبا ۱:۱۵ بود و در با صدای زنگوله باز شد نورا سرش رو بالا اورد و با تعجب سرشار از خوشحالی گفت
+سلامممم
و محکم رفت و دوستش سارا رو بغل کرد ( علامت سارا ♡ )
♡ سلام خانوم خانوما
+فعک نمیکردم بیایی؟
♡ ببخشید دیروز نتونستم بیام رفته بودم دکتر
+خب کردی بچت مهم تره
نورا از دست سارا گرفت و بردش رو صندلی نشوند و خودشم هم روی اون یکی صندلی نشست ..............
- ۵۰۹
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط